رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

غم بزرگی بر دل کوچکم سنگینی می کند...

از دوستانم که اینجا را می خوانند التماس می کنم که دعایم کنند بلکه یا دل من بزرگ شود، یا آن غم کوچک...گریه

  • سر به هوا!

  • سر به هوا!

یه زمانی منطق قدیم رو از بر بودم.

منطق ریاضی رو هم تا حدود خوبی می فهمم.

سایر منطق های جدید رو هم تا جایی که میدونم(اونقدر زیادند که حد نداره. یعنی منطق موزاییک و منطق فرش و منطق بشقاب هم توشون دارن!)، اونقدر تصنعی و نچسب هستن که هیچ بزغاله ای در زندگیش استفاده نمی کنه.

اما یه نوع منطق دیگه هست که به تازگی بنده کشفش کردم و اون هم منطق سازمان ملل هستش! منطقی که حیوان های(بالقوه ناطق) شنگول داخل سازمان های بین المللی مثل سازمان ملل و حقوق بشر و... به کار می برن و انصافاً منطق پیچیده ایه! یعنی انصافاً ها! یعنی من چند ساله دارم در کار این ها تأمل می کنم، سر در نمیارم منطقشون چجوریه؟ 

نمی فهمم این منطق چطوره که بخاطر اعدام قاتل ها و مفسدین یا بخاطر حقوق بانوان مکرمه(که انصافا بعد انقلاب خیلی هم بیشتر رعایت میشه) و بخاطر آبریزش بینی گربه های خیابانی، برای ایران پرونده تشکیل میشه و تحریم می کنن ایران رو، بعد با سوزاندن خانه های یه عده بی گناه و کشت و کشتار هزاران آدم بی دفاع، هیچ اتفاق خاصی نمیفته. نهایتا یه بیانیه می دن که توش جرأت محکوم کردن جدی جانی های اسرائیلی و سعودی رو ندارن!

 من نمی فهمم!

یعنی اگر خدای نکرده همین بانوانی که در ایران بخاطرشون پرونده ی حقوق بشر برای ایران درست میشه، زیر موشک های اسرائیل یا عربستان یا هر جانی دیگه ای پودر بشن، کوچکترین اتفاقی در سازمان های بین المللی نمیفته. همون سازمانی که تا دیروزش نگران بود در ایران مثلا چرا اول آقایون از در خارج میشن و خانم ها مقدم نیستن!!!

 

 خلاصه ما که نفهمیدیم این چه منطقیه!شما فهمیدید به ما توضیح بدید!

  • سر به هوا!

مملکت خارجه!

۰۵
مرداد

بچه تر که بودم (تر را می گویم چون هنوز هم هستم!) فکر می کردم خارج یک کشور است. یعنی فکر می کردم دو کشور داریم: ایران و خارج!

آنقدر که شنیده بودم در خارج اینجور است و آن جور، این جنس خارجی است، این فیلم خارجی است، خارجی ها چنین اند و چنان و...

یادم هست که یک بار از مادرم پرسیدم :«مامان! خارجی ها به چه زبانی صحبت می کنند؟!». وقتی هم که مادرم در جواب گفت : «کجا؟ کدام کشور؟ خارج که یک کشور نیست، کشور های مختلف اند، زبان های مختلف دارند.»، من انگار که یک چیز جدید و غیر قابل فهم شنیده باشم، هنگ کردم و دیگر به سؤالم ادامه ندادم.

 

اما انگار مادرم اشتباه می کرد. این خارج واقعا انگار یک مملکت است، آن هم یک مملکت پیشرفته و باحال!

 

یک بار در مغازه یک لباس توری دیدم، پرسیدم این تورش مثل فلان لباس نیست که تا ناخن گیر کند پاره شود؟ خانم مغازه دار هم گفت: «نه خانم! این جنسش خیلی خوب است، این خارجی است!!!» (و من هم دیگر ادامه ندادم که آن یکی هم خارجی بود!)

چند روز پیش هم در کلاس فن بیان مؤسسه مان، یکی که داشت درمورد تقلب در کلاس های درس حرف می زد، در بین صحبت هایش گفت که در ایران تقلب زیاد است و اگر هم بچه ها را از هم دور نگه دارند باز چون کارشان را بلد هستند تقلب می کنند ولی در خارج(!) چنین نیست و هر شرایطی هم باشد بچه ها تقلب نمی کنند!!! (و من مانده بودم که از کجا چنین برداشتی دارد که در مملکت خارجه چنین است؟)

بسیار هم می شنوم که پارچه ها و لباس های اعلای ایرانی را به اسم خارجی می دهند که فروشش بالا برود. خب آخر این خارج یک مملکتی است که نامش هنوز دل ها را می لرزاند، حتی دل های آن هایی که سینه چاک مملکتشان یا حکومتشان هستند.

 

خدایا ما را به زیارت این مملکت مقدسه و پیشرفته ی خارجه نائل بدار و ما را از دیدن این دیدنی های والا محروم مساز!

آمین، یا رب العامین.

 

بعداً نوشت: این عکس را برادرمان در حلقه ی میقات مهر برای پست بنده گذاشت و بسی ما را به خنده واداشت:

  • سر به هوا!