رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ان شاءالله فردا، بعد از ماه ها، عازم مشهدالرضا هستم،

به قصد یک زیارت هفده هجده ساعته...

مدتی هست که سهمم از زیارت عموجانم شده زیارت های چندساعته ی خسته...

می روم می نشینم جلوی گنبد کپلی امام رضا علیه السلام و بر و بر نگاه می کنم... البته این بار امیدوارم بخاطر بهتر بودن قطار کمتر خسته باشم، اما دفعات پیش جلوی چشمشان چادر به صورتم می کشیدم و چرت هم می زدم از خستگی...

اگر لایق باشم نائب الزیاره و دعاگوی دوستان خواهم بود...

راستش کمی تا قسمتی ذوق مرگم!

می توانید التماس کنید تا دعایتان کنم! :))

  • سر به هوا!

صدها نفر از برادران تمام عیارمان در نیجریه در گورهای دسته جمعی برادری شان را اثبات می کنند اما ما خسته ایم، خوابمان می آید، مسائل مهمتری هم داریم تازه! مگر مساله ی هسته ای کم اهمیت دارد؟! اگر چهارسال دولت تمام شود و شیرینی رونق اقتصادی به کام ملت ننشیند، خیلی بد می شود آخر!

حتی عده ای هم که جمع می شوند جلوی سفارت انقدر بی سرو صدا می روند که از طریق یکی از این کانال ها و گروه های تلگرامی که خبر فلان سوتی فلان مسؤول در فلان شهر را جا نمی اندازند خبردار نمی شویم...

خب حق داریم! خسته ایم، خوابمان می آید... تازه مسائل مهمتر را نگو که تمام فکر و ذکرمان شده...

  • سر به هوا!
  • سر به هوا!

یادم هست وقتی مدرسه می رفتم، از دوم راهنمایی گرفته تا خود پیش دانشگاهی،  و حتی در کلاس های فلسفی طرح ولایت، خیلی وقت ها بچه ها به من معترض بودند... چرا؟ چون نمیخواستم ریاضی و فیزیک و فلسفه را حفظ کنم و از چرایی فرمول ها و قضایا و مسائل می پرسیدم تا بفهمم. درست یادم هست که دوم راهنمایی یکی از بچه ها سر کلاس ریاضی به من اعتراض کرد که نمیخواد بفهمی، حفظ کن بره! و من آن لحظه چشم هام داشت از حدقه درمی آمد که مگه ریاضی هم حفظ کردنیست؟!!!

اما بعد از سال ها، که این ماجراها را فراموش کرده بودم، این دو سه هفته ای  باز هم متهم شدم... منتها این بار نه به فهمیدن، که به فهماندن! که چرا من اینقدر معلم بیکاری هستم که می خواهم ریاضی را بفهمانم به بچه ها؟! یا اینکه چرا فرمول قبول ندارم و می گویم باید تحلیل داشته باشید، دلیل بیاورید، استدلال ریاضی بنویسید! اینکه چرا  در حد مدرسه ی استثنائی ها سوال نمی دهم و کار نمی کنم؟! اینکه چرا در حد تیزهوشان کار می کنم(که نمی کنم)؟!!!! اینکه دارم سنتی کار می کنم (که نمی کنم و نمی توانم هم سنتی کار کنم)؟!!!!!!

در مدرسه من متهم شده ام! و بچه ها زبانشان دراز شده! که خانم چرا حرف هایتان عجیب است؟ چرا فرمول نمی گویید که ما نمره بگیریم؟! و بچه هایی که اینطورند سروصدا می کنند و اعتراض... جو به هم می زنند و بقیه را علیه من می شورانند. علیه کسی که یکی دو ماه اول، بهترین معلمشان بود به اعتراف خوشان... بچه هایی هستند از دماغ فیل افتاده و مدعی و تنبل که جور از دماغ فیل افتادن و مدعی بودن و تنبل بودنشان را من معلم ریاضی باید بدهم چون از ابتدا با این ها مثل ... برخورد نکردم و بد خلقی نکرده ام و گیر الکی نداده ام...

چقدر کمند کسانی که دنبال فهمیدنند، نه نمره و سود...

  • سر به هوا!

امشب، موقع روضه ی حضرت زهرا در دانشگاه امام صادق، وقتی صدای گریه ی آقایان برای مصائب پشت در می آمد، داشتم فکر می کردم که مردها چه می فهمند، از سقط بچه، آن هم بچه ی شش ماهه، آن هم نه خود به خود، که با ضربه، آن هم نه در شرایط معمولی، در شرایطی که خودش کافی است برای روزی چندبار جان دادن...؟! واقعا چه می فهمند که چنین گریه می کنند؟

موقع روضه ی مادر، بیچاره است آن زنی که ذره ای، و فقط ذره ای، درکی از سقط جنین داشته باشد...

 

پ.ن: هنوز هم معتقدم خداوند کسی که روزی اش بند کار کردن است را بی کار نمی گذارد! او رزّاق است و رزّاق است و رزّاق...

  • سر به هوا!

خدایا!

ببین!

جلوی همه دارم فریاااااااد میکشم...

خودت مگر نگفتی مضطر را اجابت می کنی؟

می بینی حالا؟!

به اضطرار رسیده ام، اضطرار...

اجابتم کن،

که خوانده ام خدایی را که 

یجیب المضطر اذا دعاه...

اجابتم کن،

خدای همیشه مواظب من!

 

پ.ن: 

اصلا امکان دارد شب شهادت امام رضا علیه السلام باشد و آدم هوس زیارت مشهد مثل خوره به جانش نیفتد؟

شب آخر صفر دعا بفرمایید برای بنده...

  • سر به هوا!

مامان و بابام برگشتن... داغون اما خوشحال...

توی نجف نزدیک یک میلیون پولی که همراهشون بوده برای خرج سفر، یک جا زدن...

اما عین خیالشون نیست...

بار مادری هم از دوشم برداشته شد...

خوشحالم از سلامتشون...

امیدوارم همه ی اونهایی که هنوز توی راهن به سلامت برسن...

  • سر به هوا!

وااااااااااااای...

یهو تلگراممو باز کردم دیدم داداشم از مامانم و بابام تو راه کربلا عکس فرستاده...

کلی ذوق مرگ شدم...

بخصوص اینکه مامانم با چادر و چفیه و روسری من رفته، کوله ی کوهم رو هم بابام انداخته رو کمرش...

الهی من قربون بابام برم که دو تا کوله ها رو خودش انداخته که مامانم کمرش درد نگیره...

 

الان رسما ذوق مرگم من...

 

 پ.ن: دلم داره می پوکه انقدر هیچکس نیست باش حرف بزنم. همه رفتن کربلا و من به حضور بعضی ها نیاز دارم که باشون حرف بزنم. اما اینجا منم و تنهایی به ظاهر نا تنهایی!

 

بعداً نوشت: امروز هم برادرم این عکس رو فرستاد:

زیرش هم نوشته بود آیا این دو سبدشان را به کربلا می رسانند؟ :)

  • سر به هوا!

چهارشنبه که جلسه معلم ها و مادرها بود،  بعد جلسه مادر یکی از بچه هایی که من و سایر معلم ها رو عاصی کرده از تنبلی و حرف زدن، اومد با لحن بدی بهم گفت که اگه شما نمیتونی بچه ی من رو ساکت کنی، خودم بیام سر کلاس بشینم ساکتش کنم...

تو این مایه ها که تو عرضه نداری من دارم...

من اونموقع نتونستم جواب دندان شکنی(!) بهش بدم و سعی کردم فقط جمع کنم قضیه رو...

بعدا که فکر کردم یادم اومد اوایل سال یه بار به همین دختر توپیده بودم که یکی دو روز بعدش مدیر صدام زد گفت این دختر بخاطر شرایطی که داره اعتماد به نفسش پایینه باید بیشتر مراعاتش رو بکنی. این شد که من بهش سخت نگرفتم...

 

امروز صبح که اومدم، دیدم مادر گرانقدرشون اومدن که بشینن سر کلاس من...

انقدر ناراحت شدم که حد نداشت...

رفتم بالا به معلم ریاضی هشتم و نهم گفتم من باید با مادری که اومده سر کلاس من بشینه که بچه اش رو ساکت کنه چکار کنم؟ خلاصه کلی تعجب کرد و معلم های دیگه هم فهمیدن و کلی ناراحت شدن...

فعلا که بخاطر امتحان مرآت سر امتحانیم. تا چند دقیقه پیش هم مادره نشسته بود. اما گویا رفته...

من نمیفهمم که چرا مدرسه برخورد جدی نمیکنه؟ چون از اون ها سالی 12 میلیون پول میگیره اما به ما پول میده؟! چرا نمیان به این مادرهای پرتوقع سفارش ما رو بکنن مثلا فلان معلم مشکل اعتماد به نفس داره توی شورا برنگردید با بی ادبی تمام ضایعش کنید؟

والا!

خلاصه من می دونم با اونایی که با پررویی هم وقت کلاس رو میگیرن هم میرن با پررویی بیشتر پشت سرم حرف میزنن...

واقعا گاهی حس می کنم چقدر این بچه ها و حتی بعضی خانواده هاشون چه دیوارهای سستی اند که نه ایستادنشون قابل اعتماده، نه ریختنشون...

بعدا نوشت: امروز خیلی روز بدی بود... فهمیدم بچه ها کلی پشت سرم حرف زدن که این نمیتونه به ما بفهمونه درس رو! چیزی که به خودمم می گن اما همونجا بهشون تمرین میدم حل می کنن معلوم میشه یاد گرفتن... اما وقتی پشت سرم میگن ناظم و مدیر، اگه همه ی حرفشون رو باور نکنن، دست کم بخشیش رو باور می کنن... خلاصه امروز خیلی حرص خوردم...

امروز به جایی رسیدم که گفتم کاش شرایطم جوری تغییر کنه که نخوام سال دیگه کار کنم... یه معلمی مونده بود از کارهای مناسب و ایده آل برای خانم ها، که اونم امروز به این نتیجه رسیدم که توش موفق نیستم... اون هم چون با بچه ها رفیق میشم و از سر و کولم میرن بالا و نظم کلاس و شرایط گوش دادن از بین میره...

اعصابم خورده...

  • سر به هوا!

زن که باشی، حتی اگر از آن زن هایی که ظاهر محکمی دارند، کسی باید باشد که دوستت داشته باشد، که دوستش داشته باشی... کسی که اگرچه به ظاهر با او کل کل کنی که شماها به هیچ دردی نمیخورید، اما نفست به نفسش بند باشد... کسی که در مقابل قدرت و قوت مردانه اش، احساس ضعف کنی و سر پایین بیاندازی و بگویی چشم... و از این چشم گفتنت برق به چشمانش بیاندازی و خودت از آن برق، قند در دلت آب شود...

کسی باید باشد که دوست داشته باشی تحسینش کنی تا ببینی از تحسین تو لذت می برد و از لذت او دل خودت بریزد...

کسی باید باشد که تمام قوای مردانه اش را در اختیار آرامشت بگذارد... و تو از دیدن تلاشش برای خوشحالی ات، دل در دلت نماند و منتظر باشی تا خسته ببینی اش و بیفتی به جان خستگی اش تا به درش کنی...

کسی باید باشد که وقتی نا آرامی، دستانت را بگیرد و بعد تو را محکم به آغوش خود بچسباند تا ناآرامی ات را فرار دهد... و اینطور شود که تو دلتنگ ناآرامی هایت شوی تا بهانه ای باشد برای اینکه تو را به آغوش خود برباید...

کسی باید باشد که وقتی ناراحتت کرد، با وجود همه ی غرور مردانه اش، برایت گل بخرد و بیاورد، اگرچه که غرورش اجازه ندهد بگوید برای تو خریده ام تا ببخشی اشتباهم را، و بهانه ای بیاورد مثل اینکه دخترمان از این گل ها دوست دارد...

زن که باشی، همان زنی که می گویند مایه ی آرامش خانواده است، کسی باید باشد که آرامش به تو بدهد و بعد تقسیمش کنی بین همه ی خانواده...از این تقسیم های مادرانه که همه را سیر می کند...

کسی باید باشد که بشود همه ی وجودت و مایه ی آرام ات... و بشوی مایه آرام اش، و با فکر اینکه او با تمام ادعای قدرتش به توی ضعیف وابسته است، قند در دلت آب شود...

زن که باشی، چنین مردی می خواهی که عشق را با او تجربه کنی... و این عشق بشود وسیله ای برای نزدیک شدن به آنکه شما را چنین مکمل هم آفرید...

  • سر به هوا!

مادر و پدرم ساعتی پیش راه افتادند و من یهو شدم مادر دو خواهر و برادر سرکشم...

هنوز نرفته بودند بغض و گریه ام مخلوط شد... بغض نگرانی برای سلامتشان و گریه ی ناراحتی از جاماندنم از کاروان عشاق...

 

برای سلامت همه ی زوار دعا کنیم...

 

پ.ن: نمی دانم این بغض چند روزه ام کی بترکد...

  • سر به هوا!

دلم پره...

از خیلی چیزها...

و زبانم بسته است...

نیاز به تقوایی قوی دارم... برای ادامه ی زندگی...

باید راضی باشم به رضایت خدا... اون هم با این ایمان نصفه نیمه و تقوای دست و پا شکسته...

 

به قول استادم، راضی بودن سخت تر از مرضی بودنه... چون خدا سریع الرضاست اما ما نه...

ما عجولیم و جهول...

و به قول خودم، تجلی سربلند شدن امام حسین علیه السلام در تمام اون امتحان های عظیم،در لحظات آخر شد این جمله که الهی رضاً برضاک...

 

دعام کنید...

  • سر به هوا!