رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

شیعه یعنی...

۳۱
ارديبهشت

 

  • سر به هوا!

سکانس اول: شب مبعث امسال، نیمه شب، در حرم امام رضا علیه السلام، در حال عبور از کنار صحن جمهوری اسلامی، با این صحنه مواجه شدم که ملت، داشتند گریه کنان در سر و صورت خود می کوبیدند... چرا ندارد که... وسط زیارت جامعه بود و روضه ی امام حسین و... حالا چه اهمیتی دارد که شب عید هست یا نیست؟ از روضه در هیچ حالی نباید فروگذار کرد!

 

سکانس دوم(به روایت از مادر) : چند سال پیش بعد از مراسم احیای نیمه ی شعبان، که کلی گریه مان را درآورده بودند، صبح رفتیم مهدیه ی امام حسن علیه السلام برای جشن، اما تا خود ظهر گریه مان را درآوردند! یادم هست آن موقع ها من خیلی خیلی طرفدار این هیأت بودم، به این دلیل که سبک مداحی هایش به طور کلی صحیح بود و ایراد های کمی داشت، در حالی که سبک جدید مداحی عده ای همان موقع ها مدتی بود مد شده بود اما این ها تبعیت نمی کردند و به سبک قدیمی خود ادامه می دادند.

سکانس سوم:

  • سر به هوا!

ای جان جوان مرد به دامان تو دستم
من نیز جوانم، ولی افتاده ام از پا

آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را
ای عشق مینداز از امروز به فردا

آتش بزن آتش به دلم ای پسر عشق
یعنی که مکن با دل من هیچ مدارا

با آمدنت قاعده ی عشق به هم خورد
لیلای تو مجنون شد و مجنون تو لیلا

تا چشم گشودی به جهان ساقی ما گفت:
«المنته لله که در میکده شد وا…»

ابروی تو پیوسته به هم خوف و رجا را
چشمان تو کانون تولا و تبرا

ای منطق رفتار تو چون خلق محمد(ص)
معراج برای تو مهیاست، بفرما!

این پرده ای از شور عراقی و حجازی است
پیراهن تو چنگ و جهان دست زلیخا

لب تشنه ی لب های تو لب های شراب است
لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا

دل مانده که لب های تو انگور بهشتی است
یا شیرخدا روی لبت کاشته خرما

عالم همه مبهوت تماشای حسین است
هر چند حسین است تو را محو تماشا

چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
شد گوشه ی شش گوشه برای تو مهیا

از گوشه ی شش گوشه دلم با تو سفر کرد
ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا

+ شعر از سید حمیدرضا برقعی است که سر و تهش را چون به دلم ننشست نیاوردم.

++ میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام، أشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله صلی الله علیه و آله، علی الخصوص به ما جوانان مبارک باد... ؛)

+++ یک شعبان است و یک سپاه کربلا...

  • سر به هوا!

وقتی بچه تر بودم، معمولا عروسی هایی را که احتمال می دادیم مجلس لهو و لعب باشد را دیر می رفتیم، یعنی سر شام که هم بوده باشیم هم نبوده باشیم... کم پیش می آمد که عروسی ای رقص و آهنگ و... داشته باشد و ما همزمان باشیم...

زمان که گذشت، به دلایلی، گاهی ناچار به شرکت می شدم، با کلی اعصاب خردی که من چرا باید مجبور باشم به تبعیت از دیگران و...

تابستان گذشته عروسی یکی از اقوام بود که از قضا دوستی ای هم با عروس داشتم و نمی شد نرفت... خانواده هم به نسبت مذهبی بودند و محجبه... از آنجایی هم که مادربزرگم با ما بود و اصولا خیلی حرص می خورد اگر دیر شود، زود رفتیم... چشمتان روز بد نبیند، آهنگ های تند و تهوع آور با مضامین آنچنانی بود که پشت سر هم پخش می شد... من هم به بهانه ی اینکه آماده شدنم طول می کشد، کلی در اتاق پرو ماندم(اگرچه در آن جا هم از آهنگ ها فیض می بردم) و فقط کمی مانده بود به شام درآمدم. اما کمی که از حضور من گذشت دیدم داماد آمده برای شام و تازه حتی داماد های دیگر هم هر از چندی بدون هیچ ایما و اشاره ای می آیند برای عکس با همسرانشان... من هم که هی مجبور بودم پشت این ستون و آن ستون سنگر بگیرم... وقتی هم اعتراض می کردیم یا طبق معمول می گفتند داماد امشب فقط یک نفر را می بیند(!!!) یا می گفتند ای بابا اون مردها از این فاصله و در این همه جمعیت که تو یک نفر را نمی بینند(!!!!!)...آخر سر هم که زودتر رفتم در اتاق پرو و آماده شدم... وقتی برمی گشتیم دیدم پدرم هم از آهنگ ها ناراضی بود... خلاصه سرتان را درد نیاورم کلی به سرکارمان فحش دادیم که چرا شرف حضور یافتیم!!!!؟

 

این گذشت تا همین جمعه ی پیش که عروسی یکی دیگر از اقوام دور مادری بود(پسر پسر عموی مادرم!) که بنده هم به همراه خانواده دعوت بودم. من که تا شنیدم گفتم نمی آیم... مادر و مادربزرگ هم استدلالشان این بود که این پسر فرق می کند و این قاری قرآن است و امکان ندارد بزن و برقص داشته باشند و... من هم پایم در کفش خودم ماند و بالاخره نرفتم... خانواده ی من هم به صورت خوشحال طوری به همراه مادربزرگم رفتند...

اما...

مادرم بعدا شروع کرد به تعریف از صحنه های وحشتناکی که در این عروسی دیده بوده... جمعی از دختران و زنان جوانی که با لباس های آن چنانی جلوی داماد قاری قرآن(!) می رقصیدند(که اکثرا نا محرم بودند) و داماد هم لطف کرده بود سرش پایین بود(خب بگو مجبوری بیایی زنانه؟!!! نیا برادر من، نیا! آسمان که به زمین نمی رسد!)... و حتی پدرم گفته بوده که مردها هم کلا درحال رقصیدن بوده اند... وضعیت در حدی اسفبار بوده که خواهر 10 ساله ی من اصلا با مانتو و روسری نشسته بوده و حتی مادربزرگم که معمولا فقط سرش گرم فامیل های خودش هست و توجهی به جوانب ندارد، صدایش درآمده بوده که ما فکر کردیم از این برنامه ها ندارید وگرنه نمی آمدیم...

من مانده ام که چرا؟ چرا شب عروسی حتی خیلی مذهبی ها جلوی فساد را نمی گیرند؟ چرا؟ واقعا چرا؟

مثلا اگر فساد نشود چه اتفاقی می افتد؟ با علم به اینکه این حرام است و هر حرامی آثار منفی بسیاری در دنیا و آخرت دارد، یکی مرا توجیه کند که چرا مذهبی ها اجازه ی فساد می دهند؟

+ حتی یادم هست سال ها پیش دوست خیلی مذهبی ام، نمازش بخاطر اینکه آرایش داشت قضا شد...

 

  • سر به هوا!

چرررررررررب...

۲۴
ارديبهشت

چندی پیش یکی از شرکت های تولید روغن مایع، در تبلیغ های خود هوار هوار کرد که می دانید چرا کارخانجات دیگر، روغن های سرخ کردنی خود را در ظروف مات می ریزند؟ دلیلش عدم شفافیت و مرغوبیت روغن است که نمی خواهند دیده شود. ولی ما آنقدر روغن های سرخ کردنی خوب و شفافی می زنیم که باجرأت آن را در بطری های شفاف به شما ارائه می دهیم.
به یاد دارم که مادر ساده دل من بعد از آن روغن سرخ کردنی اش را از همان نشان* می خرید تا مرغوب تر باشد و من می گفتم مادر چرا شما باور می کنی حرف های این ها را؟
دو سه روزی است با تبلیغ جالب تری مواجه شده ام: تبلیغ یکی دیگر از نشان های روغن مایع، که ادعا دارد با ریختن روغن های خود در بطری های مات، تا 35 درصد بیشتر از بافت های روغن درمقابل نور محافظت می کند!!!!!
اینجاست که شاعر افاضه می فرماید: «من دیگه حرفی ندارم...»

* حضرت آقا فرمودند از کلمه ی «برند» بدشان می آید، به جای آن کلمه ی «نشان» را استفاده کردم.
+ مستند «چرب» کاری از «یادآوران» را حتما حتما ببینید. (به یک سرچ ساده می ارزد!)

  • سر به هوا!

معتقدم زن اگر قرار است کاری در زندگی بکند باید با عشق باشد، با عشق خانه را تمیز کند، با عشق لباس بشوید، و از همه مهمتر با عشق غذا بپزد. اگر زنی عاشقانه کار نکند، حالا یا به دلیل نقص فنی ذهن و دل خودش یا به دلیل رابطه ی سردش با همسرش یا به دلایل دیگر، دچار مشکلات فراوان می شود. مثلا ممکن است پس از مدتی شدیدا خسته شود، یا کم بگذارد، یا افسرده شود و انگیزه ی کار نداشته باشد، یا منت بگذارد یا... اینجاست که پای دل خانواده لرزان می شود و خانواده باید با تک پای عقل، شَل شَل زنان ادامه ی راه بدهد.
در حال حاضر ذهنم درگیر آشپزی است. استعداد ها و علائق زنان در این زمینه بسیار متفاوت است. زنانی هستند که هرکاری می کنند غذاهایشان خوشمزه نمی شود و معمولا این بخش مهمی از لذت را از زندگی کم می کند. برخی هم به دلایلی مثل اینکه خودشان عاشق غذا و مزه ها هستند، حتی اگر وقت زیادی برای غذا نگذارند، غذاهایشان خوشمزه و بامزه می شود. زنانی هستند که بیشتر از هر چیز به ظاهر غذا اهمیت می دهند و بسیار اهل تزیینات غذا هستند و بعضی به ظاهر آن بی اهمیتند. زنانی هستند که اهل یادگیری غذاهای جدید و فرنگی هستند و برخی هم به آنچه مادرشان می پخته اکتفا می کنند. زنانی دقیقا مطابق قوانین شنیده شده یا خوانده شده غذا می پزند و عده ای اهل خلاقیت هستند و نمی توانند دست و پای خود را بسته ببینند. زنانی در کنار غذا تفریحاتی مثل کیک و ژله های مختلف و بستنی و سالادهای متنوع و... را هم تدارک می بینند و عده ای ترجیح می دهند وقت خود را برای چنین چیزهایی نگذارند.
اما بنده...
از آن دسته ام که باید عاشقانه کار کنم، وگرنه اصلا حوصله ام به کار نمی رود، چه رسد که کار خوبی از آب دربیاید. در حوزه ی غذا هم از آن دسته ام که، به اعتراف عده ای، غذاهایم خوشمزه می شود و به قول یکی از دوستانم چون خودم شکمو(!) هستم، مزه ها را خوب می شناسم و معمولا خوب تشخیص می دهم چه طعم هایی با هم سازگارند. نسبت به ظاهر غذا خیلی بی اهمیت نیستم اما خیلی هم برای آن خودکشی نمی کنم. بیشتر از ظاهر، طعم غذا برایم مهم است و متنفرم از زمان هایی که مجبور باشم غذای مجلسی خوشگل ولی بی مزه درست کنم. خیلی اهل یادگیری غذاهای جدید نیستم، بخصوص از نوع فرنگی اش، اما اگر جایی غذایی بخورم علی الخصوص از نوع سنتی که لذت ببرم، معمولا پیگیر نحوه ی پخت آن می شوم. معمولا اهل بستن دست خود به قوانین نیستم و اعتقادی به غذاهای با قانون های سف و سخت ندارم. مثلا دوستانم می دانند غذایی دارم به نام «میرزا فاخری» که تقریبا تنها تشایهش به غذای معروف، بادنجان و پیازش هست و کلمه ی میرزایش. اهل درست کردن تنوعاتی مثل کیک و سالاد و... گاهی هستم، اما نه زیاد... بیشتر در مناسبت ها و وقت هایی که ذوق مرگ باشم!
در حالت کلی به نظر می رسد این حالتم، حال بدی نباشد... خودم هم به خودم امید دارم که خانواده ام را راضی خواهم کرد...
اما...
امان از وقتی در تلویزیون این برنامه های متنوع غذا را نشان بدهند و این تزیینات گوناگون و غذاهای متنوع فرنگی و... را به نمایش بگذارند، یا در برخی دوستان حتی کوچکتر از خودم، شامل متاهل و مجرد، خودکشی های غذایی و کیکی و... ببینم... وقتی این اتفاق ها بیفتد کاملا دلسرد می شوم و احساس بیخود بودن و بی هنر بودن می کنم. با وجود اینکه می دانم اهل این حد تنوع نیستم اما گاهی می ترسم که نکند این مساله در آینده برایم مشکل ساز شود و کسانی که باید از غذاهایم خوشحال شوند و بخش مهمی از لذت زندگیشان خوردن غذاهای من باشد، با اکراه غذاهایم را بخورند، و حتی مثل برخی دوستانم که از غذاهای مادرشان جلوی من بد می گویند و از غذای من تعریف می کنند، آن ها هم چنین کاری بکنند...

  • سر به هوا!

إلهی

إن أخذتنی بجُرمی، أخذتُکَ بعفوک

و إن أخذتنی بذنوبی، أخذتُکَ بمغفرتک

و إن أدخلتَنی النار، أعلمتُ أهلها

أنّی اُحبُّک...

 

حلول ماه شعبان، این ماه پر از فیض و رجاء، مبارک...


+ انتخاب فراز های زیبا از مناجات شعبانیه، کار بسیار سختیه و دل سنگ لازم داره... با سنگدلی تمام فقط همین یک تکه رو نوشتم...

++ خیلی خیلی التماس دعا دارم...

  • سر به هوا!

من

چقدر

خوشبختم

که در چنین شبی

مهمانت بوده ام،

مهربان امامم!

اللهم و قد أکدی الطلب، و أعیَت الحیلة و المذهب، و درست الآمال،

و انقطع الرجاء إلا منک...

+ عیدتون خیلی مبارک :)

++ عیدی های خوب خوب بدن بتون ان شاءالله...

+++ یه زیارت خوشگل نصیبتون، هر چه زودتر...

  • سر به هوا!

خدا کیست؟!

۱۱
ارديبهشت

خدا همان کسی است

که وقتی گرفتار کشتی طوفان زده می شوی،

در عمق وجودت

امید نجات به

او

می بندی...

  • سر به هوا!

شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه ای راهی مشهد شده است

عمو جان!

در این اوضاع نا به سامان،

به آغوش گرمت سخت محتاجم...

 پناهی ده،

این دخترک بی پناه را...

  • سر به هوا!

پدر من همان کسی است که وقتی من هنوز نبودم، در مرز ها مقابل دشمن ایستاد و در کردستان سر های جداشده ی دوستانش را به چشم دید اما مردانه جنگید...

پدر من همان کسی است که در خردسالی ام، همان موقع هایی که در خانه آهی نبود که با ناله سودا شود، وقتی از سرکار خسته می آمد و من دوان دوان می آمدم جلو و با شوق از او می پرسیدم که برایم چه چیزی خریده است، چون چیزی نخریده بود، با لبخندی شیطنت آمیز می گفت «بوس خریدم» و بعد مرا می بوسید... فکر می کنم که آن لحظه می فهمید ناراحت شده ام اما به روی خودش نمی آورد که پولش نمی رسد هر روز برایم خوراکی یا اسباب بازی بخرد...

پدر من همان کسی است که قبل از سن تکلیفمان، برای نماز خوان کردن ما جایزه گذاشته بود، و ما نمازهایمان را می شمردیم تا از او جایزه هایمان را بگیریم...

پدر من همان کسی است که در طول دوران تحصیلمان هیچ وقت به وضعیت مدرسه و درس مان بی اهمیت نبود و به محض اینکه می فهمید مدرسه خوب نیست، یا اقدامی جدی می کرد در مقابل مدرسه یا سال بعد ما را جای دیگری می برد که بهتر باشد...

پدر من همان کسی است که هر وقت احساس کرد من دارم به راه خطا می روم و باید جلویم بایستد مثل یک صخره سنگ بزرگ مقابلم ایستاد تا سرم به آن بخورد و برگردم... اگرچه که آن موقع ها خیلی ناراحت شدم...

پدر من همان کسی است که با همه ی نداری اش، کمرش خم شد تا خرج مدرسه من و دانشگاه برادرم را در بیاورد، اما تنها خواسته اش از من این بود که نماز و درس بخوانم و کمر و پاهای خسته اش را برایش لگد کنم...

پدر من همان کسی است که تا توانست، و حتی تا آنجا که نتوانست، جگرگوشه هایش را پشتیبان شد...

پدر من همان کسی است که چند روز پیش که صحبت از قدش بود، می گفت در (به گمانم) کارت پایان خدمتش قدش را زده اند 175، اما الآن 168 است تقریبا...

پدر من مظلوم است... حتی اگر به ظاهر خلاف آن باشد و اعضای خانواده از خشم هایش بترسند...

 

پ.ن1: میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام و روز مرد، پیشاپیش، به تمام مردان غیوری که پشتیبان دین و دنیای زنی یا خانواده ای بوده اند، چه آن هایی که الآن هم هستند و چه آن هایی که نیستند، مبارک...{-41-}{-35-}

پ.ن2: دوستانی که اعتکاف میرن، عاجزانه ازشون التماس دعا دارم ها! یادشون نره ما رو...

  • سر به هوا!