رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بفهم، نفهم!

۲۱
مرداد

در اتوبوس دو زن داشتند با هم درمورد مدافعین حرم اظهار نظر می کردند که این ها را می فرستند برای دفاع از اسد و بعد هم بچه هاشون سهمیه میگیرند... یکی میگفت خیلی هاشون معتادند، میرن اونجا بعدشم خانواده شون دیه میگیرن و... بعد در ادامه ی مزخرفاتش هم درمورد شهید حججی گفت که اصلا معلومه این یه آدم بی جونه (و احتمالا معتاد)، دماغش رو بگیری جونش درمیاد... 

تا حالا اینقدر از نزدیک دوتا احمق رو ندیده بودم... 

اون لحظه داشتم فکر میکردم در دو دقیقه مگه میتونم نظام فکری طرف رو تغییر بدم،  هر چی بگم،  یه گند دیگه از اون نظام مزخرف فکریش میزنه بیرون و حالا بیا و درستش کن... 

نمیدونم چرا اون لحظه به فکرم نرسید عکسهای دیگه ی شهید حججی رو نشونش بدم که لااقل اتهام اعتیاد رو نزنن، باقیش پیشکش...

+، دیگه باور کردم زمان جنگ هم مردم همه متحد و یکدست نبودن...

++ سردرد گرفتم از حرف هاشون... و از اینکه لالمونی گرفتم. .. 

  • سر به هوا!

یک دنیا روضه دارد عکس تو و این حرامی و آن خنجرش، خصوص که خیمه ای باشد و آسمان نارنجی غروب داشته باشد و دود گرفته باشدش... خصوص که تو هم اینطور از دنیا بریده به دنیا نگاه کنی...
 
در قهقه ی مستانه ات، چه دیدی شهید؟!
راستش را بگو...


داغ شهید حججی هنوز خنک نشده بود،  که فاجعه ی میرزا اولنگ را شنیدم... 

چطور می توانیم زنده باشیم، نمیدانم... 

  • سر به هوا!