رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۳۰ مطلب با موضوع «خدا پیغمبر! :: شیعه :: اهل بیت علیهم السلام» ثبت شده است

سلام به همه

در اینستاگرام برخوردم به یک کلیپ از آقای مطیعی، بسیار زیبا بود، سرچ کردم، کاملش رو پیدا کردم، گفتم برای دوستانم هم بذارم لذت ببرن...

+ صد البته اینکه من تقریبا فقط به مداحی های ایشون و نهایتا یکی دو نفر دیگه از مادحین هیات میثاق و گمنام گوش میدم، هییییچ ربطی به جو های بعد از عید فطر نداره! قبلا هم بارها صداشونو گذاشته بودم و گفته بودم جزء محدود، و بسیار محدود مادحینی هست که من پاش حرص نمی خورم و خیالم از اونچه می شنوم نه تنها راحته، بلکه حس می کنم باعث رشدم میشه برخی اشعار انتخابیش...

++ هعیییییی... من همچنان التماس دعا دارم...

  • سر به هوا!

احتمالا بارها این جمله را از من شنیده باشید، اما باز هم می گویم:

هنوز هم مدینه که می روی، گریه ها را نمی فهمند...

چنان نگاهت می کنند که انگار عقل بر سر نداشته باشی!

+ یعنی سالهاست که این جمله را تکرار می کنم...

++ آه، مادر...

+++ سلام، ای چاه!

++++ عرض تسلیت...

  • سر به هوا!

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم
بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

با این دو زمزمی که خداوند داده است
بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

بر روی بال های سپید ملائکه
بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

کنجی نشته ایم و کنار پیمبران
بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

بر لاله های بستر او خیره می شویم
بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت
حالا کنار باورمان گریه می کنیم

قبل از حساب، صبح قیامت که می شود
اول برای مادرمان گریه می کنیم

(علی اکبر لطیفیان)

+ این داغ از آن هایی است که جایش برای همیشه بر قلبت می ماند... داغ است دیگر، می زنند تا نشان شود گم نشوی...

++ ایام شهادت غریبانه ی بانوی دو عالم را باید به همه ی بچه شیعه ها تسلیت گفت، که بی مادری تسلّی می خواهد...

+++ این شعر را بسیار دوست دارم:

  • سر به هوا!

- می خوام این اربعین رو به نیابت امام زمانم برم زیارت...

من: پس خودت چی؟ خودت کم نیاز نداری اون دنیا به ثوابش...

- اگر هم تکاملی برای آدم باشه، توی ذوب شدن در ولایت امامه...

من:  :|


+ حس می کنم خیلی نامردیم در حق امام مظلوممون...

++ بلا دور نیست... بخصوص با این همه فساد... خیلی استغفار کنیم و صدقه زیاد بگذاریم که هم بلا رو دور می کنه، هم اگر بلایی بیاد بر سرمون، دستمون خیلی خالی نیست...

+++ کربلا...

  • سر به هوا!

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده


عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد


عکس: تسبیح هدیه ی آبگینه... :)

 

+ دیده ی ما چو به امید تو دریاست چرا / به تفرج گذری بر لب دریا نکنی؟!

خیلی بیربط نوشت: بعضی وقتا دوست دارم فوشت بدم! الان از اون وقتاس! بووووووووووووووووق...

  • سر به هوا!

انگشتری که نگینش را از مرمر حرم اباعبدالله زدم و ذکرش را ذکر انگشتری ایشان...

ربط ذکرش به ظهور مولایمان هم واضح است...

ربط عنوان هم... :)

+ ولایت اماممان، بر همه پر برکت...

  • سر به هوا!

پنج سال پیش که به سامرا رفتم، هنوز نه گنبدی بود، نه ضریحی... یک زیارت کمتر از دو ساعته کردیم و برگشتیم...

این بار اما هم گنبد را درست کرده بودند، هم ضریح گذاشته بودند... تازه اربعین هم بود و بخصوص موقع ظهر خیلی شلوغ...

اما...

از غربتش چیزی کم نشده بود... هنوز هم می شد به ضریح چسبید و عقده وا کرد...!

اصلا وارد که می شدی به حرم، تمام حجم غربت دنیا، از رسول الله(ص) گرفته تا خود امام زمان(عج)، یک هو می ریخت به دلت و از چشمت بیرون می زد...

در مشهد قبل از کربلایم، موقع خواندن زیارتنامه که رسیدم به آن نیم خط دستور برای بوسیدن و بغل کردن مزار، البته که مثل همیشه از آن با حسرت گذشتم، اما یک لحظه تصور کردم که می شد این اتفاق بیفتد... ای واااای من... هرگز دلم نمی خواهد زمانی را ببینم که بتوانم هروقت اراده کردم خودم را حین خواندن زیارتنامه به قبر بچسبانم... هرگز... خدا نیاورد روزی را که بتوان قبر حبل اللهی را خلوت یافت و در دسترس...

مزار معصومین یا در غصب دشمن باید باشد، یا مملو از محبان و شیعیان...

اما سامرا، چیزی بود بینابین... غربتی عجیب داشت، نه خالی بود، نه شلوغ... نه دست دشمن بود، نه پر از شیعه و محب...

و امان از غربتشان، زمانی که می آمدند از تو می پرسیدند اینجا چه جاهایی برای زیارت دارد؟ بعد که می گفتی بجز ضریح ها، سرداب هم هست، می شنیدی ضریح چه کسی؟!!!

 

+ انگشتر عقیقم، در همان حیاط غریب گم شد، تا وقتی برگشتم، به نیابت از من زائر باشد...

++ نزدیکی های سامرا، فهمیدیم سید سامر، راننده ی مان از کوفه تا کاظمین و از کاظمین تا سامرا، از مجروحان جنگ با داعش بوده... که جراحتش بر می گشت به اوایل تشکیل داعش که نیروهای وزارت دفاعشان برای امنیت حرم امامین در بیابان های راه سامرا می جنگیدند... مرد محکمی بود که فقط چند روز از شهادت برادرزاده اش می گذشت اما انگار نه انگارش بود... خداوند همه شان را حفظ کند، و شهدایشان را با امامانشان محشور، که سبب آزادی این حرم غزیب شدند، پس از مدت ها اسارت...

++ وصیت امام علیه السلام را نوش جان کنید:

  • سر به هوا!

خدا را شکر اگر امروز غم هست

حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد

دل سادات در ایران بگیرد...

(سیده تکتم حسینی)

  • سر به هوا!

فرارسیدن ایام شهادت رسول اعظم و سبط اکبر (به روایتی)، و امام  عطوف، علی ابن موسی الرئوف علیهم  السلام تسلیت...

+ پیامبر صلی الله علیه و آله که می رود، بی پناهی اهل بیتش آغاز می شود،  چه سهمگین آغازی...

++ اگر به آزار اهل بیت وصیت می شد، بهتر از این نمی توانستند به وظیفه شان عمل کنند...

 

درباره ی خط نوشته: می دانم خوش خط نشده، به بزرگی تان ببخشید، ماژیکم خیلی خراب بود، و ایضا پوزیشن نوشتنم! (زمین کجه!)

  • سر به هوا!

+ عراق از پنج سال پیش تا الان فرق اساسی کرده بود... آن موقع یادم هست هنوز آمریکایی ها بودند و عراقی ها تو سری می خوردند و صدایشان در نمی آمد، اما الان ستون به ستون عکس شهدایشان را گذاشته بودند... شهدایی که نشان از مقاومت بودند و سر پا ایستادن...  بعضا که با آن ها صحبت می کردم هم روحیات حماسی شان مشخص بود و حرف از موصل و سامرا و دفاع در برابر داعش می زند... و این یعنی یک نفس تازه برای ملت مهربانی که سال های سال سرکوب شده بودند... این مساله برای من واقعا خوشایند بود...

++ عراقی ها را به انسانیت خیلی نزدیک تر دیدم، تا ایرانی ها... نه اینکه بخواهم همه ی عراقی ها را با همه ی ایرانی ها مقایسه کرده باشم... نه! صرفا جو مذهبی آن ها و خدمت به مهمان های امام حسین علیه السلام را با جو مشابهش در ایران مقایسه کردم... از نظر من امکان ندارد عموم ایرانی ها این چنین مهمان نوازی و از خودگذشتگی کنند در مقابل کسانی که نمی‌شناسند و آمده اند مثلا برای زیارت امام رضا یا از این دست مسائل...

+++ بعضا وقتی از اطعمه شان می گرفتیم، تشکر می کردند! یاد آن روایتی افتادم که میگوید مهمان بر میزبان منت دارد چون گناه های میزبان را با خودش می برد... عراقی ها انگار واقعا این را می فهمند...

++++ از همان مرز ایران به این نتیجه رسیدم که همراه هر زن باید یک مرد محرم باشد تا در جاهایی ساپورتش کند مردی به او نخورد... البته نه در مسیر پیاده روی، بلکه جاهایی مثل مرز ایران، یا مسیر مسجد کوفه و... البته برادرم با ما بود ولی من و مادرم دوتا بودیم! با این تصور اصلا اصلا فکرش را هم نمیکردم بتوانم وارد حرم امام حسین و حتی بین الحرمین بشوم... اما به مدد نقشه و جی پی اس و کوچه های فرعی، خودم و مادرم، بدون برادر، هر دو حرم را رفتیم و حالش را بردیم! بماند که تازه آخر سر مادر عزیز من اعتراض می کند چرا مرا بین الحرمین نبردی؟!!! می گویم مادرجان تازه شاکی هم هستی که طوری آوردمت زیارت که تعداد برخوردهای آقایان در حد خیابان انقلاب بود!؟ :)))

+++++ تا قبل این فکر میکردم حضور و خدمات ایرانی ها در عراق چشمگیر است... اما الان نظرم عکس شده... تقریبا به چشم نمی آیند ایرانی ها و کارهاشان... با این حال اصلا حس غریب بودن نداشتم...

++++++ علیرغم ادعای گوش آسمان کر کنِ ایرانی ها در امر نظافت، با چهار چشم خودم(!) می دیدم چطور ایرانی ها میخوردند و می ریختند، عین چی! نشان به نشان مرز ایران و عراق که محل تردد ایرانی هاست...

+++++++ من عاقبت یک نفر بچه شتر می خرم، بزرگش می کنم، بعد با او می روم به نخلستان های عراق، سوارش می شوم، می ایستم روی کوهانش، خرما می چینم، هم خودم میخورم هم به شترم می دهم!

+++++++ موقع برگشت از این سفر، انسان با کوله بار سبک تری بر می گردد... چون کلی از وسایل آدم توی سفر گم و گور می شود!!! :)))

++++++++ سعی کردم تا می توانم به اسم دعا کنم آشنایانم را... اگر بلایی سرتان آمد این چند روزه بدانید اثر دعای من بوده در حال کاملا معنوی!

+++++++++ یک رویای زیبا بود که زود تمام شد...

  • سر به هوا!

ان شاءلله فردا عازم فردوس برین، روضه ی دارالسلام و محل نزول ملائک خواهیم بود...

تک تک دوستانی که مرا می خواندند:

عارف، حسین آرام جانم، پرستوی مهاجر، عین الف، دچار، الهام، آبگینه، پستو نشین، بی قرار، جناب زلفی، رازیانه، ح ب ی ب، گل نرگس، شغاد، آذری قیز و...

هم حلالم کنید برای ظلم هایی که دیدید و ندیدید(مثلا قضاوت بد!)... هم دعا کنید برای اینکه سفر پرباری باشه و موفق به زیارت با معرفت بشیم...

نکته ی کنکوری:

این چند روزه هی به این فکر می کردم که امانتی های ملت رو دستشون برسونم که اگر برنگشتم دستم چیزی نمونده باشه از کسی بشه وبال گردنم...

خدا رو شکر از اونجایی هم که حافظه ی خوبی ندارم، زیاد دستم امانتی بود... چیزهایی که بعضا از چند سال قبل مونده بود و من حتی به سختی باید نشونی از صاحبش پیدا میکردم تا به دستش برسونم...

گاهی تو بدو بدو های رسوندن امانتی ها به صاحب هاشون، به این فکر می کردم که چقدر سخته آدم بخواد حواسش به حق الناس باشه... تازه که اون امانتی ها بعضا اهمیت خاصی نداشتن، اما امان از نیش زبان و شکاندن دل و غیبت و تهمت و سوء ظن و... امان از حقوقی که حتی به چشممون نمیاد و حتی تر به یادمون نمیاد که بخوایم جبران کنیم...

حق الناس هم بدیش خب اینه که صاحبان حق مثل خدا کریم نیستن... وای به روز قیامت با کلی صاحب حق که تشنه و گرسنه ی حقوقشونن تا جاشون یکم از اونی که هست بهتر بشه...

حالا خلاصه گفتم که بدونید اگر منو نبخشید خیلی ضایعید! :))))

 

ان شاءلله به یادتون خواهم بود، البته با اتکاء به نوشتن اسامی، چون حافظه م خوب نیست و معمولا موقع دعا هم هنگ می کنم کلا یادم میره آدما رو!

 

التماس دعا- یاعلی

  • سر به هوا!

بهانه...

۱۴
آبان

گذر و ویزای زوار اربعین، فقط بهانه های مرزبانان است، آن ها منتظر مُهر شما هستند...

اجازه ی رفتن می دهید مولا؟


  • سر به هوا!
  • سر به هوا!

چند سال پیش، زمانی که در اثر یک وسواس فکری، به وجود خدایی اینچنین شک کرده بودم، در اوج وسواس خودم به روزی رسیدم که در آن روز موقع رد شدن از خیابان به این فکر می کردم اگر خدا نباشد، چنانی که تا کنون برایم معنا و وجود داشته، چه دلیلی دارد که الآن مواظب باشم ماشین زیرم نکند؟!!! اصلا زندگی کردن چه مفهومی دارد با این وضع بدون خدا؟!!!

حدود دو سال و نیم پیش که یکی از اقوام نزدیکم توسط فرزند از خدا بیخبر و از شیطان باخبرش به بدترین نحو ممکن کشته شد، آنگونه که در روضه های کربلا می خوانند، به این فکر کردم که انسان منهای خدا، درست می شود همان چیزی که ابلیس لعین گفت من از او بهترم... همان جسم مادی پست، بدون جان خدایی...

در این شب ها هم، موقع روضه ها، دائم به همین موضوع فکر می کردم و به حال خود انسانم گریه، که چه قابلیت های خطرناکی دارم اگر حواسم به جانِ خدایی ام نباشد... وقتی که می شنیدم برخی چگونه در کشتن دشمنشان، که بهترین مخلوقاتند، ولع پیدا می کنند آن هم به بدترین نحو ممکن... نه این که او را بکشی... او را زجر دهی و بعد که جان در تنش نمانده، او را...

سنگ بزنی...نیزه در قلب بزنی...شمشیر به کتف بزنی... عمود بر سر بکوبی... نیزه در چشم بزنی... دست و پا قطع کنی... تیر به گلوی نوزاد بزنی... بدن آن کسی که با پیغمبر اشتباه می گیرندش را قطعه قطعه کنی... و در نهایت خورشید بر سر نی کنی و به آیات قرآن اسب بدوانی تا استخوان های سینه و پشت بشکنند... اما نه در نهایت، که در بی نهایت، به زن و فرزند هم رحم نکنی و خیمه بسوزانی و دخترکان و پسرکان را به سمت خارهای بیابان دنبال کنی و تازیانه و غارت هرآنچه بتوانی ولو اینکه انگشتری باشد با انگشتی، و پیراهنی کهنه که از وفور زخم ضربات شمشیر و نیزه، کسی را رغبت پوشیدنش نباشد...

آری... این شب ها دائم این مسأله در ذهنم مرور می شده و می ترسیدم... از انسان بی خدا می ترسیدم.. از انسانی که ابلیس از او بهتر باشد می ترسیدم...

 

پ.ن: هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق، بجز اینکه بخاطر انقلابی بودنش دوستش دارم، جزء معدود جاهایی است که موقع روضه و اشعار تا حدود بسیار خوبی خیالم راحت است و از آب بستن به معارف عاشورایی حرص نمیخورم و بخاطر بی حرمتی به اهل بیت دهانم به فحش به مداح باز نمی شود! از صمیم قلب برای تک تک دست اندرکاران هیأت، علی الخصوص شاعران و مداحانش، آرزوی توفیقات بیشتر دارم... ان شاءالله که اجر جهادشان همنشینی با امامشان باشد، در دو دنیا...


یکی بیاید برای من ترجمه کند عزاداری برای امام حسین علیه السلام را، در حالی که ندانی وقتی امام زمان خودت هم صدای هل من ناصرش می آید باید به یاری اش بشتابی...

خودم را البته می گویم و هم کیشانم را...

  • سر به هوا!

بزرگواری  می گفتند زن و شوهر بعد از مدتی بوی هم را از دور استشمام می کنند... به این معنا که همدیگر را خیلی راحت می شناسند، حتی در یک جای شلوغ و از راه دور، یا مثلا در یک عکس دسته جمعی از دوران مهد کودک، و خیلی هم خوب هم را می فهمند و پیش بینی می کنند... ایشان از کل این آمیختگی روحی، تعبیر به استشمام رایحه کردند...

حالا فرض کنید در ماجرای کربلا و شام، حضرت زینب سلام الله علیها، چقدر تغییر کردند که حتی شوهر که رایحه ی همسرش را استشمام می کند، ایشان  را نشناختند...

+ نمی دانم چقدر گفتن این حرف درست باشد اما می گویم: گاهی که در خیابان، مردی مراعات حرمت نمی کند و حس می کنم از عمد بی حرمتی کرد نسبت به من، بغض می کنم و بعد به این فکر می کنم که بر اهل بیت امام حسین علیه السلام که در قله ی حیا و حرمت بودند، در اسارت و زیر چشم و نظر و کتک آن نامرد ها، که حتی چشم کنیزی از دختر خردسال بر نمی داشتند، چه گذشت؟! یکی از دردآور ترین بخش های مقاتل، جاهایی است که این بی حرمتی ها را می گوید... نظیر آن چه در بازار کوفه بوده و آن چه در کاخ یزید، علیه العنة ابدا دائما، بر آن ها گذشته...

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۱:۳۱
  • ۱۳۹ نمایش
  • سر به هوا!

خوشا به ما که دینمان با تو کامل شده...

وه چه نعمت تمامی است ولایت تو، و چه لبخند رضایتی می زند پروردگار، وقتی که تسلیم تو می شویم...

آتش حرام باد بر قلبی که دوستت بدارد و دستی که یاری ات کند...

+ الحمدلله الذی جعلنا من التمسکین بولایه علی ابن ابی طالب علیه السلام...

++ عیدتون مبارک، دمبتون سه چارک! ؛)

+++ برای دل من دعا کنید... کمتر عید غدیری اینقدر محزون بوده و بی حس و حال...

  • سر به هوا!

خب می دانید راستش من هم شیعه ام!

من هم نسبت به اهل بیت ارادت دارم و در شادی شان شادم و در ناراحتی شان ناراحت، لااقل در جایی که به حق الیقین درمورد این ناراحتی و شادی رسیده باشم!

اما بعضی چیز ها را نمی فهمم!

بعضی حرکات را درک نمی کنم!

مثلا بعضی سبک های عزاداری در کَتم نمی رود...

نمی فهمم یعنی که چه برخی آقایان موقع عزاداری لباسشان را درمی آورند! آن هم نه اینکه گریبان چاک کنند یا با زیرپوش بمانند که بگویی مثلا گرمشان شده یا هیجان گرفته اند، کما اینکه خانم ها موقع عزاداری از شدت هیجان یا گرما ممکن است روسری شان را باز کنند یا نهایتا دربیاورند!

حالا درست است که گفته اند حیا اگر ده قسمت باشد، یک قسمتش را آقایان بهره دارند، اما تا چه حد؟!!!

بعد تازه چقدر هم زیاد است تکه فیلم های عزاداری مجلس آقایان که لباس کنده اند و فیلم را تار کرده اند و پخش می کنند همه جا! آن هم لابد برای اینکه به دست خانمی نیفتد و آن خانم دچار گناه شود... فیلم هایی که اگر صدایشان حذف شود و هیبت مداح هم نشان داده نشود، با خیلی مجالس قطعا به اشتباه گرفته می شوند!!!

نمی فهمم یعنی که چه در برخی سبک های عزاداری دائم در حال بالا پایین پریدن اند! برادر من، و احیانا خواهر من، عزادار که حال ندارد ده دقیقه یک ربع، نیم ساعت، بالا پایین بپرد! عزادار نهایت هیجانش این است که فریاد بکشد از ترسیم یک صحنه یا بر سر و سینه بکوبد یا حتی مثل ماهی نیمه جان از آب بیرون افتاده تلظی کند...

نمی فهمم این حالات عزاداری مدرن، وحتی بعضی روش های سنتی، اگر جلوی یک انسان بزرگ، مثل امام معصوم یا حتی نایبشان هم باشد رخ می دهد؟! مگر مدعی نیستیم که اماممان در عزای عمویشان حاضر می شوند؟ پس چطور در یک جمع لخت می شوند عده ای و مثل بعضی مجالس خاص، دائم بالا و پایین می پرند؟!!!

چرت و پرت گویی ها و وقاحت برخی مادحین هم که بماند برای وقت دیگری... 

تأکید می کنم: شیعه هستم و در عزای امامم عزادارم، بارها نفرت از دشمنانش را فریاد کرده ام و محبت خودش و خاندانش را به پهنای صورت گریسته ام و از شدت ظلم به او، بر سر و سینه کوبیده ام...

  • سر به هوا!

رؤیای حرم...

۲۷
مرداد

دلم تنگ شده...

برای هوای صبح گاهش...

برای آبی زیبای آسمان به وقت طلوع، پشت طلایی هایش...

برای شعفی که هرباره موقع صدای معروف دم طلوع در دلم ایجاد می شود...

برای برق زیبای ایوانش به وقت شب...

برای رفتن و پایین پایش افتادن و مثل مادر مرده ها زاری کردن...

برای نگاه کردن به گنبد و درد دل کردن و اشک ریختن...

برای لوس کردن های برادرزاده و عمویی...

برای معجزه خواستن ها...

برای یک زیارت جامعه خواندن در رواق...

دلم تنگ شده و پر از بغض، عمو جان!

برای شما و مهربانی تان...

برای وقتی که با دست های گرم تان اشک از گونه ام پاک می کنید، و من باز هم اشک می ریزم و شما باز هم غصه می خورید و اشک هایم را پاک می کنید...

به خودم باشد حالا حالا ها نمی توانم بیایم... به دنبالم بفرستید برای آمدن...

شعر نوشت: 

خدا را شکر اگر امروز غم هست

حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد

دل سادات در ایران بگیرد

(سیده تکتم حسینی)

شاید بیربط نوشت: اصلا می خوابم تا خوابی که دوست دارم ببینم... و عجیب اینجور وقت ها تنوع خواب هایم درمورد یک موضوع بالا می رود...

بعداً نوشت: چند دقیقه ای بعد از انتشار این مطلب، دو دختر همسایه ی پایینی، چند بسته نبات سوغات مشهد به دست، در زدند... ممنونم عمو جان... ممنونم...

  • سر به هوا!

کوچک شمردن و بزرگ شدن گناه، هر دو می تواند از وساوس شیطان باشد.

کوچک شمردن گناه از آن جهت که هم کوچک شمردن مقام شارع است، و هم باعث اصرار بر گناه است، وسوسه ای شیطانی محسوب می شود.

از طرف دیگر بزرگ شمردن گناه از آن جهت که ممکن است ما را از درک نعمات بزرگی غافل کند می تواند وسوسه ای شیطانی باشد؛ از نعمتی مانند تشیع که خداوند به ما عنایت کرده، نباید بخاطر گناه غافل شد... ما نه چهره ی زیبای امیرالمؤمنین و سایر معصومین را دیده ایم، و نه صوت دلنشین آن ها را شنیده ایم؛ عشقشان در دلمان هست بدون اینکه گرفتار حجاب چهره و صوتشان باشیم، و این نعمت بسیار بزرگی است...

 

وقتی این ها را از استادم می شنیدم، داشتم به این فکر می کردم که چه بارهای زیادی که خود را محب نامیدم و نه شیعه... در حالی که هیچوقت بی توجه به سیره ی ائمه نبوده ام، اگرچه کامل هم نتوانستم در زندگی پیاده اش کنم.

حالا اما دوست دارم سینه سپر کنم و با افتخار بگویم:

من شیعه ی دوازده امامی هستم...

 

پ.ن1: البته که تشیع امری ذو مراتب است؛ و ما آن پایین ها در خدمت اسلام و مسلمین هستیم!

پ.ن2: شهادت رئیس مکتب، امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد.

برقعی نوشت(!) :

خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم
 
گریه در گریه با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم ! تمام هستی ما
در همین خاک پشت پنجره هاست

پ.ن3: نقل قول از استادم به مضمون است و با اندکی تصرف! که اون هم حق شاگردی بنده است که محفوظه!!! :)))

 

از مدینه می رسد آوای رسای تو هنوز

دل شیعه می تپد آری به هوای تو هنوز

...

فدای نام تو، این جان عاشق

عزیز مصطفی، امام صادق


  • سر به هوا!

بعد از 1400 سال، یادم نرفته، داغ یتیمی ام را، با رفتن تو... بابای مهربانم...

+ در نجف خیلی ها حس خانه ی پدری دارند... خانه ای که در آن غمی راه ندارد و خیال آدم تخت تخت است...

++ وای از وقتی که میخواهی خانه ی پدری را ترک کنی... و وای از وقتی که حسرت دیدن دوباره ی این خانه ی پدری، سالها به دلت باشد...

  • سر به هوا!

وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود
 
کعبه می رفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود
 
کوفه لبریز از مصیبت بود
باد در کوچه نوحه خوان شده بود

 
شور افتاد در دل زینب (س)
پی بابا دلش روان شده بود
 
در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار مهربان شده بود
 
شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود
 
خار در چشم و تیغ بین گلو
زخم ،مهمان استخوان شده بود
 

سایه ای شوم پشت هر دیوار
در کمین علی نهان شده بود
 
ناگهان آسمان ترک برداشت
فرق خورشید خون فشان شده بود

(سید حمیدرضا برقعی)

چند سالی است هوای یک دهه مجاورت با حرم امیرالمؤمنین علیه السلام، مصادف با شب های قدر، شده یک رویا که گاه به گلویم بغض می شود و گاه به دلم آه...

 
+ در شب های قدر این مسکین را هم دعا کنید...(مسکین در عربی یعنی بیچاره... بخواهند بگویند «بیچاره محمد»، میگویند «مسکین محمد»)
++ واقعا بی چاره ام...

  • سر به هوا!

عید زیبای نیمه ی شعبان بر همه ی عاشقان مبارک...

 

+ واااااااااای که چقدر ماجرای همسری نرجس خاتون و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام عشقولانه است...آدم دلش ضعف میره وقتی میخونه یا می شنوه داستانش رو...

++ چی میشه سال دیگه شب نیمه شعبان دلمون خوش باشه که نیمه شعبان از غربت دراومد...

+++ در احیای این شب زیبا، بنده رو هم خیلی دعا کنید...

  • سر به هوا!

سکانس اول: شب مبعث امسال، نیمه شب، در حرم امام رضا علیه السلام، در حال عبور از کنار صحن جمهوری اسلامی، با این صحنه مواجه شدم که ملت، داشتند گریه کنان در سر و صورت خود می کوبیدند... چرا ندارد که... وسط زیارت جامعه بود و روضه ی امام حسین و... حالا چه اهمیتی دارد که شب عید هست یا نیست؟ از روضه در هیچ حالی نباید فروگذار کرد!

 

سکانس دوم(به روایت از مادر) : چند سال پیش بعد از مراسم احیای نیمه ی شعبان، که کلی گریه مان را درآورده بودند، صبح رفتیم مهدیه ی امام حسن علیه السلام برای جشن، اما تا خود ظهر گریه مان را درآوردند! یادم هست آن موقع ها من خیلی خیلی طرفدار این هیأت بودم، به این دلیل که سبک مداحی هایش به طور کلی صحیح بود و ایراد های کمی داشت، در حالی که سبک جدید مداحی عده ای همان موقع ها مدتی بود مد شده بود اما این ها تبعیت نمی کردند و به سبک قدیمی خود ادامه می دادند.

سکانس سوم:

  • سر به هوا!

من

چقدر

خوشبختم

که در چنین شبی

مهمانت بوده ام،

مهربان امامم!

اللهم و قد أکدی الطلب، و أعیَت الحیلة و المذهب، و درست الآمال،

و انقطع الرجاء إلا منک...

+ عیدتون خیلی مبارک :)

++ عیدی های خوب خوب بدن بتون ان شاءالله...

+++ یه زیارت خوشگل نصیبتون، هر چه زودتر...

  • سر به هوا!

فرض کنید یک آدمی هستید در حد و حدود معمولی، مثلا یکی مثل خود بنده، که نه معلومات دینی قابل قبولی دارد، نه معنویات درست و درمانی، نه جایگاه اجتماعی خفنی دارد، نه تا به حال به وظایفش در قبال امامش عمل کرده...

نه، اصلا فرض کنید خودتان هستید با شرایط خودتان، آن وقت از شما می خواهم به این سوال من پاسخ دهید:

 

اگر بدانید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،

در زمانی نزدیک، مثلا ده سال دیگر،

ظهور می کنند،

چه کارهایی می کنید؟

چرا؟

(البته اگر تمایز جدی و قابل توجه با حقیر دارید لطفا تمایز رو ذکر کنید. مثلا مخاطبین آقا بیان کنند! یا اگر کسی جایگاه اجتماعی خاصی دارد که دانستنش در جواب مؤثر است بفرماید.)

 

برای پاسخ به این سوال و ورود به بحث هم، باید حداقل این یک پیش فرض را قبول داشته باشید که ما وظیفه ای نسبت به امام مان داریم! بنابراین اگر این پیش فرض برایتان به هر دلیل زیر سوال است، لطفا کامنت نگذارید.

 

نکته ی دیگر اینکه لطفا مختصر و مفید جواب بدهید و از پراکنده گویی و منبر رفتن جداً بپرهیزید... خوب هم فکر کنید بعد جواب دهید، عجله ای در جواب نکنید... مثلا یک هفته بگذارید به این مسأله خوب فکر کنید... یک هفته به جواب سوال بنده فکر کنید بخاطر امامتان...

 

این مطلب و بحث هایی که به کمک شما عزیزان در بخش نظرات می شود، شاید به نحوی مقدمه ای شود برای کلید خوردن نوعی کارگاه مهدویت... بنابراین از تک تک شما خواهش می کنم در بحث با جدیت حضور پیدا کنید و به پیشرفت آن کمک کنید.

 

پیشاپیش از حضور فعالتون ممنونم.

  • سر به هوا!

ان شاءالله فردا، بعد از ماه ها، عازم مشهدالرضا هستم،

به قصد یک زیارت هفده هجده ساعته...

مدتی هست که سهمم از زیارت عموجانم شده زیارت های چندساعته ی خسته...

می روم می نشینم جلوی گنبد کپلی امام رضا علیه السلام و بر و بر نگاه می کنم... البته این بار امیدوارم بخاطر بهتر بودن قطار کمتر خسته باشم، اما دفعات پیش جلوی چشمشان چادر به صورتم می کشیدم و چرت هم می زدم از خستگی...

اگر لایق باشم نائب الزیاره و دعاگوی دوستان خواهم بود...

راستش کمی تا قسمتی ذوق مرگم!

می توانید التماس کنید تا دعایتان کنم! :))

  • سر به هوا!

امشب، موقع روضه ی حضرت زهرا در دانشگاه امام صادق، وقتی صدای گریه ی آقایان برای مصائب پشت در می آمد، داشتم فکر می کردم که مردها چه می فهمند، از سقط بچه، آن هم بچه ی شش ماهه، آن هم نه خود به خود، که با ضربه، آن هم نه در شرایط معمولی، در شرایطی که خودش کافی است برای روزی چندبار جان دادن...؟! واقعا چه می فهمند که چنین گریه می کنند؟

موقع روضه ی مادر، بیچاره است آن زنی که ذره ای، و فقط ذره ای، درکی از سقط جنین داشته باشد...

 

پ.ن: هنوز هم معتقدم خداوند کسی که روزی اش بند کار کردن است را بی کار نمی گذارد! او رزّاق است و رزّاق است و رزّاق...

  • سر به هوا!

چند سال پیش، زمانی که در اثر یک وسواس فکری، به وجود خدایی اینچنین شک کرده بودم، در اوج وسواس خودم به روزی رسیدم که در آن روز موقع رد شدن از خیابان به این فکر می کردم اگر خدا نباشد، چنانی که تا کنون برایم معنا و وجود داشته، چه دلیلی دارد که الآن مواظب باشم ماشین زیرم نکند؟!!! اصلا زندگی کردن چه مفهومی دارد با این وضع بدون خدا؟!!!

حدود دو سال و نیم پیش که یکی از اقوام نزدیکم توسط فرزند از خدا بیخبر و از شیطان باخبرش به بدترین نحو ممکن کشته شد، آنگونه که در روضه های کربلا می خوانند، به این فکر کردم که انسان منهای خدا، درست می شود همان چیزی که ابلیس لعین گفت من از او بهترم... همان جسم مادی پست، بدون جان خدایی...

 

در این شب ها هم، موقع روضه ها، دائم به همین موضوع فکر می کردم و به حال خود انسانم گریه، که چه قابلیت های خطرناکی دارم اگر حواسم به جانِ خدایی ام نباشد... وقتی که می شنیدم برخی چگونه در کشتن دشمنشان، که بهترین مخلوقاتند، ولع پیدا می کنند آن هم به بدترین نحو ممکن... نه این که او را بکشی... او را زجر دهی و بعد که جان در تنش نمانده، او را...

سنگ بزنی...نیزه در قلب بزنی...شمشیر به کتف بزنی... عمود بر سر بکوبی... نیزه در چشم بزنی... دست و پا قطع کنی... تیر به گلوی نوزاد بزنی... بدن آن کسی که با پیغمبر اشتباه می گیرندش را قطعه قطعه کنی... و در نهایت خورشید بر سر نی کنی و به آیات قرآن اسب بدوانی تا استخوان های سینه و پشت بشکنند... اما نه در نهایت، که در بی نهایت، به زن و فرزند هم رحم نکنی و خیمه بسوزانی و دخترکان و پسرکان را به سمت خارهای بیابان دنبال کنی و تازیانه و غارت هرآنچه بتوانی ولو اینکه انگشتری باشد با انگشتی، و پیراهنی کهنه که از وفور زخم ضربات شمشیر و نیزه، کسی را رغبت پوشیدنش نباشد...

 

آری... این شب ها دائم این مسأله در ذهنم مرور می شده و می ترسیدم... از انسان بی خدا می ترسیدم.. از انسانی که ابلیس از او بهتر باشد می ترسیدم...

 

پ.ن: هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق، بجز اینکه بخاطر انقلابی بودنش دوستش دارم، جزء معدود جاهایی است که موقع روضه و اشعار تا حدود بسیار خوبی خیالم راحت است و از آب بستن به معارف عاشورایی حرص نمیخورم و بخاطر بی حرمتی به اهل بیت دهانم به فحش به مداح باز نمی شود! از صمیم قلب برای تک تک دست اندرکاران هیأت، علی الخصوص شاعران و مداحانش، آرزوی توفیقات بیشتر دارم... ان شاءالله که اجر جهادشان همنشینی با امامشان باشد، در دو دنیا...

  • سر به هوا!

بیچاره اون که حرم رو ندیده

بیچاره تر اون که دید کربلاتو

دلم باز هم زیارت می خواهد...

 

پ.ن: این را دوستی نوشته در وبلاگش اما چون دوست ندارد لینک شود متنش را میگذارم:

روحانی مسجدمان می‌گوید تا وقتی که تل زینبیه را از نزدیک ندیده، کف العباس را از نزدیک ندیده، قتله‌گاه را از نزدیک ندیده و کربلا را از نزدیک ندیده نمی‌توانسته روضه‌ها را درک کند. در بین دعاهایش مدام می‌گوید دعا کنید یک روز هم که شده در طول زندگی‌تان کربلا را از نزدیک ببینید.

اما از من می‌شنوید اگر تا به‌حال کربلا نرفته‌اید و امکان هر سال رفتن‌َش را ندارید چنین دعایی نکنید. 

اگر نمی‌خواهید یک اربعین قبل از عاشورا و یک اربعین بعد از اربعین "زندگی"‌تان مختل شود چنین دعایی نکنید. 

از من می‌شنوید بروید "زندگی"‌تان را بکنید. 

نرفته‌ها نهایتاً همین ده روز را برای جان‌های بی‌جان ِکربلا گریه می‌کنند و تمام می‌شود اما رفته‌ها ده‌ها روز گریه می‌کنند برای جانِ جامانده در کربلا.

از من می‌شنوید بروید "زندگی"‌تان را بکنید. اگر یک روز بروید کربلا، تمام طول زندگی‌تان می‌شود همان یک روز و روزهای دیگر می‌شود در انتظار روزی دیگر.

  • سر به هوا!

  • سر به هوا!