رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۲۵ مطلب با موضوع «در و دیوار و پنجره!» ثبت شده است

سلام به همه

خوبید؟ خوشید؟

من مسواک زدم خوشحالم، اومدم از این تجربه ی خوب به شمام بگم! :[]

کسی هست تا حالا اینجا از این مسواک واقعنکی ها زده باشه؟

 

من تا قبل از همین چندشب پیش که برای اولین چوب مسواک‌ رو استفاده کنم، با اینکه کم تلاش نمیکردم برای تمیزی دندونام با این مسواک پلاستیکی الکیا(که خیلی هم گرون تشریف دارن) و اتفاقا خیلی هم اصولی مسواک می زدم، اکثرا دو تا مشکل داشتم: یکی اینکه جرم دندونم اونجوری که میخواستم از بین نمی رفت و زود هم دوباره جرم میگرفت، یکی هم اینکه دندونام زرد بود همه ش، حتی بلافاصله بعد از جرم گیری. یعنی جنس دندونام از ایناییه که زود زرد میشه.

حالا حالتونو به هم نزنم با توضیحاتم! :))))

خلاصه اینکه خیلی اتفاقی، یکی چوب مسواک درخت اراک خرید و داد بهم، منم بعد چند شب، گفتم امتحان کنم ببینم چجوریه. طبق دستورالعمل پشت بسته ش، یکم پوست سرشو کندم، سرشو فشار دادم با دندونای انتهاییم، مث فرچه شد، و بعد هم مسواک زدم باش، آخرسرم اون قسمتی که استفاده شده بود رو بریدم ریختم دور.

نتیجه ش خیلیییییی برام شگفت انگیز بود!

هم جرم دندون رو خیلیییییی خوب از بین برده بود، اونم با ضمانت!

هم اینکه دندونم رو سفید کرده بود! 

وای خدای من، همون یکی دو روز پیشش 17500 تومن داده بودم به این مسواک پلاستیکی الکیا که بعد چندماه باس سالم سالم بندازیش دور! که تازه نه اینجوری با ضمانت جرم رو می بره نه سفید میکنه.

 

تازه من اطلاعات پزشکی ندارم که شیره ی با طعم تربچه مانند مسواک، خاصیت هم داره یا نه، که بعید نیست داشته باشه...

 

خلاصه اینکه پیشنهاد میکنم چوب مسواک که چوب درخت اراک هست رو حتما گیر بیارید و استفاده کنید.

 

خوبیش اینه که احساس میکنی با یه موجود زنده طرفی! :) 

  • سر به هوا!

ماجرای امروز!

۰۵
ارديبهشت

سلام به همه ی دوستان...

عیدتون با تأخیر مبارک! :)

بعد از مدتی ننوشتن، راستش جمله ها برای شروع توی سرم چرخ می خورن و نمی دونم درست چجوری باید شروع کنم...

این مدت از نظر روحی، ناملایمات زیادی داشتم... اما واقعیت رو باید پذیرفت و باهاش کنار آمد... واقعیتی که فقط حس حضور خدا می تونه قابل تحملش کنه... به هرحال این نیز بگذرد و من همچنان امید دارم به رحمت و لطف و جبران خدا...

 

اما ماجرای امروز:

با خانواده رفتیم ماجرای نیمروز!

بماند که من در فیلم کلی بخاطر هیجان بالاش استرس گرفتم و اگر معذوریت نداشتم جیغ هم می کشیدم، و حتی وقتی بیرون هم آمده بودیم، من ضربان قلبم بالا بود همچنان، اما فیلم فوق العاده دوست داشتنی بود برام... واقعا از عواملش ممنونم...

یکی از اصلی ترین جذابیت هاش بنظرم نوع فیلمبرداری و کار روی فیلم بود که فضا رو کاملا تبدیل به فضای دهه شصت کرده بود...

و البته بازی گرفتن ها از بازیگر ها، که بجز یکی دو نفر، باقی خیلی خوب تو نقششون فرو رفته بودن...

فکر می کنم یکی از موفقیت های فیلم این بود که برادر چموش من رو به این نتیجه رسوند که خیلی کار خوبی هم کردن منافق ها رو اعدام کردن! (چون بعد از اون فایل صوتیه سوزنش گیر کرده بود که چرا منافق ها رو دیمی اعدام می کردن و...)

اما اونچه در فیلم فکرم رو مشغول کرد، این بود که چقدر تجربه ها طی شده تا ما به اینجا برسیم!

مطمئناً مقابله با یک تیم آموزش دیده ی پشتوانه دار، با دست های خالی و بدون تجربه، بسیار سخته... اونچه الان اطلاعات ایران رو قوی کرده طی کردن یک سری تجاربی هست که الان به نظر من هم که تاحالا توی این فضاها نبودم، بدیهی میاد! مثل بازرسی همه، حتی معتمدین، یا چیزهای دیگه ای که توی فیلم وقتی می دیدم می گفتم اشتباه کرد... اما خب اونموقع اونقدر این تجارب کم بوده که مبارزه با این تیم سال ها طول میکشه...

این تجربه ها آدم ها رو پخته و هوشمند و حساس می کنه...

و البته این حساسیت و پختگی در هر دو جناحه، تا زمان ظهور که هم جبهه ی حق و هم جبهه ی باطل هر دو به اوج ظهور و بروز خودشون می رسن...

 

و اما وقایع انتخابیه:

امثال من منتظرند ببینند بین آقایان قالیباف و رئیسی کدام می مونه تا بهش رأی بدن، چون گزینه ی دیگه ای نیست که مثل سالهای پیش سردرگم بشیم... بنده از جهاتی آقای قالیباف رو می پسندم و از جهاتی آقای رئیسی رو، اما واقعا نمی دونم اگر جفتشون باشن به کدوم رأی بدم، گرچه شاید اطلاعاتم تکمیل بشه بتونم تصمیم بگیرم...

 

و اماتر برادر احمدی نژاد! :/

داداچ! حالت خوبه؟

البته که الحمدلله احمدی نژاد گفت از کسی حمایت نمی کنم، چون رای های طرف رو می آورد پایین، و البته تر که این حرف اصلااااا به معنای تحریم انتخابات نیست، اما من ماندم در کار کسانی که ادعای ولایی بودن دارن، این هوا، بعد احمدی نژادی بودنشون متقاعدشون می کنه نباید رای بدن!

و اصلا که در مقابل انقلابی بودن، احمدی نژادی بودن یا نبودن چه معنا و اهمیتی داره، خدا می دونه!

 

- همچنان اگر حال داشتید برای حال، حال و آینده ام دعا کنید...

  • سر به هوا!

بدان و آگاه باش ای فرزند! که عطسه را لاجرم آدابی باشد که هرکس به جا نیاورد خسارت بیند و هرکه اهتمام ورزد نعمت عطسه بر او تمام گردد و از سعادتمندان روزگار شود...

.

.

.

به نظر شما چرا من وقتی بچه بودم، مامانم بهم می گفت «اگه ادای کسیو دربیاری، بعد یه وقت همون لحظه عطسه ت بگیره، همون شکلی می مونی تا آخر عمر»؟

بعد هم جالبه من باورم می شد!

یا من زیادی ادای دیگرانو درمی آوردم، که یکم بعید میدونم، یا مامانم فک می کرده باید هرجوری شده بچه رو بازداشت از چنین خطایی!

خو مادر من چرا اطلاعات غلط میدی به بچه؟ :/


+ بچه که بودم، گاهی افکار فلسفی م رو، از وجود خدا تا مراحل شکل گیری جنین تا سایر امور، به مادرم به عنوان علامه ی دهر عرضه می کردم و با ایشون به عنوان یک کشف جدید چک میکردم که مبادا غلط باشه! یادمه یه بار داشتم می گفتم مامان! این خدا رو قبلا یه خدای دیگه به دنیا آورده، اونم یه خدای دیگه، اونم یه خدای دیگه، همینجوری هی... به همین برکت(موبایل!) قسم، مامانم تایید کرد، گفت آره!!! :||

++ مادرم در راستای پاسخ به چگونگی به وجود آمدن جنین، به ما گفته بود مادر و پدر دعا میکنن، خدا بشون بچه میده... خب منطقی بود و ما هم تا دوم راهنمایی مشکلی نداشتیم... اما خب من در پنج شش سالگی کشف کرده بودم که مورچه هایی در شکم مامان ها وجود دارد که وقتی دعا می کنند، خدا اون مورچه ها رو تبدیل به نی نی میکنه! تازه به مادرمم گفته بودم و تأیید این کشف رو گرفته بودم! :))))

  • سر به هوا!

مادی گرایی

۲۶
بهمن

بحث سر زلزله و آتش سوزی و ویرانی که میشه، یه واکنش خیلی معمول اینه که من حاضرم بمیرم، اما نسوزم، یا قطع نخاع نشم یا از این قبیل صدمات غیر قابل جبران... به عبارتی اکثریت معتقدن آدم بمیره که راحت میشه، اما سوختگی یا عزیز از دست دادن خیلی سخت و غیرقابل تحمله...

یه بار چنین چیزی رو به دوستی گفتم، واکنشش برام جالب بود...

گفت از کجا معلوم اونی که توی تصادف می میره، نسبت به خانواده ش که موندن و مصدوم شدن، راحت شده؟ شاید تازه اول سختیش باشه؟ از کجا معلوم؟

اسمش اینه که به دنیای پس از مرگ معتقدیم، اما نگاهمون اینه که کسی که بمیره از رنج دنیا راحت میشه...

بله اگر خیلی مومن باشه، همینطوره، گویی از قفس آزاد شده... اما این تصورِ «راحت شد» عموما برای همه به کار میره که ناشی از نگاه مادی گرایانه است، گویی عالم محدود به همین دنیا و سخت ترین رنج ها، رنج های دنیویه...

 

مساله ی دیگه ای که خیلی رایجه، و ناشی از همین نگاهه، علاقه به دیدن مکافات شدن ظالم در دنیاست! هرکی ظلم میکنه، مظلوم برمیگرده میگه ایشالا که عاقبتشو همین دنیا ببینه!

من دو تا سوال دارم: یکی اینکه آیا وقتی مکافاتش رو ببینه متوجه میشه عاقبت ظلمیه که به شما کرده؟ که این باعث شه در نهایت تو پیروز بشی و خوشحال شی... مگه اتفاقای بدی که برای خودت میفته متوجه می شی نتیجه ی کدوم ظلمته که اون طرف متوجه بشه؟ دوم هم اینکه آیا مکافات این دنیا سخت تره از اون دنیا یا مثلا اگر این دنیا باشه شما می بینی خنک میشه دلت ولی اون دنیا باشه نمی بینی؟ که انقدر علاقه داری این دنیا باشه مکافاتش؟

به نظرم این نگاه هم ناشی از مادی گراییه، بخصوص که شخص فک میکنه راه خنک شدن دلش و پیروز شدنش اینه که ظالمش این دنیا ببینه مکافات... یعنی راضی نمبشه به اون دنیا، انگار اون دنیا ضعیف تر و محدود تره!

 

مادی گرایی تفاق شومیه که هرچه میگذره بیشتر هم میشه...

اینطوری، به همین سادگی سکولار شدن رخ می ده!

 

+ از سری نوشتجات داخل اتوبوس!


رسیدم نوشت(!)1: از تهران تا اصفهان 20 تومن دادم، از اصفهان تا دانشگاه صنعتی، 35!!! منو باش میخواستم ببینم پول اضافه آوردم برم خوزستان بعدش پیش تبارک منصوری!

رسیدم نوشت 2: عجب دانشگاه گنده ایه! کلی راننده دور دور کرد تو دانشگاه تا پیدا کردیم مهمانسراش رو...  من گفتم ما رو میفرستن خوابگاه دروداغون... اما بجز دستشویی اتاقش که یه نمه کثیفه، کم از هتل نداره! بزرگ و تمیز و فول امکانات! :/ تا حالا فک میکردم «دانشگاه رفته» ام! الان تازه می تونم ادعا کنم «دانشگاه رفته» ام! :))))

  • سر به هوا!

یه لقمه آدم!

۰۴
بهمن

دیشب رفته بودیم منزل برادرم...

بماند که برادرزاده ی بزرگ، کلی شیرین بازی درمیاره و آدم دلش میخواد هر لحظه جون بده براش...

اما این کوچیکه که یک ماهه س...

مادرش لباسی که من براش خریده بودم رو تنش کرده بود که من خوشحال شم و من دقیقا کلی ذوقمرگ شدم...

وقتی شیر می خوره، احتمال بالا آوردنش یکم زیاده... بنابراین نباید افقی بخوابه و باید توی بغل کج باشه...

مادرش شیرش داد و آورد داد به من... خوابالو بود و توی بغلم خوابید... یه جوجه آدم! یه لقمه!

من باید پای لپ تاپ ارجاعات پایان نامه رو درست می کردم و باخودم بساط برده بودم... اما خیلی هم دلم می خواست بغلش کنم... واقعا آرومم می کرد... حس مادری همیشه توی من قوی بوده... خیلی قوی... از بچگی...

رفتم توی یه اتاق تاریک، بچه بغل، پای لپ تاپ، با یه دست تایپ می کردم با یه دست اون یه لقمه رو گرفته بودم...

خلاصه کلی تو بغلم خوابید و خیلی بهم کیف داد...

هزار ماشاءلله وقتی به آدم نگاه میکنه انگار صد ساله آدم رو میشناسه...

خیلی هم آرومه و خداروشکر زیاد بی قراری نمی کنه... غر زدن هاش هم صدای هیولا نمی ده! صدای گربه میده... :)

تازه من یه چیزی هم کشف کردم که خوشحالم کرده!

راستش من از خیلی جوجه بودگی هام، یعنی همون زیر یک ماه که خیلی بچه زشته، عکس دارم، و تو همه ی عکس ها، چشمام تا ته بازه و دماغمم گنده افتاده... البته عکسای بهترم دارم که مال هفت هشت ماهگیمه، ولی کسی کاری به اونا نداره، فقط ملت این دماغ گنده ی منو خیلی تو ذهن دارن... :/

وقتی سید علی به دنیا اومد، قبل اینکه ببینمش ازش عکس دیدم و به داداشم گفتم دماغش به من رفته! اونم گفت آره متاسفانه! :/

اما وقتی خودشو دیدم، فهمیدم عکسش بد افتاده و اصلا هم غیرعادی نیست و خیلیییی هم ناز و ظریفه... منتها بچه بدعکسه! عکساش اصلا خوب نمیفتن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

هیچی دیگه... تونستم به ملت اثبات کنم منم مث برادرزاده م بد عکس بودم وگرنه اینقدرم اوضاع بد نبوده! :)

کما اینکه الانم خیلی بدعکسم... :\

+ به نظر من خوش عکس بودن یه فحشه: «خودت به خوبی عکسات نیستی، عکسات قشنگن!»

++ از زمانی که فنچ داشتم و جوجه می‌آوردن، جوجه هایی که خیلییییی ضعیف و کوچولو بودن و حس ترحم و محبت آدم رو همزمان به اوج میرسوندن، وقتی بچه ی نوزاد می بینم همین حس بهم دست میده: جوجه آدم... تو دل برو و بسیااااار ضعیف... برای تک تک کاراش باید تدبیر و توجه بشه و خودش ذره ای نمیتونه از خودش دفاع کنه... و چقدر این حس که تو باید همه کاراشو بکنی دوست داشتنیه...

  • سر به هوا!

+ الان کاری ندارم که می گویند تجمع مردم، مزاحم امدادرسانی شده، فقط می خواهم بگویم به هیچ وجه نمی توانم بفهمم چطور یک آدم  می تواند بایستد و فیلم و عکس بدبخت شدن و کشته شدن دیگران را بگیرد... که وقتی به دیگران می رسد، چیزهای جذاب داشته باشد... :/

  • سر به هوا!

پدرانه...

۰۴
دی

امروز رفته بودیم دیدن نی نی جدیدمون :)

با کلی کادو مادو...

سیدمحمد، پسر دو سال و هفت ماهه ی اول برادرم، خیلی مظلوم شده بود... با اینکه داداشمینا و بقیه خیلی توجه می کردن که این پسر کمبود محبت نگیره، ولی به صورت عجیبی مظلوم شده بود و با موتوری که براش کادو برده بودم، خیلی مظلومانه بازی می‌کرد...

داداشم کلا خیلی حوصله ی بچه نداره و من فکر می کردم محبت کردن تو کتش نمیره... ولی خیلی برام جالب بود رفتارش با بچه ی جدید...سعی می کرد وقتی سید محمد میره یه جا دیگه به سیدعلی محبت کنه... انقدر مهربون نی نی رو بوس می کرد و براش ذوق می کرد که من ضعف کرده بودم از شدت محبتش به بچه ش...

به عقیده ی همسرش و خانواده اش هم الان خیلی بیشتر خوشحاله تا وقتی سیدمحمد به دنیا اومد... چرا؟ معلوم نیست...

من همیشه عاشق دیدن صحنه ی بازی یا محبت پدر با بچه بودم... از داداشم هم خیلی توقع محبت نداشتم کلی ذوق کردم...

البته انصافا خودش از عکساش خیلی نازتر و قشنگتره...

خسته س... می فهمی؟ خسته!

+ این یکی هم که به دنیا آمد من دایی نشدم... آخر این آرزو را به گور می برم...

++ تصور کن در آسانسور حرم حضرت معصومه هستی، با مادر و خواهر و چند خانم غریبه، بعد تا آسانسور راه می افتد می بینی شروع کرد یک آهنگ خیلی شاد زدن که خنده ات می گیرد از این که در آسانسور حرم این آهنگ را گذاشته اند، تازه بعد چند لحظه شروع به آواز هم میکند... بعد با لحن مسخره طوری با پوزخند و بلند میگویی «چه آهنگی هم گذاشته... شاااااااد». بعد خانم روبرویی با خنده، همینطور که مشغول گشتن در کیفش هست، یک چشم و ابرویی هم بالا می اندازد از ذوق و میگوید «آره مناسب ایامم هست»... بعد یکهو می بینی موبایلش را از کیفش درآورد و پاسخ داد و آهنگ قطع شد!!!

+++ چو مستم کرده ای مستور منشین / چو نوشم داده ای زهرم منوشان...

  • سر به هوا!

بالاخره لازم است در زندگی مادر بزرگی داشته باشی که وقتی اسم نماز جعفر طیار را یادش نمی آید، بگوید نماز «پدرشوهر حضرت زینب»!!! :/

:)))

  • سر به هوا!

+ دوستی در مرحله ی تحقیق درمورد خواستگارش که چند جلسه هم صحبت کردن، فهمیده آقا یک بچه دارن نگفتن! یعنی اعتماد به سقفش منو کشته! با یه بچه پاشی بری خواستگاری دختر مجرد، بعد حتی به روی مبارک هم نیاری که قبلا زن داشتم ازش بچه دارم... بذاری طرف موقع تحقیق بفهمه!

+ امروز توی دانشگاه کسی رو دیدم که کلاغ پر زدن موقع نماز رو با اون تعریف می کردن... اصلا چشمام چهار تا شده بود از سرعت عملش... باور بفرمایید حتی دو ثانیه توی رکوع نمی موند... بعد رکوع و سجده هاشم نیم خیز می شد فقط در حد صدم ثانیه! بعد خیلی بامزه بعد از نماز چادرشو پرتاب کرد رو جا لباسی رفت! من همینجوری هاج و واج مونده بودم... کل نماز ظهر و عصرش شاید سه دیقه شد...

+ خواهر کلاس ششمی م یه درس داره به اسم تفکر و سبک زندگی... تصور کنید که معلم این درس به بچه ها میگه میتونید سرکلاس دراز بکشید... اینم از سبک زندگی این فسقلیا... بعدا چی میشن خدا میدونه...

+ مدرسه ی برادرم میخواد اردوی راهیان ببره، بعد میخواد گیتار الکتریکشو ببره با خودش که تو قطار حوصله ش سر نره!!!!!!!!!!!!

+ در حال حاضر مامانم اعصاب نداره، خواهرم داره ازم سوال ریاضی میپرسه و من نمی شنوم چی می پرسه چون دارم تایپ میکنم، داداشمم رفت از اتاق بیرون، منم دلم خوشه به هندزفری جدیدم که گرون خریدمش که باش مداحی گوش بدم تو راه کربلا...!!!!!!!!!!!!!!! به معنی واقعی کلمه انما الدنیا لعب و لهو...

+ برم جواب خواهرمو بدم، قاط زد انقد هی تکرار کرد هی نشنیدم!

  • سر به هوا!

سال ها پیش شاگردی داشتم برای تدریس خصوص ریاضی... در دانشگاه یک رشته ی انسانی قبول شده بود و مفاد ریاضی اش در حد رشته ی ریاضی دبیرستان بود.

در انتها که رسید به بحث شیرین حساب و کتاب، از من پرسید چقدر می شود؟

من هم که خجالتی، گفتم هفت ساعت تدریس کردم، ساعتی ده تومان...

فکر می کنید با چه صحنه ای مواجه شدم؟

گوشی اش را در آورد و با ماشین حساب، ده را ضرب در هفت کرد تا به این نتیجه برسد باید هفتاد تومان ناقابل به بنده بدهد!!!!!!! 

شما حسابش را بکنید بنده چه زجری کشیدم برای تدریس مشتق و انتگرال و ... به این آدم!!!

بماند که پولش را در دو قسط داد و حتی فکر می کنم ناقص!

 

+ عید مبارک و حج ابراهیمی نصیبتون...

++ ان شاءلله امسال برای حجاج اتفاقی نیفته...

  • سر به هوا!

شاید تا حالا تبلیغ کافه رستوران فانوس رو، که ادعا می کنه غذاهاش رو با وضو درست می کنن و یه محیط سالم و سنتی-مذهبی برای بچه های انقلاب درست کردن، دیده باشید...

دیشب چون قرار بود به دوستم شیرینی بدم بابت مساله ای، رفتیم اونجا...

جای همه تون اولش خالی بود، ولی بعد که نیومدید جاتون دونه دونه پر شد! :)

خوش گذشت، خوب بود، منوی بسیار متنوع شامل انواع قاقالی ها و غذاهای سنتی و فرنگی در حد ممکن سالم...

قیمت ها هم تقریبا مناسب بود، علی الخصوص به نسبت حجم خوراکی ها! یعنی حجمشون رو با شکم حضرت فیل متناسب کرده بودن!

فضاش رو فوق العاده دوست داشتم...

گفتم بگم خواستید برید... چسبیده به متروی طرشت، خ رئیسی، پ3.(البته قبلش باید جا رزرو بشه!)

اینم حاصل کمتر از دو ساعت تلاش من و دوستم:

  • سر به هوا!

فست فوت!

۰۷
شهریور

خانوادگی خیلی اهل رستوران رفتن و غذای آماده خوردن نیستیم...

مگر در مواقعی که به دلیل غذا نداشته باشیم یا خیلی از خودمان تفریح درکرده باشیم و...

یکی از این مواقع چند شب پیش بعد از اثاث کشی بود که همه خسته بودیم و میخواستیم از شرق تا منزل اصلی واقع در یکی از غربی ترین نقاط تهران برویم... همه چیز روی هوا بود و به طریق اولی شام هم نداشتیم... وقتی صحبت از شام شد مادرم و بعد من با ساندویچ مخالفت کردیم چون چند روزی بود، هر یکی دو روز یک بار مجبور بودیم ساندویچ بخوریم و خسته شده بودیم... دلمان یک غذای گرم سنتی می خواست... پدرم پیشنهاد رستوران و چلو کباب را داد که با استقبال ما روبرو شد...

خب اینجا بود که همه چشم شدیم برای گشتن دنبال رستوران در مرکزی ترین خیابان شهر... اما دریغ از یک رستوران یا حتی کبابی...

هرجا که بوی غذا می آمد، فست فود بود... یا ساندویچ یا پیتزا...

آنجا بود که فهمیدیم فست فود ها (به قول دیرین دیرین: فست فوت) چقدر زیااااااد وارد سبک زندگی مردم شده که از کجا تا به کجا، در مرکزی ترین خیابان تهران حتی یک رستوران سنتی یا حتی کبابی وجود ندارد...

آخر سر پدرم پیچید در یک خیابان فرعی تر تا بالاخره آنجا یک کبابی پیدا کردیم... من هم که بعد از مدت ها هوس کباب کرده بودم با لذت تمام کباب خوردم...

بعد از آن هم من و مادر و خواهرم که رفته بودیم دم ماشین منتظر پدرم ایستاده بودیم، یک آقای سیبیلو که در مغازه ی بغلی کار می کرد، سه تا لیموناد(از معدود نوشیدنی های مورد علاقه ی من) به دست آمد و همانطور که آن ها را به برادرم می داد گفت: «این واسه محجبه های گل، دوستدارای امام زمان»!

و رفت...

و من کلی ذوق کردم و عیشم تمام شد...

  • سر به هوا!

دوستانی که از قبل همراه بنده بودن، اطلاع دارن که بنده برای تنها نموندن فینگیل خوشگلم، یک فنچ نر از جایی قرض کردم، به اسم «نرِ قرضی!» و باز اطلاع دارن که قرار بود این نر قرضی همسر موقت فینگیل باشه تا شوی فینگیل توسط بچه های دیگه اش به دنیا بیاد!

منتها متاسفانه این فنچ ها گویا متوجه نیستن! در حال حاضر این دو، یک دختر دارن و فینگیل باز هم کلی تخم گذاشته و روشون نشسته... خیلی خوشحال!

نر قرضی هم که خیلی خیلی پررو تشریف داره و رسما جیغ منو درآورده انقدر که شیطنت می کنه، از دزدیدن پول و کاغذ و دستمال کاغذی های سطل آشغال سالن و روشویی سرویس بهداشتی، به منظور گرم و نرم کردن نشیمنگاه فینگیل بانو و قندعسل های در راه، گرفته تا دستشویی کردن روی صفحه ی باز کتاب امانت استادم و...

از اونجایی که نر قرضی، قرضی بود و باید یا پس داده بشه یا پولش پرداخت بشه، و با توجه به اینکه در منزل جدید عمرا مادر گرامم اجازه ی ورود فنچ ها رو نمیده، من دیدم مجبورم نر قرضی و بچه هاش رو پس بدم به همون بهزیستی ای که آوردمش و فینگیل رو چون دوستش دارم به همراه یه نر دیگه، از بچه های خودش، بدم به یه آشنایی که دلم براش تنگ شد ببینمش...

بعد به این فکر کردم که فینگیل و نر قرضی، اگرچه از نظر من نباید دلبسته ی هم می شدن، ولی به هر حال الان به هم وابسته اند و هم رو دوست دارن... الان از بین تمام موجودات عالم، فقط نر قرضیه که به فینگیل آرامش میده و اگر هزار تا نر دیگه بیان و بخوان دلبری کنن، برای فینگیل فقط نر قرضیه که دلش رو می بره... برای نر قرضی هم، اگر چه ماده های دیگه دلربا باشن، اما فینگیل رو دوست داره و مسوولیتش رو با تمام وجود پذیرفته، نشون به اون نشون که بدبختم کرده انقدر دنبال نرم کردن لونه شونه!

به این فکر کردم که اگرچه بعد از نر قرضی، فینگیل با نر دیگه ای به همسری در میاد، اما چه بسا دوری از نر قرضی، بهش فشار بیاره و حتی برای مدت کوتاه ناراحتش کنه! اون هم فینگیلی که تا حالا دو تا جفت از دست داده...

به این فکر کردم که چه بسا اون دنیا مجبور باشم جواب خدا رو بدم که چرا این دو حبیب و محبوب رو از هم جدا کردم...

در نهایت به این نتیجه رسیدم که همونطور که خودم دوست ندارم سرم همچین بلایی بیاد، حق ندارم سر هیچ مخلوقی از مخلوقات خدا، این بلا رو بیارم... بنابراین فینگیل بانو و همدمش و بچه هاشون رو همه با هم تحویل بهزیستی می دم!

روایت نوشت:

روزی یکی از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسی کاظم علیه‏ السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانی در منزل خود دعوت کرد.
امام علیه‏ السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص حرکت کرد تا به منزل او رسید. همین که حضرت وارد منزل شد، میزبان تختی را مهیا نمود و امام کاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود. چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجه شد که یک جفت کبوتر زیر تخت درحال بازی و معاشقه با یکدیگر می‏ باشند.
وقتی صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرت وارد شد، امام علیه‏ السلام را در حال خنده و تبسم مشاهده کرد، از روی تعجب اظهار داشت: یا ابن رسول الله! این خنده و تبسم برای چیست؟
حضرت فرمود: برای این یک جفت کبوتری است، که زیر تخت مشغول شوخی و بازی هستند، کبوتر نر به همسر خود می‏گوید: ای انیس و مونس من، ای عروس زیبای من! قسم به خداوند یکتا! بر روی زمین موجودی محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست؛ مگر این شخصیتی که روی تخت نشسته است. صاحب منزل با تعجب عرضه داشت: آیا شما زبان حیوانات و سخن کبوتران را هم می فهمید؟ امام علیه‏ السلام فرمود: بلی، ما اهل بیت رسالت، سخن حیوانات و پرندگان را می دانیم؛ و بلکه تمام علوم اولین و آخرین به ما داده شده است.

شعر بیربط نوشت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

  • سر به هوا!

بعضی حس ها هستند که من خیلی خیلی دوست دارم بتوانم برای لحظاتی تجربه شان کنم...

من این ها را می گویم، شما هم دوست داشتید کامنت بگذارید بگویید چه حس هایی را دوست دارید تجربه کنید:

1- حس مادر بودگی

2- حس دایی بودگی!*

3- حس شتر بودگی!**

4- حس پرنده بودگی، در حالتی که در ارتفاع خیلی زیاد، مثلا بالای کوه بیستون، بالهایش باز است و دارد توی هوا سُر میخورد...

 


* بین عمو و عمه و خاله و دایی، حس می کنم دایی بودگی از همه لذت بیشتری دارد... واقعا واقعا از عمق وجودم به مردهایی که دایی می شوند غبطه می خورم! در حدی که شدیدا دوست دارم خودم هم دایی بشوم!

(خواهرم چند وقت پیش داشت می گفت من می خوام خاله بشم! گفتم خب چکار کنم؟ گفت خب شوهر کن بچه بیار من خاله بشم... گفتم زهرا خب من هم دوست دارم دایی بشم، دقیقا به کی باید بگم چکار کنه که من دایی بشم؟!!!خواهر کوچولوی حاضر جواب فیلسوف مزاج من فقط خندید، بدون جواب...)

** من آنقدر شتر را دوست دارم که اگر تناسخ وجود داشت و می توانستم یک بار دیگر در وجود حیوانی زندگی کنم، دلم می خواست یک شتر مهربان باشم!

  • سر به هوا!

آقایون محترم!

وقتی مادرتون/خواهرتون/خانمتون/دخترتون از دردی که در بدن داره، شکایت میکنه، ارجاعش ندید به قرص خوردن و دکتر رفتن...

خودش به مخش قد میده قرص بخوره یا دکتر بره!

مطمئن باشید هدف دیگه ای داره از این گفتن و ناله و شکایت کردن...

+ حالا آقایونی که به قرص و دکتر ارجاع میدن خوبن، اونایی که تازه شاکی میشن که چرا هی میگی خیلییییی باحالن!

++ بعضا وقتی میگی من الکی قرص نمیخورم، میگن پس نگو درد دارم! اینجاست که منطقا مجبوری ساکت شی! :/

+++ ای داد... به داد دل ما کس نرسید / از بس که بلند بود داد دل ما...

  • سر به هوا!

دست گرمی

۱۰
خرداد

مادرم داره تند تند نماز نافله میخونه. بعد نماز:

- مادر جان خودت به بچه ها میگی، بعد خودت ذکرهاتو تو راه میگی!

- نماز دست گرمی بود!

هر هر می خندم از دست این کلمه ش... :)))

عاشقتم مامان... :*

 

+ آمارگیر وبلاگ خراب شده از صبح زود تاحالا ثبت نکرده آمار، و من دارم خل میشم! :(

  • سر به هوا!

دیشب بعد نماز مغرب و عشا دوستم با ماشین پدرش اومد دنبالم که با هم بریم جشن هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق علیه السلام...

توی راه که کلی ناخواسته دور دور کردیم، بخاطر اینکه یه خروجی رو دوستم اشتباه رفت و دیگه تا بتونیم دانشگاه رو پیدا کنیم کلی توی سعادت آباد طواف کردیم... وقتی که رسیدیم توی پارکینگ، آقاهه ای که جای پارک تعیین می کرد، یه جای پارک رویایی به ما نشون داد که ما کلی ذوق کردیم... زیر یه بید مجنون خوشگل که وقتی پارک کردیم، شاخه های بید از شیشه ها معلوم بود... وقتی پیاده شدیم با کلی ذوق چند تا عکس انداختیم از این پارک رویایی...

بعدش به صورت خوشحال طوری وارد مسجد شدیم. وقتی رسیدیم سخنرانی تموم شده بود و مولودی خوانی بود. نشستیم و از اونجایی که هیچ عجله ای هم نداشتیم تا آخرش موندیم. بعد که اومدیم بلند شیم دیدیم که به به... مسجد خالیه تقریبا و خب طبیعتا از اونجایی که خیلی کم پیش میاد این مسجد رو خالی بشه دید، واجبه که با کلی خل بازی هی عکس بندازیم از در و دیوار و سقف و کف و بیرون و پایین و... خلاصه کلییییی عکس سلفی و غیر سلفی انداختیم(بیشتر معدود عکس های سلفی من با همین دوستمه که عین خودم شاده!)

سقف مسجد:

اینم یه عکس یواشکی(!) :

وقتی رفتیم بیرون که از قسمت پذیرایی فقط صندوق نذورات مونده بود و جعبه ی یونولیتی خالی از بستنی... این صحنه رو که دیدیم کلی ناله شدیم که ما بستنی می خوایممممم... دیگه نا امید رفتیم زیارت شهدای گمنام و بعد رفتیم سمت درب خروجی، که دیدیم یه میز پذیرایی هست. با کلی ذوق تند تند رفتیم فکر کردیم بستنی میدن! اما رسیدیم دیدیم شربت و شیرینیه... ما هم البته رد نکردیم ولی خب هر کیو می دیدیم بستنی داره هی آروم آروم غر می زدیم که ما بستنی می خوایم بابا یکی به ما بستنی بده... :(

هیچی دیگه، دیدیم کسی به ما بستنی نمیده، با حسرت اومدیم سوار ماشین بشیم، که دوستم یهو گفت مرضیه اونجا یه بستنیه! نگاه کردم دیدم بعلهههههه... یکی بستنیشو نمی خواسته گذاشته دقیقا روی نرده روبروی ماشین ما! با ذوق برش داشتم کنکاش کردیم دیدیم دست نخورده است! :)))

یعنی انقدر ذوق کردیم که حد نداشت. باز کردیم و از اونجایی که آب شده بود، سر کشیدیم! تا حالا هیچ بستنی آب شده ای یعنی انقدر بهم نچسبیده بود!

به دوستم گفتم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم! :/

 

فنچ نوشت: چند روز پیش کوروش، شوهر فینگیل، با نخی که بسته بودم به در قفس، یحتمل موقع تلاش برای اینکه اون نخ رو بکنه و ببره برای لونه زندگی شون، حلق آویز شد و دار فانی رو وداع گفت... و الان فینگیل تنها و افسرده و بی حال، فقط گاهی دیده میشه، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشه برای نشستن روی تخم هایی که گذاشته بود و حتی انگیزه ای برای پرواز... دلم براش می سوزه... از دست دادن یه همسر خوب، واقعا سخته... :'((

 

+ فتح خرمشهرتون مبارک! :)))

 

  • سر به هوا!

چرررررررررب...

۲۴
ارديبهشت

چندی پیش یکی از شرکت های تولید روغن مایع، در تبلیغ های خود هوار هوار کرد که می دانید چرا کارخانجات دیگر، روغن های سرخ کردنی خود را در ظروف مات می ریزند؟ دلیلش عدم شفافیت و مرغوبیت روغن است که نمی خواهند دیده شود. ولی ما آنقدر روغن های سرخ کردنی خوب و شفافی می زنیم که باجرأت آن را در بطری های شفاف به شما ارائه می دهیم.
به یاد دارم که مادر ساده دل من بعد از آن روغن سرخ کردنی اش را از همان نشان* می خرید تا مرغوب تر باشد و من می گفتم مادر چرا شما باور می کنی حرف های این ها را؟
دو سه روزی است با تبلیغ جالب تری مواجه شده ام: تبلیغ یکی دیگر از نشان های روغن مایع، که ادعا دارد با ریختن روغن های خود در بطری های مات، تا 35 درصد بیشتر از بافت های روغن درمقابل نور محافظت می کند!!!!!
اینجاست که شاعر افاضه می فرماید: «من دیگه حرفی ندارم...»

* حضرت آقا فرمودند از کلمه ی «برند» بدشان می آید، به جای آن کلمه ی «نشان» را استفاده کردم.
+ مستند «چرب» کاری از «یادآوران» را حتما حتما ببینید. (به یک سرچ ساده می ارزد!)

  • سر به هوا!

وقتی یه آقایی میره خواستگاری یه خانمی، معمول اینه که اگر قصد ادامه دادن داشته باشه، بعد یکی دو روز مادرش زنگ می زنه و جواب دخترخانم رو میگیره... اگر جواب مثبت باشه که خب قرار جلسه ی بعد گذاشته میشه، اما اگر منفی باشه دلیلش رو می پرسن و حتی گاهی سعی در رفعش می کنن و اگر هم رفع نمی شد تشکر می کنن و برای دو طرف آرزوی خوشبختی...

اما نمی فهمم این چه بی فرهنگی ایه که اگر پسر یا خانواده اش، به دلیلی از ادامه ی جلسات آشنایی منصرف بشن، میرن و پشت سرشونم نگاه نمی کنن... یعنی معمولا حتی زنگ هم نمی زنن به خانواده ی طرف و تشکر کنن که وقتشونو در اختیار این خانواده گذاشتن و احیانا پذیرایی کردن... یکی نیست بگه بابا جان درسته که شما رفتید خواستگاری ولی خب بالاخره اون دختر خانم فکرش مشغول میشه و تا پرونده رو ختم نکنید ذهنش درگیره... خیلی زشته که اصلا زنگ هم نمی زنید! خوشتون میاد وقتی خودتون می خواید ادامه بدید به آشنایی، زنگ بزنید ولی خانواده ی دختر چون نمی خوان ادامه بدن اصلا جواب تلفن رو ندن؟!!! خیلی بی ادبی و بی فرهنگیه به نظرم این مسأله که باب شده... یعنی از چند سال پیش که مبتلا به ما بود باب بود، هنوزم همینه... بعضی ها که حتی واسطه رو هم در جریان نمی گذارن که واسطه بگه نمی خوان ادامه بدن... اگه دختر خودش خیلی ذهنش درگیر شده باشه باید با شصت تا بهانه از واسطه بپرسه تا اون ببینه می خوان ادامه بدن یا نه؟

راستش من اصلا این بی فرهنگی ها رو نمی فهمم...

  • سر به هوا!

زن که باشی، حتی اگر از آن زن هایی که ظاهر محکمی دارند، کسی باید باشد که دوستت داشته باشد، که دوستش داشته باشی... کسی که اگرچه به ظاهر با او کل کل کنی که شماها به هیچ دردی نمیخورید، اما نفست به نفسش بند باشد... کسی که در مقابل قدرت و قوت مردانه اش، احساس ضعف کنی و سر پایین بیاندازی و بگویی چشم... و از این چشم گفتنت برق به چشمانش بیاندازی و خودت از آن برق، قند در دلت آب شود...

کسی باید باشد که دوست داشته باشی تحسینش کنی تا ببینی از تحسین تو لذت می برد و از لذت او دل خودت بریزد...

کسی باید باشد که تمام قوای مردانه اش را در اختیار آرامشت بگذارد... و تو از دیدن تلاشش برای خوشحالی ات، دل در دلت نماند و منتظر باشی تا خسته ببینی اش و بیفتی به جان خستگی اش تا به درش کنی...

کسی باید باشد که وقتی نا آرامی، دستانت را بگیرد و بعد تو را محکم به آغوش خود بچسباند تا ناآرامی ات را فرار دهد... و اینطور شود که تو دلتنگ ناآرامی هایت شوی تا بهانه ای باشد برای اینکه تو را به آغوش خود برباید...

کسی باید باشد که وقتی ناراحتت کرد، با وجود همه ی غرور مردانه اش، برایت گل بخرد و بیاورد، اگرچه که غرورش اجازه ندهد بگوید برای تو خریده ام تا ببخشی اشتباهم را، و بهانه ای بیاورد مثل اینکه دخترمان از این گل ها دوست دارد...

زن که باشی، همان زنی که می گویند مایه ی آرامش خانواده است، کسی باید باشد که آرامش به تو بدهد و بعد تقسیمش کنی بین همه ی خانواده...از این تقسیم های مادرانه که همه را سیر می کند...

کسی باید باشد که بشود همه ی وجودت و مایه ی آرام ات... و بشوی مایه آرام اش، و با فکر اینکه او با تمام ادعای قدرتش به توی ضعیف وابسته است، قند در دلت آب شود...

زن که باشی، چنین مردی می خواهی که عشق را با او تجربه کنی... و این عشق بشود وسیله ای برای نزدیک شدن به آنکه شما را چنین مکمل هم آفرید...

  • سر به هوا!

احتمالا تا حالا باید سوتی داده باشید. در این مطلب بنده می خوام با ذکر چند نمونه ی عینی (در اصطلاح فلسفی همان case study!) آموزش دهم که چطور باید سوتی را جمع کرد:

 

خیلی وقت پیش استادم تعریف می کرد که در یک سخنرانی می خواسته بگوید خداوند ما را به خیر و شر امتحان می کند، بعد کلمه در دهانش درست نچرخیده و گفته خداوند ما را به خر و شر امتحان می کند. ایشان هم از آنجایی که نباید ژست سخنرانی شان را از دست می داده اند شروع کرده توضیح دادن که چگونه خداوند ما را با خر امتحان می کند!!!!!!!!! دقیق نمیدانم چطور ولی گویا موفق هم شده اند!!!

 

چند وقت پیش عطیه تعریف می کرد که به عنوان سخنران به یک مدرسه رفته بود و بعد از کلی صحبت کردن، درست در همان مواقعی که قند خون پایین می آید و آدم شروع می کند به چرت و پرت گویی، دختری از او در مورد تمرکز نداشتن سوال می کند و عطیه هم اندر دلایل نداشتن تمرکز، دلیلی می گوید شاخدار: احترام به پدر و مادر!!!! بعد که بلافاصله دخترک بیچاره شروع می کند به ابراز تعجب که چه ربطی داشت، عطیه می فهمد که چرت گفته و شروع می کند به جمع کردن قضیه که وقتی احترام نگه نمی داری چنین می شود و چنان می شود و آیه و روایت می چسباند تنگ قضیه که بالاخره طرف شیرفهم شود چرا تمرکز ندارد!!! نمی دانم دقیق چطور اما گویا دخترک هم شیرفهم می شود که دلیل تمرکز نداشتنش احترام نگذاشتن به مادر و پدرش است!

 

اما امروز بنده در ساعت دوم کلاسم:

درست در همان لحظاتی که کم آورده بودم آنقدر که انرژی گذاشته بودم برای ساکت کردن و خنثی کردن توطئه های دانش آموزی برای وقت گذرانی(که اعتراف می کنم موفق نبودم و در عملیات خنثی سازی نزدیک بود مجروح و یا شهید شوم) داشتم می گفتم که اینقدر بچه نباشید و وقتی فلان می شود بعد فلان رفتار را نکنید، وقتی من توضیح می دهم گوش کنید، وقتی... خلاصه بعد از کلی نطق قراء که همه را میخکوب روی ماه سرکارمان کرده بود، جمله ی آخر را خیلی محکم و جدی چنین گفتم: کوچولو باشید!!! بعد اینجا بود که دونه دونه بچه ها صداشون در اومد که چی؟! یعنی چی کوچولو باشیم!؟ من هم که دیگر وارد عملیات جمع کردن سوتی شده بودم، جدی تر چندبار تاکید کردم که آره دیگه،کوچولو باشید! یکی از بچه ها که گویا هنوز استدلال محکم من قانعش نکرده بود اصرار کرد که یعنی چی کوچولو باشید خب؟!!! من هم با اعتماد به سقف، خیلی جدی و با نارضایتی نگاهش کردم و گفتم: میگم حالا هی کوچولو باشید!!!!!!! اینجا بود که بغل دستی اش زد زیر خنده و به دختر سائل گفت بابا خانم داره تیکه میندازه!!! من هم در تأیید حرفش سری به نشان تأسف تکان دادم و بعد از چند لحظه مکث به نشانه ی نارضایتی، به درسم ادامه دادم!!!!! اصلا انگار نه انگار که جمله ی کوچولو باشید را خودم هم نفهمیده بودم از کجای دلم آورده بودم!!! :)))

 

پ.ن: نمی شد صبر کرد بعد از عزا این ها را نوشت. سرد می شد از دهان می افتاد! علی ای حال ببخشید که محرمی مطلب خنده ناک گذاشتم. این شب ها التماستان می کنم، التماستان می کنم، التماستان می کنم دعایم کنید... مدتهاست گرفتار بلایای سختی هستم...

  • سر به هوا!

عید غدیر نزدیک است و من امروز رفتم 50 تا اسکناس نوی هزارتومنی گرفتم با کلی گل کاغذی و روبان که به کمکشان دسته گل هایی درست کنم که کاغذشان پول عیدی است و جمله ای زیبا با مضمون یک حدیث که با روبان به آن آویزان است. این ها را قرار است به شاگردانم بدهم و چند تن از عزیزانم...

عکسش را فردا ان شاءالله همینجا خواهم گذاشت که بتوانید به عنوان عیدی مجازی دانلود کنید! :)))

 

پ.ن:

عید غدیر نزدیک است و ما همچنان داغدار عزیزان بی گناهی که به ظلم کشته شدند... داغشان عمیق است و تا مغز استخوان را سوزانده...

این عید غدیر انگار بیشتر از همه می طلبد صبحش بلند شوی و های های به پای ندبه گریه کنی و منتقم را صدا بزنی...

  • سر به هوا!

به سبب چتی که چند روز پیش با یکی از دوستانم داشتم درمورد بحث شیرین ازدواج، به سرم زد که عصاره ی بخشی از جلسه ی اول همسرداری استادمان را اینجا بیاورم.

 

موضوع این بخش انواع علاقه ی بین دو جنس است که شامل سه قسم است: شوق، محبت، مودت.

 

شوق به آن حالتی می گویند که قبل از ازدواج بین دو نفر هست. تمایلی را که بدون هیچ رابطه ی جسمانی به وجود آمده و سبب می شود دو نفر تلاش کنند تا به هم برسند، اسمش را می گذاریم شوق. به عبارتی میل به وصال است.

شوق می تواند سه منبع داشته باشد که هر کدام مجزا یا به همراه منابع دیگر عامل ایجاد این شوق است: شهوت، عقل، عشق.

           شهوت: گاهی میل به وصال بخاطر برانگیخته شدن شهوت در فرد است.

         عقل: گاهی فرد به دلیل اینکه فرد دیگری را متناسب با معیارهای خودش برای همسر مطلوب می بیند، میل به وصال او پیدا می کند.

           عشق: گاهی هم فرد دچار بلایی می شود به اسم عشق(اسم بلا از خودم است!)... این عشق جنبه ی جسمانی ندارد و امری است روحانی و فارغ از نیازها...(در خودتون دنبالش نگردید، احتمال مبتلا بودن بسیار پایینه!) :))

 

محبت به علاقه ی بین زن و مرد پس از وصال می گویند. این علاقه می تواند با سرمایه ی شوق پیش از ازدواج موجود باشد. گاهی آن شوق، پس از ازدواج شدیدتر می شود، گاهی هم افت پیدا می کند. نباید تصور کرد که اگر دو نفر قبل از وصال تمایل بالایی داشتند یعنی بعدش هم همینطور خواهد ماند. خیر، ممکن است حتی از بین برود. اما آن شوق سرمایه ی خوبی است برای این محبت، اگر مراقبت شود.

 

مودت آن نوعی از علاقه ی بین زن و مرد است که بجز محبت، هزینه هم در بردارد؛ یعنی محبت بعلاوه ی عمل. مثل اینکه مرد حاضر باشد برای همسرش سختی بکشد یا اینکه زن بخاطر شوهرش در شهر دیگری دور از خانواده ی خود زندگی کند. خداوند بین زن و مرد چنین علاقه ای را اراده کرده است که می فرماید جعل بینکم مودة و رحمة...

قابل توجه این که در مورد اهل بیت هم از ما مودت خواسته اند، نه محبت: قل لا أسئلکم علیه أجراً إلا المودة فی القربی. این یعنی فقط قلبی نباشد، عملا ثابت کنید دوستشان دارید.

  

پ.ن 1: فردا عرفه برای من خیلییییییییییییییی دعا کنید...

پ.ن2: فردا اولین روز تدریس ریاضی ام در مدرسه است. کمی استرس دارم. برایم دعا کنید معلم خوب و مفیدی باشم و از عهده ی یک عده دختربچه ی نازنازی بالاشهری بربیایم.

 

التماس دعا - یاعلی

  • سر به هوا!

چشمه ی چشم

۰۲
شهریور

تا حالا دقت کردین آدم ها برای گریه حرمت قائل اند؟

نمی دونم چرا احساس می کنم آدم های بد نمی تونن گریه کنن...!

هروقت هم حالم بده و دلم سنگ شده، وقتی گریه ام می گیره احساس می کنم حالم داره خوب میشه...

چرا؟

چرا با اینکه چندسال گریه های مصنوعی دیدم، باز هم چنین حسی نسبت به اشک دارم؟باز هم برای گریه حرمت قائلم...

استادم میگه گریه ی زن، برای مردش، از هر شمشیری برنده تره...(البته اگر عادی نشه)

پدیده ی عجیبیه به نظرم...

  • سر به هوا!

در حال حاضر، فنچول و فینگیل(دو تا بچه های من که البته فنچ اند) در حال جوجه کشی برای سری سوم بچه هاشون هستن.

سری اول که چهارتا بچه بودن، شامل یه دختر خیلی خوشگل به اسم فرشته کوچولو (ولی شَل) و سه تا پسر بامزه که به لطف خواهر و برادرم یکیشون مُرد.

سری دوم که پنج تا بودن، شامل سه تا دختر (که یکیشون تماما سفیده و اسمش سفید برفیه) و دو تا پسر.

و سری سوم که نمی دونم چندتان و چی اند.

 

چند وقت پیش بخاطر اینکه سر و صدا و کثیف کاری شون اذیتم می کرد، بچه های سری اول رو (این اصطلاح بچه های سری اول و دوم و... از هاله است!) فرستادم خونه ی مادرم و بچه های سری دوم رو نگه داشتم. اما مادرمینا نمی تونن بیشتر از این اونا رو نگه دارن چون خواهر و برادرم خیلی اذیت می کنن و فنچ ها هم کثیف کاری و سر وصدا دارن. توی این مدت هم خودم به بچه های سری دوم رسیدگی کردم و علی رغم تمایلم، شرایط لونه درست کردن مجدد رو برای فنچول و فینگیل فراهم کردم چون دیدم دارم ظلم می کنم که در مقابل غریزه ی قوی این ها برای تولید مثل می ایستم.

 هنوزم گاهی می شینم نگاهشون می کنم و از کارهای بامزه شون لذت می برم و مثل بچه ی آدم تر و خشکشون می کنم. از دیدن خنگ بازی ها و باهوش بازی هاشون ذوق می کنم و از دیدن ضعیف بودن اما در عین حال کامل بودنشون قند تو دلم آب میشه و قربون صدقه شون می رم. وقتی ناراحت میشم دعواشون می کنم و وقتی وارد خونه میشم بشون سلام میدم و باشون حرف می زنم. از دیدن مراحل رشدشون هم که تکراریه، اما جالب، هیجان زده می شم و تلفن رو بر می دارم و برای مادرم تعریف می کنم! شب ها سعی می کنم روشنایی توی سالن رو کم کنم که راحت بخوابن و هر روز صبح هم آب و دونشون رو براشون مرتب و تمیز می کنم.

 

اما فنچول و فینگیل متوجه نیستن که من توانایی بیشتر از این تعداد رو ندارم و همین الآن هم کلی دارم زحمت می کشم براشون. با اینکه دوستشون دارم به این نتیجه رسیدم که باید هرچه زودتر تا زمانی که بچه های سری سوم بزرگ نشدن این ها رو بفروشم. دیشب زنداداشم گفت من برات توی سایت دیوار آگهی می ذارم. دیده  ام که برای پرنده هم می ذارن آگهی. منم با نا امیدی گفتم باشه دستت درد نکنه.

 

تا اینکه امشب موبایلم زنگ خورد و یه آقایی گفت که چهارتاش رو می خواد...

و من الآن دارم به سفید برفی فکر می کنم که مثل یه کبوتر سفید کوچیک می مونه با نوک نارنجی...

سفید برفی 

به فرشته کوچولو که فوق العاده خوشگله و به اینکه وقتی دستت می گیریش دستت رو گاز می گیره اما تو بجز اینکه به این گازی که داره با تمام توانش می گیره، اما بیشتر شبیه قلقلکه، بخندی و قربون صدقه بری نمی تونی کاری بکنی...

فرشته کوچولو

 

به داداش هاشون که دارن تمرین آواز می کنن و صدای کشیدن چوب پنبه روی شیشه می دن! و به کارهای خنده دارشون...به اینکه میرن از لونه ی پدر و مادرشون مصالح می دزدن و میارن باشون بازی می کنن و توی خونه پخش می کنن... و به اینکه مادر و پدرشون میفتن دنبالشون باشون دعوا می کنن... به اینکه یهو قاطی می کنن و شروع می کنن با سرعت خیلی زیاد خودشون رو مثل گوله پرتاب می کنن... به اینکه حتی به سیم آویزون شده از سقف که فقط کمی با سقف فاصله داره هم رحم نمی کنن و می رن روش می شینن... به اینکه به هوای گرفتن روبان آویزون شده از کولر بارها و بارها پرواز میکنن سمت کولر ولی وقتی باد کولر بشون می خوره بر می گردن... به اینکه گاهی لای چین های والان پرده چهار پنج تایی می شینن... و به اینکه گاهی موقع خواب تعادلشون رو از دست می دن و از بالای میله پرده سقوط آزاد می کنن... و...

و من الآن، هنوز این ها رو از دست نداده، از دوریشون بغض کردم و دلم براشون تنگ شده...

 

بچه های کوچولو وخوشگل من... قول بدید که توی بهشت جزء لذت های بهشتی من باشید و بیاید دورم پرواز کنید بدون اینکه ازم بترسید و فرار کنید...

ببخشید که برای اینکه بگیرمتون تا فردا تحویل این آقاهه بدم اذیتتون کردم...گریه

 

بعداً نوشت: آقاهه ی مسخره گفت عجله داشتم خودم رفتم تهیه کردم. منم این بدبختا رو آزاد کردم که یکم بچرن توی خونه تا وقتی پیشم هستن خوشحال باشن. الآن خیلی خوشحالن! خیلی...

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۰
  • ۳۰۴ نمایش
  • سر به هوا!