رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

پاک شد زمینی که در آن آرمیده اید...

سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۵۸ ق.ظ

خاطرات آمدنتان مثل پتک بر سرم می کوبند، رفقای یازده ساله ام!

روزهای پر شور اسفند 84...

خیلی از دوستانتان خوشحال بودند که وقتی بیایید به بهانه ی حضورتان چنین می کنیم و چنان... به بهانه ی آمدنتان دانشگاه را گلستان می‌کنیم... آمدنتان می شود خون تازه ای در رگ های یخ زده ی تشکل های ارزشی دانشگاه...

و عده ای دیگر خون خونشان را می خورد که این ها بیایند دانشگاه می شود محل آمد و شد نظامی ها... می شود پادگان... عده ای شان می گفتند مگر اینجا قبرستان است؟ و عده ای دیگر که با ادب تر بودند می گفتند حرمتشان حفظ نمی شود و...

روز آمدنتان را هم خوب به یاد دارم؛ روزی که حتی ما را که منتظرتان بودیم غافلگیر کردند:

در صحن مسجد جمع شده بودیم. جای سوزن انداختن نبود در مراسم آمدنتان، گرچه عده ای مخالف بودند و آمده بودند تا نگذارند بیایید...

سخنران آمده بود و مداح... اما آن ها نه مداحی کفایتشان میکرد و نه سخنرانی... یکی در میان مخالف و موافق پشت تریبون می رفت:

یکی می‌گفت باید رای گیری شود...

دیگری در جواب می گفت رای گیری ملاک نیست، کما اینکه اگر الان از ما رای می گرفتند نام دانشگاه را به جای شریف، می گذاشتیم دانشگاه شهید واقفی! اما از ما رای نگرفتند...

آن یکی هم آمد و گفت پدر خود من شهید شده اما می دانم راضی نیست به اینکه در چنین جایی خاک شود و بی حرمتی به او شود...

که این آخری را از دوست مخالف نا مسلمانی بعدا شنیدم که دروغ محض می گفته و پدرش شهید نیست!

تا اینکه آمدید... جمعیت نمی فهمید چه می کند... ما نمی فهمیدیم چه می شود... جلوی مسیرتان را گرفته بودند تا نگذارند بیایید... بی حرمتی میکردند به حضورتان، بعضا شاید عده ای از همان ها که نگران بی حرمتی بودند در ظاهر...

به سختی به قبور کنده شده رساندند پیکرهای مطهرتان را...

صداهای عجیبی هم می آمد... یکی میگفت نارنجک انداخته اند تا سر و صدا کنند، یکی می گفت تابوت ها به داخل قبرها پرتاب شده اند و دیگری میگفت ازدحام جمعیت باعث شده تابوت ها بیفتند... عده ای هم انگار آشغال پرتاب کرده بودند...

و شما مظلوم به زیر خاک رفتید...

فردا صبحش به مزار خاکی تان آمدم... ساکت و آرام بود همه جا... نه مخالفی، نه موافقی...

بعد از آن اما نه دانشگاه ما پادگان شد، و نه نهادهای ارزشی تکانی خوردند... نهادهایی که مثل بنی اسرائیل دنبال بهانه اند و وقتی بهانه شان تامین می شود باز هم همانند...

الآن بعد از یازده سال را نمی دانم، اما تا سال ها، اوایل سال که ورودی های جدید می آمدند، یادم هست که انجمن اسلامی دانشگاه که الحق ساز مخالفش خوب کوک بود، به روایت تلخ و زهرآگین خودش برای بچه های از همه جا بی خبر، روایت می کرد روزی را که قدم بر چشممان گذاشتید، رفقای یازده ساله ام!

و حالا مدت هاست که شده اید پناه بی پناهی های خیلی از همین جوان ها که عده ای شان شاید اگر آن روز ها بودند، مخالفت می کردند با آمدنتان...

نظرات (۹)

  • آب‌گینه موسوی
  • عجب! فکر نمی‌کردم که اوضاع این‌قدر فاجعه بود!

    چه بگویم که ناگفتنش بهتر است...

    پاسخ:
    هعیییییی...
    من کم حافظه هنوز صحنه هاش تو ذهنم مونده...
    اتفاقات عجیب و دلگیرکننده‌ای بود، حتی شنیدنش هم.
    پاسخ:
    الان شنیدید یا اونموقع ها هم به گوشتون رسیده بود؟
    سلام علیکم مومن
    عیدتون مبارک
    روحشان شاد
    دنیای بدی شده متاسفانه
    عاقبتتون بخیر به حق حضرت ابوتراب
    پاسخ:
    علیکم السلام
    عید شما هم مبارک.
    ...
    ممنون
    به همچنین...
    نه، همان زمان شنیدم.
    پاسخ:
    آهان.
    :(

    پاسخ:
    :(
    :(
    پاسخ:
    :(
  • میثم علی زلفی
  • از یادآوریش دوباره حالم بد شد
    پاسخ:
    مگه شما توی اون مراسم بودید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    هم دانشگاهی بودیم احیانا؟!
    پس اونموقع در جواب سوال بنده گفتید شریف نیستید، کنایه بود؟
    از بهانه های بنی اسرائیلی اختراعی ما ایرانی جماعت، یکیش همین "نگرانی برای بی حرمتی" است. حرمت زنها ، حرمت شهدا، حرمت علما، حرمت بزرگان... به جرم محترم بودن ، از صحنه حذف میشوند.
    پاسخ:
    قابل تأمل...
  • میثم علی زلفی
  • نه نبودم
    بله الآن هم می گم شریف نیستم
    منتها خبرهایش را دنبال می کردم
    ضمن اینکه پسرخاله بنده آقای باقری که از اساتید شریف هم هستند آنجا بودند!
    پاسخ:
    شرافت که امری است متدرج و با ارزش... ان شاءالله به درجات شرافتتون روز به روز افزوده بشه...
    شریفی بودن هم که هنر خاصی نیست البته...

    ایشون رو نمیشناسم...
    اما چقدر بیرون دانشگاه بازتاب داشته و نمیدونستم!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی