رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

کاش از خدا چیز دیگه خواسته بودم!

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۳۳ ب.ظ

دیشب بعد نماز مغرب و عشا دوستم با ماشین پدرش اومد دنبالم که با هم بریم جشن هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق علیه السلام...

توی راه که کلی ناخواسته دور دور کردیم، بخاطر اینکه یه خروجی رو دوستم اشتباه رفت و دیگه تا بتونیم دانشگاه رو پیدا کنیم کلی توی سعادت آباد طواف کردیم... وقتی که رسیدیم توی پارکینگ، آقاهه ای که جای پارک تعیین می کرد، یه جای پارک رویایی به ما نشون داد که ما کلی ذوق کردیم... زیر یه بید مجنون خوشگل که وقتی پارک کردیم، شاخه های بید از شیشه ها معلوم بود... وقتی پیاده شدیم با کلی ذوق چند تا عکس انداختیم از این پارک رویایی...

بعدش به صورت خوشحال طوری وارد مسجد شدیم. وقتی رسیدیم سخنرانی تموم شده بود و مولودی خوانی بود. نشستیم و از اونجایی که هیچ عجله ای هم نداشتیم تا آخرش موندیم. بعد که اومدیم بلند شیم دیدیم که به به... مسجد خالیه تقریبا و خب طبیعتا از اونجایی که خیلی کم پیش میاد این مسجد رو خالی بشه دید، واجبه که با کلی خل بازی هی عکس بندازیم از در و دیوار و سقف و کف و بیرون و پایین و... خلاصه کلییییی عکس سلفی و غیر سلفی انداختیم(بیشتر معدود عکس های سلفی من با همین دوستمه که عین خودم شاده!)

سقف مسجد:

اینم یه عکس یواشکی(!) :

وقتی رفتیم بیرون که از قسمت پذیرایی فقط صندوق نذورات مونده بود و جعبه ی یونولیتی خالی از بستنی... این صحنه رو که دیدیم کلی ناله شدیم که ما بستنی می خوایممممم... دیگه نا امید رفتیم زیارت شهدای گمنام و بعد رفتیم سمت درب خروجی، که دیدیم یه میز پذیرایی هست. با کلی ذوق تند تند رفتیم فکر کردیم بستنی میدن! اما رسیدیم دیدیم شربت و شیرینیه... ما هم البته رد نکردیم ولی خب هر کیو می دیدیم بستنی داره هی آروم آروم غر می زدیم که ما بستنی می خوایم بابا یکی به ما بستنی بده... :(

هیچی دیگه، دیدیم کسی به ما بستنی نمیده، با حسرت اومدیم سوار ماشین بشیم، که دوستم یهو گفت مرضیه اونجا یه بستنیه! نگاه کردم دیدم بعلهههههه... یکی بستنیشو نمی خواسته گذاشته دقیقا روی نرده روبروی ماشین ما! با ذوق برش داشتم کنکاش کردیم دیدیم دست نخورده است! :)))

یعنی انقدر ذوق کردیم که حد نداشت. باز کردیم و از اونجایی که آب شده بود، سر کشیدیم! تا حالا هیچ بستنی آب شده ای یعنی انقدر بهم نچسبیده بود!

به دوستم گفتم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم! :/

 

فنچ نوشت: چند روز پیش کوروش، شوهر فینگیل، با نخی که بسته بودم به در قفس، یحتمل موقع تلاش برای اینکه اون نخ رو بکنه و ببره برای لونه زندگی شون، حلق آویز شد و دار فانی رو وداع گفت... و الان فینگیل تنها و افسرده و بی حال، فقط گاهی دیده میشه، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشه برای نشستن روی تخم هایی که گذاشته بود و حتی انگیزه ای برای پرواز... دلم براش می سوزه... از دست دادن یه همسر خوب، واقعا سخته... :'((

 

+ فتح خرمشهرتون مبارک! :)))

 

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۵/۰۳/۰۳
  • ۲۷۹ نمایش
  • سر به هوا!

نظرات (۱۳)

  • دچــ ــــار
  • از بس غر زدید یکی احتمالا بستنی شو انجا گذاشته براتون :)

    من که اون مراسم نبودم!
    پاسخ:
    نه غر هامونو کسی نمی شنید جز خدا!

    اصولا ما جز خدا کسیو نداریم غرامونو بشنوه!
  • چشم به راهم ...
  • اون بستنی خوردن داره ؟؟؟ :/

    پاسخ:
    نداره؟!!!!!!!!!!!!!!!!! :[]
    ما که خوردیم و خیلیییییییییییییییی هم چسبید!
    البته بعد اینکه یقین حاصل شد که دست نخورده است!
  • دچــ ــــار
  • من بودم نمی خوردم :)

    اگه مشکل نداشت که طرف خودش می خورد :)
    پاسخ:
    یه بستنی آکبند چه مشکلی می تونه داشته باشه؟

    حالا کوفتمون نکنید دیگه!

    چقدر بی ذوق! :///
  • دچــ ــــار
  • ما هم اگه میدونستیم بستنی میدن شاید می رفتیم :))

    ولی از رو زمین ور نمی داشتیم :)
    پاسخ:
    رو زمین نبود، رو نرده بود! خیلی هم تمیز و آکبند بود!!! :[]

    شما با این خلوص نیتتون همونم گیرتون نمیومد!!!
    والا!
    همۀ شیرینی و زیباییِ عکس‌ها با فنچ‌نوشتت در دهان و چشم‌هایم تلخ شد. :((
    خب چرا مراقبت نکردی؟! :(
    حالا براش یک جفتِ جدید بگیرید! دق می‌کند که!
    پاسخ:
    :((
    ببخشید... تو گلوم گیر کرده بود، نمی تونستم مطلب جدا هم بذارم... :[]
    خونه خالی بود اونموقع... :(((

    والا اگر می نشست روی تخم ها که خودش واسه خودش جفت می آورد!!! :/
    اما انگار نمی خواد بشینه...

    اینجوری پیش بره باید یه جوری از تنهایی درش بیارم... حالا یا جفت بگیرم یا فنچ هایی که دادم به دوستم رو یه مدت بیارم پیشش... خیلی ناراحته بچه ام... صداش که درنمیاد ولی گاهی هم که بوق بوق می کنه قشنگ با ناله است! :(
     :((

    تو را به خدا زودتر یک فکری بکن، عزیزجان...
    پاسخ:
    چشم آب گینه جان... :)
    نگران نباش، من خودم طاقت دیدن افسردگیشو ندارم... :/
  • خانم مهربون ....
  • نوش جون
    ولی واقعا کاش ی چیز دیگه خواسته بودین 
    پاسخ:
    واقعا...
    اتفاقا جزء معدود وقت هایی بود که بعد مراسم، حواسم نبود برآورده به خیر شدن حاجتم رو بخوام...
    بابا مرضیه چه دلی داری این فنچا رو بای این حوادث جانکاهی که براشون پیش میاد نگه می داری! نصف یکی از این اتفاقایی که واسه فنچات افتاده رو من اگه شاهد بودم تا آخر عمرم پرنده نگه نمی داشتم!!!

    بستنی هم نوش جوووون :)
    پاسخ:
    خب دوستشون دارم! :[]

    قربونتون برم من... :*

    زهرا برام جالب بود، کامنتای آقایون با کامنتای خانوما 180 درجه فرق داشت!
    آقایون بدشون اومده بود از این حرکت! :/
    ولی خانوما درک کرده بودن!!! :)))))))))
  • دچــ ــــار
  • سلام

    فنچا حالشون چطوره؟
    پاسخ:
    علیکم السلام.

    فعلا که یه دونه است...

    صداش زیاد در نمیاد...
    فقط اگر از بیرون صدای کلاغ بشنوه جوابشو میده... :(

    یا یه صدایی که حس کنه می تونه باش ارتباط برقرار کنه... :((((
  • سیده حسینی
  • ما رفته بودیم که شما رسیدین:)
    دلمون کباب شد برای فنچتون
    توروخدا زودتر براش شوهر بگیرین
    پاسخ:
    پس شمام بودین... بی توفیقیم ما :/

    فنچ هایی که دادم به دوستم دارن بچه میارن. یه دوماد ازشون میگیرم :)
    البته دوماد میشه نوه ی خود عروس :))))))
  • حسین (علیه السلام ) آرام جانم
  • سلام.

     

    چقدر دلم برا حال و هوای مسجد دانشگاه امام صادق تنگ شده....

    حیف .....

    سادات بانو شما که ساکن تهرانید از این فرصت استفاده کنید..

    پاسخ:
    سلام عزیزم...
    دست رو دلم نذار که خونه...
    مراسما شون بعد عید دیر وقت شده و من نمی تونم برم...
    فقط همون یه یار چون دوستم با ماشین اومده بود تونستم...
    خودم اگر ماشی داشتم یا مردی همراهم بود می رفتم اما نه ماشینی هست نه مرد همراهی...
  • حسین (علیه السلام) آرام جانم
  • الهی....

    آره خب.میفهمم.تهرانه و دردسراش...

    یادش بخیر ما هروقت میخواستیم مراسم بریم گروهی با بچه های خوابگاه میرفتیم.

    بعضی وقتها که تعدادمون خیلی زیاد بود دیگه سرویس میگرفتیم!

    سرویسمون چی بود؟؟!

    آخرین خط واحدی که میومد شهرک والفجر و خالی برمیگشت رو در اختیار میگرفتیم! :)))

    یاد رفقای بسیجی ام بخیر که میگفتن "میشه" و میشد...

     

    برات دعا میکنم ان شاءالله خدا بهترین همراه راه  رو سر راهت قرار بده،از نوع مرد مرد اش! :)) دعا از اون ور...:)))

    پاسخ:
    رفیق خوب پایه هم نعمته، بخصوص تعداد زیادش...

    دعا از کدوم ور دقیقا؟ نفهمیدم!
    دعاش که درست بود...
  • حسین (علیه السلام) آرام جانم
  • :))

     منظورم همراه زندگی،همسر صالح و سالم بود! :)))

    کسیکه همیشه همراه باشه...

    پاسخ:
    بله بله منم همین برداشتو کردم...
    منتها از اون ورش رو نفهمیدم!
    مهم نیست :)
    همچنین برای شما عزیز دل ؛)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی