بیست و هشت روز به بیست و هشت سالگی!
شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۹ ب.ظ
مامانم خیلی ناراحته...از درد داره به خودش می پیچه! امشب همه اش گریه کرده! و من از دیدن ناراحتیش، ناراحتم...دست آخر، بابام مامانم رو برد و دندون عقلش رو کشید!
می دونید این جملات چی بود؟ خاطره ی من کم حافظه از 6 سالگیم. یعنی از بیست و هشت سالگی مادرم. مادرم اون موقع دو تا بچه داشت، یکی 10 ساله و یکی 6 ساله.
و می دونید چرا این ها رو نوشتم؟!
چون بیست و هشت روز دیگه بیست و هشت سال من کامل میشه اما من حتی یک بچه ی 6 ماهه هم ندارم!
خنده دار نیست؟!
- ۹۴/۰۳/۰۹
- ۴۵۷ نمایش