حس بدی دارم :(
چه حس بدیه که دوست صمیمیت عقد کنه، و تو اونقدر شوکه بشی که حتی نتونی خوشحال بشی...
کسی که ازدواجش جزء اولویت های دعای تو برای دیگران بوده...
شوکه بشی چون بفهمی هفت هشت ماه داشته با خواستگارش(همسر فعلیش) حرف می زده، و تو در جریان نبودی، در حالی که اون تو ریز اکثر مسائل زندگی تو بوده و جزء اولویت های درد دل کردن و بگو بخند و کمک گرفتن هات بوده...
بعد بره مشهد، بدون اینکه حتی یه پیام بده که دارم می رم مشهد، عقد بکنه و حتی این خبر رو خودش بهت نگه، یکی دیگه از دوستان صمیمیش بیاد توی گروه سلفی این دوتا رو تو حرم بذاره و معرفیشون کنه!!!!!
و تو اونقدر شوکه بشی که حتی نتونی خوشحال بشی و یه تبریک بگی و فقط پیام بدی که کفری ام ازت و...
اونقدر که به فکر سرد شدن با این دوستت و باقی شون بیفتی...
فنچ نوشت1: به صورت شگفت انگیزی فهمیدم که دختر «نر قرضی» و «فینگیل»، به همراه مادر و پدرش، به 3 جوجه ی تازه متولد شده غذا میده! امری بس عجیب که در هیچ یک از بچه های قبلی فینگیل ندیده بودم... واقعا بعضی وقت ها از مقایسه ی رفتار فنچ های مختلف با هم به این نتیجه می رسم که انگار همه چیزشون بر اساس غریزه نیست، چون رفتارهاشون متفاوته. بعضی هاشون تندخو تر، و بعضی ها مهربون ترند... بعضی ها شیطون تر و بعضی ها آروم ترند...
فنچ نوشت2: دختر بچه ی دو سه ساله خوشگلی که با موهای خرگوشی شده به همراه مادر و خاله ش اومده بود برای دیدن منزل، به من توصیه می کرد که مواظب فنچ ها باشم! و من از سر زبون دار بودنش داشتم جلوی مادر و خاله ش ضعف می رفتم...
- ۹۵/۰۵/۲۵
- ۴۳۴ نمایش