خب، ما زیارتمون قبول شد برگشتیم! ؛)
+ عراق از پنج سال پیش تا الان فرق اساسی کرده بود... آن موقع یادم هست هنوز آمریکایی ها بودند و عراقی ها تو سری می خوردند و صدایشان در نمی آمد، اما الان ستون به ستون عکس شهدایشان را گذاشته بودند... شهدایی که نشان از مقاومت بودند و سر پا ایستادن... بعضا که با آن ها صحبت می کردم هم روحیات حماسی شان مشخص بود و حرف از موصل و سامرا و دفاع در برابر داعش می زند... و این یعنی یک نفس تازه برای ملت مهربانی که سال های سال سرکوب شده بودند... این مساله برای من واقعا خوشایند بود...
++ عراقی ها را به انسانیت خیلی نزدیک تر دیدم، تا ایرانی ها... نه اینکه بخواهم همه ی عراقی ها را با همه ی ایرانی ها مقایسه کرده باشم... نه! صرفا جو مذهبی آن ها و خدمت به مهمان های امام حسین علیه السلام را با جو مشابهش در ایران مقایسه کردم... از نظر من امکان ندارد عموم ایرانی ها این چنین مهمان نوازی و از خودگذشتگی کنند در مقابل کسانی که نمیشناسند و آمده اند مثلا برای زیارت امام رضا یا از این دست مسائل...
+++ بعضا وقتی از اطعمه شان می گرفتیم، تشکر می کردند! یاد آن روایتی افتادم که میگوید مهمان بر میزبان منت دارد چون گناه های میزبان را با خودش می برد... عراقی ها انگار واقعا این را می فهمند...
++++ از همان مرز ایران به این نتیجه رسیدم که همراه هر زن باید یک مرد محرم باشد تا در جاهایی ساپورتش کند مردی به او نخورد... البته نه در مسیر پیاده روی، بلکه جاهایی مثل مرز ایران، یا مسیر مسجد کوفه و... البته برادرم با ما بود ولی من و مادرم دوتا بودیم! با این تصور اصلا اصلا فکرش را هم نمیکردم بتوانم وارد حرم امام حسین و حتی بین الحرمین بشوم... اما به مدد نقشه و جی پی اس و کوچه های فرعی، خودم و مادرم، بدون برادر، هر دو حرم را رفتیم و حالش را بردیم! بماند که تازه آخر سر مادر عزیز من اعتراض می کند چرا مرا بین الحرمین نبردی؟!!! می گویم مادرجان تازه شاکی هم هستی که طوری آوردمت زیارت که تعداد برخوردهای آقایان در حد خیابان انقلاب بود!؟ :)))
+++++ تا قبل این فکر میکردم حضور و خدمات ایرانی ها در عراق چشمگیر است... اما الان نظرم عکس شده... تقریبا به چشم نمی آیند ایرانی ها و کارهاشان... با این حال اصلا حس غریب بودن نداشتم...
++++++ علیرغم ادعای گوش آسمان کر کنِ ایرانی ها در امر نظافت، با چهار چشم خودم(!) می دیدم چطور ایرانی ها میخوردند و می ریختند، عین چی! نشان به نشان مرز ایران و عراق که محل تردد ایرانی هاست...
+++++++ من عاقبت یک نفر بچه شتر می خرم، بزرگش می کنم، بعد با او می روم به نخلستان های عراق، سوارش می شوم، می ایستم روی کوهانش، خرما می چینم، هم خودم میخورم هم به شترم می دهم!
+++++++ موقع برگشت از این سفر، انسان با کوله بار سبک تری بر می گردد... چون کلی از وسایل آدم توی سفر گم و گور می شود!!! :)))
++++++++ سعی کردم تا می توانم به اسم دعا کنم آشنایانم را... اگر بلایی سرتان آمد این چند روزه بدانید اثر دعای من بوده در حال کاملا معنوی!
+++++++++ یک رویای زیبا بود که زود تمام شد...
- ۹۵/۰۹/۰۲
- ۴۵۲ نمایش