درد دل های مدرسه ای من...(2)
امروز بچه های هفتم رو برده بودیم کاخ نیاوران به عنوان اردوی مربوط به درس انشاء که مثلا طبیعت رو ببینن و توصیف کنن.
راستش دلم براشون می سوزه... اصلا بلد نبودن از طبیعت استفاده کنن و لذت ببرن. فرض کنید رفته بودیم توی چمن ها و لابلای درخت ها، در حالی که پرنده های خاصی مثل طوطی ها در فضای باغ پرواز می کزذن و آواز می خوندن، اما این ها داشتن غر می زدن که کی میریم کافی شاپ؟!!!
بعد اینکه کار انشاءشون تمام شد رفتیم بازدید قصر های کاخ. عکس العمل بچه ها به کاخ و وسایلش مختلف بود: چقدر زن شاه خوشگل بوده! ... اه چقدر لباس هاشون زشته، لباس های من خوشگلتره... حوصله شون سر نمی رفته چهار نفر توی یه همچین خونه ی بزرگی؟... خسته نمی شدن انقدر راه باید می رفتن؟... کاش ما هم یه همچین خونه ای یا یه همچین وسایلی داشتیم!
راستش من برام جا نمی افته چرا باید لباس های مهمونی زن شاه یا توالت و حمام اتاق علیرضا پهلوی و فرحناز پهلوی بشه محل بازدید... مثلا که چی؟! که مردم بیان عبرت بگیرن؟ یا توی دلشون بگن وای چقدر وسایلشون خفن بوده؟ خدا لعنتشون کنه! پول مردم رو می زدن به جیب چه خرج هایی می کردن!
خیلی حال نوشتن ندارم... راستش حالم گرفته شد بعد این اردو... امروز حتی یک نفر از این بچه ها حجابش کامل نبود... بعضی ها هم که فقط دلشون می خواست مقنعه شون رو بندازن... دیروز هم از یکی از خانم ها شنیدم که مادر فلان دختر، محجبه و معتقده و میگه دختر من چون توی مدرسه بچه ها مسخره اش می کنن میاد خونه نمازش رو می خونه...
احساس می کنم نفوذ توشون خیلی سخته... نمی دونم باید چیکار کنم که بتونم روشون اثر بذارم...
قراره ان شاءالله از شنبه معلم قرآن ششمی ها هم بشم! چوت معلم قرآنشون نمی تونه بیاد و دو هفته در به در دنبال معلم قرآن بودن... نمی دونم چرا قبول کردم... یهویی شد... حالا مسؤولیتم سنگین تره... معلم قرآن ششمی هایی باید بشم که هر روز صبح به عنوان نرمش صبجگاهی، با آهنگ نسبتا تند حرکت موزون میرن، توی حیاطی که از برج های بغلی کاملا مشرفه... ششمی هایی که معلم خطشون مرده و بدون هیچ ناراحتی ای جلوش بی حجاب هستن و گویا خیلی هم گربه بازی درمیارن براش!!! نمی دونم باید چه کار کنم؟!
دل پری دارم...و عذاب وجدان برای قاطی شدن با کسانی که معمولا اوضاع مالی بسیار خوبی دارن و چیزی از فقر نمی فهمن... در شرایطی که مجبورم بینشون باشم چون جزء معدود معلم های مذهبی ام و بودنم رو بهتر از نبودنم می دونم... مثلا شنبه از طرف مدرسه دعوت شدیم کافی شاپ کاخ نیاوران! پیش خودم گفتم نرم اما غیبتم راه رو برای معلم های غیر مذهبی بازتر می کنه...
پ.ن: امروز یکی از بچه ها که مادرش فوت شده، همه اش میومد سمت من و بغلم می کرد و خوراکی بهم می داد... دلم خیلی براش می سوخت... خیلی...
- ۹۴/۰۸/۰۷
- ۵۶۲ نمایش