درد دل های مدرسه ای من...(3)
چهارشنبه که جلسه معلم ها و مادرها بود، بعد جلسه مادر یکی از بچه هایی که من و سایر معلم ها رو عاصی کرده از تنبلی و حرف زدن، اومد با لحن بدی بهم گفت که اگه شما نمیتونی بچه ی من رو ساکت کنی، خودم بیام سر کلاس بشینم ساکتش کنم...
تو این مایه ها که تو عرضه نداری من دارم...
من اونموقع نتونستم جواب دندان شکنی(!) بهش بدم و سعی کردم فقط جمع کنم قضیه رو...
بعدا که فکر کردم یادم اومد اوایل سال یه بار به همین دختر توپیده بودم که یکی دو روز بعدش مدیر صدام زد گفت این دختر بخاطر شرایطی که داره اعتماد به نفسش پایینه باید بیشتر مراعاتش رو بکنی. این شد که من بهش سخت نگرفتم...
امروز صبح که اومدم، دیدم مادر گرانقدرشون اومدن که بشینن سر کلاس من...
انقدر ناراحت شدم که حد نداشت...
رفتم بالا به معلم ریاضی هشتم و نهم گفتم من باید با مادری که اومده سر کلاس من بشینه که بچه اش رو ساکت کنه چکار کنم؟ خلاصه کلی تعجب کرد و معلم های دیگه هم فهمیدن و کلی ناراحت شدن...
فعلا که بخاطر امتحان مرآت سر امتحانیم. تا چند دقیقه پیش هم مادره نشسته بود. اما گویا رفته...
من نمیفهمم که چرا مدرسه برخورد جدی نمیکنه؟ چون از اون ها سالی 12 میلیون پول میگیره اما به ما پول میده؟! چرا نمیان به این مادرهای پرتوقع سفارش ما رو بکنن مثلا فلان معلم مشکل اعتماد به نفس داره توی شورا برنگردید با بی ادبی تمام ضایعش کنید؟
والا!
خلاصه من می دونم با اونایی که با پررویی هم وقت کلاس رو میگیرن هم میرن با پررویی بیشتر پشت سرم حرف میزنن...
واقعا گاهی حس می کنم چقدر این بچه ها و حتی بعضی خانواده هاشون چه دیوارهای سستی اند که نه ایستادنشون قابل اعتماده، نه ریختنشون...
بعدا نوشت: امروز خیلی روز بدی بود... فهمیدم بچه ها کلی پشت سرم حرف زدن که این نمیتونه به ما بفهمونه درس رو! چیزی که به خودمم می گن اما همونجا بهشون تمرین میدم حل می کنن معلوم میشه یاد گرفتن... اما وقتی پشت سرم میگن ناظم و مدیر، اگه همه ی حرفشون رو باور نکنن، دست کم بخشیش رو باور می کنن... خلاصه امروز خیلی حرص خوردم...
امروز به جایی رسیدم که گفتم کاش شرایطم جوری تغییر کنه که نخوام سال دیگه کار کنم... یه معلمی مونده بود از کارهای مناسب و ایده آل برای خانم ها، که اونم امروز به این نتیجه رسیدم که توش موفق نیستم... اون هم چون با بچه ها رفیق میشم و از سر و کولم میرن بالا و نظم کلاس و شرایط گوش دادن از بین میره...
اعصابم خورده...
- ۹۴/۰۹/۰۸
- ۶۰۴ نمایش
باعثِ تأسّفه واقعاً!
باید مدیریّت برخورد کند عزیز جان! یعنی معاون و مدیر اجازه دادند که مادرِ بچّه بیاید در کلاس؟؟
باید خودت هم اجازۀ ورود نمیدادی و یا کلاس نمیرفتی!
در موردِ دانشآموز هم ببین باید شدّتِ عمل نشان بدی، خارج از کلاس حسابی گوشش را بپیچان که اگر میخواهی سرِ کلاسِ من بنشینی، باید آدم باشی و...
بچّهها به من همیشه گفتند که خانوم موسوی شما خیلی مهربانید، ولی ما میترسیم که عصبانی بشوید چون خیلی وحشتناک میشوید! :)