دلم برات تنگ میشه بابای مهربون!
بعد از سه روز نبودن در خانه ی بی بخاری، برگردی ببینی از 10 فنچی که در خانه بوده، که تو قصد کرده بودی بجز مادر و پدر اصلی(یا همان فنچول و فینگیل معروف) همه را فورا رد کنی، فقط چهار فنچ زنده اند و شش فنچ دیگر از سرما و یا شاید کمی هم گرسنگی مرده اند. همه جا را بگردی تا جنازه هایشان را پیدا کنی اما همه را پیدا کنی بجز عزیزترینشان که برایت آواز می خواند و از دیدن زیبایی اش دلت آب می شد و بامزه بودنش هم نمیگذاشت از دست شیطنت ها و حتی زن دوم گرفتنش خسته شوی... همان فنچول را میگویم که هرچقدر در اینترنت سرچ کردی، آواز هیچ فنچی را به قشنگی آوازش پیدا نکردی... همان که حاضر نبودی بفروشی اش... و الآن دو زنش زنده اند با یک پسر و یک دختر دیگرش... حتی فنچ سفیدی که نرگس ماه ها منتظر بود تا به دنیا بیاید هم مرده...
دلم برایت تنگ می شود بابای مهربان خانه ی من...
پ.ن: الآن فقط نگران جنازه ی فنچولم که پیدا بشه. هرچی میگردم پیدا نمیکنم.
- ۹۴/۰۸/۱۳
- ۴۴۹ نمایش