دین، بما هو قُلُنبَتاً دین!
حیوان ها را دیده اید؟ دقت کرده اید به زندگی شان؟ تمام هم و غم شان خواب و خوراک است و زاد و ولد... هی بخورند و احیانا به کمی بازی مشغول شوند و بچه دار شوند و بخوابند و... همین! پیشرفته ترین هایشان که مورچه ها و زنبور ها باشند، جامعه دارند و برای جامعه فداکاری می کنند و تن به خواست ملکه می دهند.
آدم ها چطور؟ به آدم دقت کرده اید؟ موجوداتی هستند شبیه به همین مورچه ها و زنبور ها با کمی تطور، که عقل ابزار ساز باشد به علاوه ی چاشنی هایی مثل عشق(هرچند در خیلی گونه های حیوانی هم بدیل هایی برای عشق هست!) و اخلاق و قانون(که این ها هم در حیوانات مطلقا بی بدیل نیستند)... دیگر چه دارند؟
این آدم هایی که توصیف کردم جامعه می سازند، قانون وضع می کنند، گاهی(!) عقلشان را به کار می اندازند و گاهی هم عاشق می شوند(این گاهی بخاطر این بود که هر تمایلی بین زن و مرد از نوع عشق نیست)... که چه بشود؟ که عمری زندگی کنند و بعد بچه هایشان جایشان را بگیرند و بعد بچه های بچه هایشان و...
می بینید؟ در این حالت جامعه ی انسانی هم شبیهی است برای جوامع حیوانی... و حتی گاهی پست تر! چون حیوانات حداقل اگر عقل نداشته باشند، غریزه ی راست و درستی دارند که بر آن پایدار می ماند، اما انسان اگر از عقلش استفاده نکند، غریزه ی قوی ای هم که ندارد، با مدد اختیار هم به جنگ فطرتش برود از حیوان هم ضایع تر می شود!
اما آن چه این دو نوع جامعه را می تواند از هم جدا کند چیست؟ آن چیزی که جنسش با غریزه و عقل ابزار ساز فرق داشته باشد و بتواند انسان را از حیوان بودن بالاتر ببرد، چیست؟ چیزی که هم بتواند انسان ها را انسان کند هم جامعه را جامعه ی انسانی کند...
اخلاق؟ عقل؟ تا به حال فکر کرده اید که چه بشود اخلاق داشته باشیم؟ که چه بشود عقل داشته باشیم؟ همین که کارمان راه بیفتد با این ها کافی است؟ یا نه، انسان به دلیل دیگری نیاز به این ها دارد؟
اگر به دنبال کار راه انداختن باشیم که در همان حال حیوانیت مانده ایم. پس باید هدف دیگری در کار باشد. باید برای چیز مهم تری از این ها استفاده کرد، باید برای چیز مهم تری تمام قوای خود را به کار گرفت.
من هرچه گزینه های مختلف را بررسی می کنم راضی نمی شوم که نمی شوم! الا یک چیز و آن هم دین است!
تنها چیزی که انسان را از جسمش و علایق ساده و سطحی حیوانی اش جدا می کند همین دین است. دین که می گویم هم منظورم واضح است، منظورم چیزی است که راستی راستی آسمان دهان باز کرده باشد و قلنبه آن را انداخته باشد پایین، تا آدم ها را بکشد بالا. نه از این من در آوردی ها و (ببخشید) شکم در آوردی ها که اسمش را می گذارند دین و عرفان. حالا بحثم بر سر مصداقش هم نیست. خود دین بما هو قُلُنبَتاً دین!
دین که نباشد، حالا شما هزار و یک جامعه ی قانون مند و اخلاق مند و عقل مند و علم مند و تکنولوژی مند و «هرچه دلت خواست» مند برپا کن (گرچه که معتقدم بدون دین همین هم نمی شود)، آخرش که چه؟ وقتی مردی بچه هایت می آیند و بعد آن ها می میرند و بعد... جز حداکثر یک حیوان پیشرفته ی باحال بودن چه چیزی از آب در می آِید؟ هیچ!
حالا اگر این دین قرار است بیاید، و خدا آن قدر انسان را تکریم می کند که از آسمان برایش ریسمان می فرستد تا بالا بکشدش، ما نباید خودمان را خفه کنیم درش؟ نه، آخر اصلا انصاف است که چنین چیز مهمی از آسمان ها بیاید، ولی ما بخل به خرج دهیم و بگوییم در هر حوزه ای نباید واردش کرد؟ اگر انسان اینقدر برای خدا مهم بوده که برایش هدایت بفرستد، آن هم جامع و کامل(همان قُلنبه ی خودمان)، یعنی لیاقت انسان این است که از این هدایت استفاده کند. حالا خنده دار نیست که انسان بگوید مثلا من فقط وقتی در خانه ام و در معبد هستم از آن استفاده می کنم، وقتی خواستم بروم سرکار یا دانشگاه یا مهمانی، یا هر جای مهم و غیر مهم دیگر، می گذارمش در فریزر تا وقتی برگردم. مثلا می خواهد برای خدا کلاس بگذارد که اینطور می گوید؟ خدا برای او کلاس نگذاشته و هدایت را همه جانبه و قلنبه فرستاده پایین، بعد انسان صرفه جویی کند در استفاده از این هدایت گوگولی مگولی دوست داشتنی؟ مسخره نیست؟
- ۹۴/۰۳/۱۵
- ۵۱۶ نمایش