رؤیای حرم...
دلم تنگ شده...
برای هوای صبح گاهش...
برای آبی زیبای آسمان به وقت طلوع، پشت طلایی هایش...
برای شعفی که هرباره موقع صدای معروف دم طلوع در دلم ایجاد می شود...
برای برق زیبای ایوانش به وقت شب...
برای رفتن و پایین پایش افتادن و مثل مادر مرده ها زاری کردن...
برای نگاه کردن به گنبد و درد دل کردن و اشک ریختن...
برای لوس کردن های برادرزاده و عمویی...
برای معجزه خواستن ها...
برای یک زیارت جامعه خواندن در رواق...
دلم تنگ شده و پر از بغض، عمو جان!
برای شما و مهربانی تان...
برای وقتی که با دست های گرم تان اشک از گونه ام پاک می کنید، و من باز هم اشک می ریزم و شما باز هم غصه می خورید و اشک هایم را پاک می کنید...
به خودم باشد حالا حالا ها نمی توانم بیایم... به دنبالم بفرستید برای آمدن...
شعر نوشت:
خدا را شکر اگر امروز غم هست
حرم هست و حرم هست و حرم هست
خودت گفتی به من امکان ندارد
دل سادات در ایران بگیرد
(سیده تکتم حسینی)
شاید بیربط نوشت: اصلا می خوابم تا خوابی که دوست دارم ببینم... و عجیب اینجور وقت ها تنوع خواب هایم درمورد یک موضوع بالا می رود...
بعداً نوشت: چند دقیقه ای بعد از انتشار این مطلب، دو دختر همسایه ی پایینی، چند بسته نبات سوغات مشهد به دست، در زدند... ممنونم عمو جان... ممنونم...
- ۹۵/۰۵/۲۷
- ۳۴۹ نمایش