زن که باشی...
زن که باشی، حتی اگر از آن زن هایی که ظاهر محکمی دارند، کسی باید باشد که دوستت داشته باشد، که دوستش داشته باشی... کسی که اگرچه به ظاهر با او کل کل کنی که شماها به هیچ دردی نمیخورید، اما نفست به نفسش بند باشد... کسی که در مقابل قدرت و قوت مردانه اش، احساس ضعف کنی و سر پایین بیاندازی و بگویی چشم... و از این چشم گفتنت برق به چشمانش بیاندازی و خودت از آن برق، قند در دلت آب شود...
کسی باید باشد که دوست داشته باشی تحسینش کنی تا ببینی از تحسین تو لذت می برد و از لذت او دل خودت بریزد...
کسی باید باشد که تمام قوای مردانه اش را در اختیار آرامشت بگذارد... و تو از دیدن تلاشش برای خوشحالی ات، دل در دلت نماند و منتظر باشی تا خسته ببینی اش و بیفتی به جان خستگی اش تا به درش کنی...
کسی باید باشد که وقتی نا آرامی، دستانت را بگیرد و بعد تو را محکم به آغوش خود بچسباند تا ناآرامی ات را فرار دهد... و اینطور شود که تو دلتنگ ناآرامی هایت شوی تا بهانه ای باشد برای اینکه تو را به آغوش خود برباید...
کسی باید باشد که وقتی ناراحتت کرد، با وجود همه ی غرور مردانه اش، برایت گل بخرد و بیاورد، اگرچه که غرورش اجازه ندهد بگوید برای تو خریده ام تا ببخشی اشتباهم را، و بهانه ای بیاورد مثل اینکه دخترمان از این گل ها دوست دارد...
زن که باشی، همان زنی که می گویند مایه ی آرامش خانواده است، کسی باید باشد که آرامش به تو بدهد و بعد تقسیمش کنی بین همه ی خانواده...از این تقسیم های مادرانه که همه را سیر می کند...
کسی باید باشد که بشود همه ی وجودت و مایه ی آرام ات... و بشوی مایه آرام اش، و با فکر اینکه او با تمام ادعای قدرتش به توی ضعیف وابسته است، قند در دلت آب شود...
زن که باشی، چنین مردی می خواهی که عشق را با او تجربه کنی... و این عشق بشود وسیله ای برای نزدیک شدن به آنکه شما را چنین مکمل هم آفرید...
- ۹۴/۰۹/۰۶
- ۵۴۵ نمایش
بله؛ همۀ اینها و بیش از اینها، البتّه.
یادِ جملاتی از «نادر ابراهیمی» افتادم که... رها کنم!