فقط دعا کنید...
امشب عطیه، یکی از صمیمی ترین دوستام که مثل خواهرم می مونه، بهم زنگ زد. می دونستم امروز برای شیمی درمانی مادرش رفتن بیمارستان. از اونجایی که دور و برش شلوغ بود فهمیدم هنوز بیمارستانن.
ازش پرسیدم حال مادرت خوبه؟
توقع داشتم بگه الحمدلله...مثل همیشه...
- نه!
و ساکت شد... فهمیدم داره گریه می کنه...
- عطیهههههه! نصف جونم کردی؟ چی شده؟
باز هم گریه... به سختی از لای گریه می تونست حرف بزنه...
- سرطانش پیشرفت کرده... تمام استخوون های کمر و سرش رو گرفته...
- پس سردرد این مدتش برای همین بوده؟
- آره... تازه دکتره گفت باید اسکن بده ببینیم کبد و کلیه رو نگرفته باشه...
و من واقعا نمی دونستم باید چی بگم... فقط تونستم بگم ان شاءالله زود خوب شن...
مادر مهربون و دوست داشتنی عطیه، دو سه سالی هست که درگیر سرطانه... همه خوشحال بودیم که داره کم میشه... اما امروز در عین ناباوری معلوم شد که پیشرفت مخفی داشته...
از همه ی کسانی که اینجا رو می خونن التماس می کنم دعا کنن خدا سلامتی رو به این مادر مهربون برگردونه و سایه اش رو بالای سر عطیه و برادرش محسن نگه داره...
یا علی
- ۹۴/۰۸/۲۶
- ۵۰۷ نمایش
:(((
دعا میکنم اینجا خدمتِ امامِ رئوف...
مادر بودنش برای زندگی لازم است...