ماجراهای من و آشپزی
معتقدم زن اگر قرار است کاری در زندگی بکند باید با عشق باشد، با عشق خانه را تمیز کند، با عشق لباس بشوید، و از همه مهمتر با عشق غذا بپزد. اگر زنی عاشقانه کار نکند، حالا یا به دلیل نقص فنی ذهن و دل خودش یا به دلیل رابطه ی سردش با همسرش یا به دلایل دیگر، دچار مشکلات فراوان می شود. مثلا ممکن است پس از مدتی شدیدا خسته شود، یا کم بگذارد، یا افسرده شود و انگیزه ی کار نداشته باشد، یا منت بگذارد یا... اینجاست که پای دل خانواده لرزان می شود و خانواده باید با تک پای عقل، شَل شَل زنان ادامه ی راه بدهد.
در حال حاضر ذهنم درگیر آشپزی است. استعداد ها و علائق زنان در این زمینه بسیار متفاوت است. زنانی هستند که هرکاری می کنند غذاهایشان خوشمزه نمی شود و معمولا این بخش مهمی از لذت را از زندگی کم می کند. برخی هم به دلایلی مثل اینکه خودشان عاشق غذا و مزه ها هستند، حتی اگر وقت زیادی برای غذا نگذارند، غذاهایشان خوشمزه و بامزه می شود. زنانی هستند که بیشتر از هر چیز به ظاهر غذا اهمیت می دهند و بسیار اهل تزیینات غذا هستند و بعضی به ظاهر آن بی اهمیتند. زنانی هستند که اهل یادگیری غذاهای جدید و فرنگی هستند و برخی هم به آنچه مادرشان می پخته اکتفا می کنند. زنانی دقیقا مطابق قوانین شنیده شده یا خوانده شده غذا می پزند و عده ای اهل خلاقیت هستند و نمی توانند دست و پای خود را بسته ببینند. زنانی در کنار غذا تفریحاتی مثل کیک و ژله های مختلف و بستنی و سالادهای متنوع و... را هم تدارک می بینند و عده ای ترجیح می دهند وقت خود را برای چنین چیزهایی نگذارند.
اما بنده...
از آن دسته ام که باید عاشقانه کار کنم، وگرنه اصلا حوصله ام به کار نمی رود، چه رسد که کار خوبی از آب دربیاید. در حوزه ی غذا هم از آن دسته ام که، به اعتراف عده ای، غذاهایم خوشمزه می شود و به قول یکی از دوستانم چون خودم شکمو(!) هستم، مزه ها را خوب می شناسم و معمولا خوب تشخیص می دهم چه طعم هایی با هم سازگارند. نسبت به ظاهر غذا خیلی بی اهمیت نیستم اما خیلی هم برای آن خودکشی نمی کنم. بیشتر از ظاهر، طعم غذا برایم مهم است و متنفرم از زمان هایی که مجبور باشم غذای مجلسی خوشگل ولی بی مزه درست کنم. خیلی اهل یادگیری غذاهای جدید نیستم، بخصوص از نوع فرنگی اش، اما اگر جایی غذایی بخورم علی الخصوص از نوع سنتی که لذت ببرم، معمولا پیگیر نحوه ی پخت آن می شوم. معمولا اهل بستن دست خود به قوانین نیستم و اعتقادی به غذاهای با قانون های سف و سخت ندارم. مثلا دوستانم می دانند غذایی دارم به نام «میرزا فاخری» که تقریبا تنها تشایهش به غذای معروف، بادنجان و پیازش هست و کلمه ی میرزایش. اهل درست کردن تنوعاتی مثل کیک و سالاد و... گاهی هستم، اما نه زیاد... بیشتر در مناسبت ها و وقت هایی که ذوق مرگ باشم!
در حالت کلی به نظر می رسد این حالتم، حال بدی نباشد... خودم هم به خودم امید دارم که خانواده ام را راضی خواهم کرد...
اما...
امان از وقتی در تلویزیون این برنامه های متنوع غذا را نشان بدهند و این تزیینات گوناگون و غذاهای متنوع فرنگی و... را به نمایش بگذارند، یا در برخی دوستان حتی کوچکتر از خودم، شامل متاهل و مجرد، خودکشی های غذایی و کیکی و... ببینم... وقتی این اتفاق ها بیفتد کاملا دلسرد می شوم و احساس بیخود بودن و بی هنر بودن می کنم. با وجود اینکه می دانم اهل این حد تنوع نیستم اما گاهی می ترسم که نکند این مساله در آینده برایم مشکل ساز شود و کسانی که باید از غذاهایم خوشحال شوند و بخش مهمی از لذت زندگیشان خوردن غذاهای من باشد، با اکراه غذاهایم را بخورند، و حتی مثل برخی دوستانم که از غذاهای مادرشان جلوی من بد می گویند و از غذای من تعریف می کنند، آن ها هم چنین کاری بکنند...
- ۹۵/۰۲/۲۲
- ۳۹۹ نمایش
سلام و رحمت سادات بانو.
زیارت قبول و اعیاد شعبانیه بر شما مبارک..
من هم احساسی چون حس خط های آخر این متن دارم...از اما امان... :(
یک حس حسرت بار هم همیشه آزارم میدهد...اینکه چرا تا وقتی در خوابگاه بسر میبردم سعی نکردم غذاهای شهرهای مختلف لااقل شهرهایی که از آنها هم اتاقی داشتم رایادبگیرم!و به پخت همان غذاهای معمول اکتفا کردم!:(((
مثلا از گرگان و تبریز و مازندران و ...
پست جالبی بود..