من و ذوق مرگی شتری...
دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۴ ب.ظ
وااااااااااااای...
یهو تلگراممو باز کردم دیدم داداشم از مامانم و بابام تو راه کربلا عکس فرستاده...
کلی ذوق مرگ شدم...
بخصوص اینکه مامانم با چادر و چفیه و روسری من رفته، کوله ی کوهم رو هم بابام انداخته رو کمرش...
الهی من قربون بابام برم که دو تا کوله ها رو خودش انداخته که مامانم کمرش درد نگیره...
الان رسما ذوق مرگم من...
پ.ن: دلم داره می پوکه انقدر هیچکس نیست باش حرف بزنم. همه رفتن کربلا و من به حضور بعضی ها نیاز دارم که باشون حرف بزنم. اما اینجا منم و تنهایی به ظاهر نا تنهایی!
بعداً نوشت: امروز هم برادرم این عکس رو فرستاد:
زیرش هم نوشته بود آیا این دو سبدشان را به کربلا می رسانند؟ :)
- ۹۴/۰۹/۰۹
- ۵۶۱ نمایش