کاش از خدا چیز دیگه خواسته بودم!
دیشب بعد نماز مغرب و عشا دوستم با ماشین پدرش اومد دنبالم که با هم بریم جشن هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق علیه السلام...
توی راه که کلی ناخواسته دور دور کردیم، بخاطر اینکه یه خروجی رو دوستم اشتباه رفت و دیگه تا بتونیم دانشگاه رو پیدا کنیم کلی توی سعادت آباد طواف کردیم... وقتی که رسیدیم توی پارکینگ، آقاهه ای که جای پارک تعیین می کرد، یه جای پارک رویایی به ما نشون داد که ما کلی ذوق کردیم... زیر یه بید مجنون خوشگل که وقتی پارک کردیم، شاخه های بید از شیشه ها معلوم بود... وقتی پیاده شدیم با کلی ذوق چند تا عکس انداختیم از این پارک رویایی...
بعدش به صورت خوشحال طوری وارد مسجد شدیم. وقتی رسیدیم سخنرانی تموم شده بود و مولودی خوانی بود. نشستیم و از اونجایی که هیچ عجله ای هم نداشتیم تا آخرش موندیم. بعد که اومدیم بلند شیم دیدیم که به به... مسجد خالیه تقریبا و خب طبیعتا از اونجایی که خیلی کم پیش میاد این مسجد رو خالی بشه دید، واجبه که با کلی خل بازی هی عکس بندازیم از در و دیوار و سقف و کف و بیرون و پایین و... خلاصه کلییییی عکس سلفی و غیر سلفی انداختیم(بیشتر معدود عکس های سلفی من با همین دوستمه که عین خودم شاده!)
سقف مسجد:
اینم یه عکس یواشکی(!) :
وقتی رفتیم بیرون که از قسمت پذیرایی فقط صندوق نذورات مونده بود و جعبه ی یونولیتی خالی از بستنی... این صحنه رو که دیدیم کلی ناله شدیم که ما بستنی می خوایممممم... دیگه نا امید رفتیم زیارت شهدای گمنام و بعد رفتیم سمت درب خروجی، که دیدیم یه میز پذیرایی هست. با کلی ذوق تند تند رفتیم فکر کردیم بستنی میدن! اما رسیدیم دیدیم شربت و شیرینیه... ما هم البته رد نکردیم ولی خب هر کیو می دیدیم بستنی داره هی آروم آروم غر می زدیم که ما بستنی می خوایم بابا یکی به ما بستنی بده... :(
هیچی دیگه، دیدیم کسی به ما بستنی نمیده، با حسرت اومدیم سوار ماشین بشیم، که دوستم یهو گفت مرضیه اونجا یه بستنیه! نگاه کردم دیدم بعلهههههه... یکی بستنیشو نمی خواسته گذاشته دقیقا روی نرده روبروی ماشین ما! با ذوق برش داشتم کنکاش کردیم دیدیم دست نخورده است! :)))
یعنی انقدر ذوق کردیم که حد نداشت. باز کردیم و از اونجایی که آب شده بود، سر کشیدیم! تا حالا هیچ بستنی آب شده ای یعنی انقدر بهم نچسبیده بود!
به دوستم گفتم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم! :/
فنچ نوشت: چند روز پیش کوروش، شوهر فینگیل، با نخی که بسته بودم به در قفس، یحتمل موقع تلاش برای اینکه اون نخ رو بکنه و ببره برای لونه زندگی شون، حلق آویز شد و دار فانی رو وداع گفت... و الان فینگیل تنها و افسرده و بی حال، فقط گاهی دیده میشه، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشه برای نشستن روی تخم هایی که گذاشته بود و حتی انگیزه ای برای پرواز... دلم براش می سوزه... از دست دادن یه همسر خوب، واقعا سخته... :'((
+ فتح خرمشهرتون مبارک! :)))
- ۹۵/۰۳/۰۳
- ۶۹۳ نمایش
من که اون مراسم نبودم!