رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

فرض کنید یک آدمی هستید در حد و حدود معمولی، مثلا یکی مثل خود بنده، که نه معلومات دینی قابل قبولی دارد، نه معنویات درست و درمانی، نه جایگاه اجتماعی خفنی دارد، نه تا به حال به وظایفش در قبال امامش عمل کرده...

نه، اصلا فرض کنید خودتان هستید با شرایط خودتان، آن وقت از شما می خواهم به این سوال من پاسخ دهید:

 

اگر بدانید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،

در زمانی نزدیک، مثلا ده سال دیگر،

ظهور می کنند،

چه کارهایی می کنید؟

چرا؟

(البته اگر تمایز جدی و قابل توجه با حقیر دارید لطفا تمایز رو ذکر کنید. مثلا مخاطبین آقا بیان کنند! یا اگر کسی جایگاه اجتماعی خاصی دارد که دانستنش در جواب مؤثر است بفرماید.)

 

برای پاسخ به این سوال و ورود به بحث هم، باید حداقل این یک پیش فرض را قبول داشته باشید که ما وظیفه ای نسبت به امام مان داریم! بنابراین اگر این پیش فرض برایتان به هر دلیل زیر سوال است، لطفا کامنت نگذارید.

 

نکته ی دیگر اینکه لطفا مختصر و مفید جواب بدهید و از پراکنده گویی و منبر رفتن جداً بپرهیزید... خوب هم فکر کنید بعد جواب دهید، عجله ای در جواب نکنید... مثلا یک هفته بگذارید به این مسأله خوب فکر کنید... یک هفته به جواب سوال بنده فکر کنید بخاطر امامتان...

 

این مطلب و بحث هایی که به کمک شما عزیزان در بخش نظرات می شود، شاید به نحوی مقدمه ای شود برای کلید خوردن نوعی کارگاه مهدویت... بنابراین از تک تک شما خواهش می کنم در بحث با جدیت حضور پیدا کنید و به پیشرفت آن کمک کنید.

 

پیشاپیش از حضور فعالتون ممنونم.

  • سر به هوا!

امروز سالروز شهادت شهید سید محمدحسین علم الهدی و یارانش بود...

یارانی که به سید جوان، به چشم امامشان و پیر راهشان می نگریستند...

کسانی که مظلومانه اما شجاعانه در محاصره ی دشمن مقاومت کردند و تا آخر تسلیم نشدند...

آخر هم که می گویم یعنی درست آخر آخر روضه های کربلا که اسب می دوانند بر پیکرها و در اینجا تانک می رانند بر پیکرها...

یادشان زنده و خاطرشان عزیز...

 

یادمان هویزه

 

دل نوشت: بعضی جاها و بعضی آدم ها، دل آدم را به خودشان گره می زنند، طوری که آدم اگر فرسنگ ها و سال ها از آن ها فاصله بگیرد، باز وقتی یادشان می افتد انگار ضربان قلبش تغییر می کند و دلش پر می کشد... یک هو می بینی دارد لبخند می زند، انگار که همان جا و یا در محضر همان آدم دوست داشتنی است... هویزه برای من چنین سرزمینی است... یک تکه از بهشت که همیشه حسرت آرامشش را دارم...

  • سر به هوا!

وقتی مرور می کنم خاطرات این یک سال اخیر رو که توشون عربستان دست داشته، و پررو بازی این چند وقته شون رو می بینم، هی یاد اون نامه ی رییس جمهور به مناسبت مرگ عبدالله ملعون (بخوانید عبدالشیطان) میفتم، و هی حرص می خورم... طلب مغفرت برای اون مرحوم (بخوانید ملعون) و آرزوی موفقیت برای دولت (بخوانید دولت گور به گور شده) سعودی... که بعد هم اسمشو گذاشتن دیپلماسی... اصلا این دیپلماسی که می گین می دونین چی هست؟!

  • سر به هوا!

شیخ نمر

امروز

ساعت 15 در میدان فلسطین

قراره تجمع بشه...

خواهشا هر کسی می تونه بیاد...

  • سر به هوا!

وقتی یه آقایی میره خواستگاری یه خانمی، معمول اینه که اگر قصد ادامه دادن داشته باشه، بعد یکی دو روز مادرش زنگ می زنه و جواب دخترخانم رو میگیره... اگر جواب مثبت باشه که خب قرار جلسه ی بعد گذاشته میشه، اما اگر منفی باشه دلیلش رو می پرسن و حتی گاهی سعی در رفعش می کنن و اگر هم رفع نمی شد تشکر می کنن و برای دو طرف آرزوی خوشبختی...

اما نمی فهمم این چه بی فرهنگی ایه که اگر پسر یا خانواده اش، به دلیلی از ادامه ی جلسات آشنایی منصرف بشن، میرن و پشت سرشونم نگاه نمی کنن... یعنی معمولا حتی زنگ هم نمی زنن به خانواده ی طرف و تشکر کنن که وقتشونو در اختیار این خانواده گذاشتن و احیانا پذیرایی کردن... یکی نیست بگه بابا جان درسته که شما رفتید خواستگاری ولی خب بالاخره اون دختر خانم فکرش مشغول میشه و تا پرونده رو ختم نکنید ذهنش درگیره... خیلی زشته که اصلا زنگ هم نمی زنید! خوشتون میاد وقتی خودتون می خواید ادامه بدید به آشنایی، زنگ بزنید ولی خانواده ی دختر چون نمی خوان ادامه بدن اصلا جواب تلفن رو ندن؟!!! خیلی بی ادبی و بی فرهنگیه به نظرم این مسأله که باب شده... یعنی از چند سال پیش که مبتلا به ما بود باب بود، هنوزم همینه... بعضی ها که حتی واسطه رو هم در جریان نمی گذارن که واسطه بگه نمی خوان ادامه بدن... اگه دختر خودش خیلی ذهنش درگیر شده باشه باید با شصت تا بهانه از واسطه بپرسه تا اون ببینه می خوان ادامه بدن یا نه؟

راستش من اصلا این بی فرهنگی ها رو نمی فهمم...

  • سر به هوا!

تشهد را گفته ام و موقع بلند شدن، طبق عادت بر زبانم می آید: بحول الله و قوته أقوم و أقعد...

یک لحظه حواسم جمع می شود به چیزی که به عادت گفته ام: بحول الله و قوته أقوم و أقعد؟! این یعنی بحول الله و قوته أفعل کل فعل... این یعنی بحول الله و قوته حتی أذنب!!!

وااااااای بر من... فهمیدی چه شد؟!!!

خجالت هم دارد این نمک خوردن و نمکدان شکستن...

  • سر به هوا!