رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

کیف داد!

۳۱
خرداد

داشتم قرآن می خوندم(تف به ریاء!) رسیدم به یه آیه که کلی ذوق کردم با خوندنش. آیه خطاب به مرد هاست در رابطه با زنانشون:

 

...وَ عاشِروهُنَّ بالمعروف

فإن کرهتموهُنَّ

فَعسی أن تَکرهوا شیئاً

و

یَجعلَ اللهُ فیه خیراً کثیراً!

و با آن ها به نیکی معاشرت کنید.

پس اگر از آن ها کراهت داشتید،

پس چه بسا که از چیزی خوشتان نمی آید

در حالی که

خداوند در آن چیز خیر کثیر قرار می دهد!

(19 نساء)

  ذوق نداشت این لطافت؟! زبان درازی

  • سر به هوا!

این روز ها این جمله توی سرم مثل پتک می کوبه:

«چه بسیار کسانی که از روزه فقط گرسنگی می فهمند...»

واقعا ما بجز گرسنگی چی می فهمیم از روزه؟!!! چقدر تقوای مورد نظر حاصل می شه برای ما؟ خیلی هامون حتی حاضر نیستیم اول نماز بخونیم بعد افطار کنیم... خیلی هامون حتی غیبت رو وقتی روزه ایم کنار نمی گذاریم... خیلی هامون هیچ حس قربی به خدا نداریم... وای به حال اون وقتایی که بعضی هامون می گیم پس کی تموم میشه...


پ.ن: شنبه ها ساعت 6 الی 7 عصر،

کلاس اخلاق با عنوان

"شهر رمضان در مسیر ظهور"

توسط

استاد تلوری

برگزار میشه.

اگر تونستید تشریف بیارید.

این شنبه جلسه ی اولشه. کلا هم 4 جلسه است. پیشنهاد می دم از دست ندید.
آدرس:
مترو دروازه دولت، خ خاقانی، پ 22، طبقه ی 2، موسسه ی کوثر نور علوی

 

نماز و روزه هاتون قبول

التماس دعا

یا حق

  • سر به هوا!

1،2،3،4،5،6،7،8،9،10،11،12،...

،72،73،74،...،100،101،102،103،...150،151،152،153،...

،200،201،202،203،...،250،251،252،...

،265،266،267،268،269،
270!

 
فقط همین...

فقط 270 شهید امروز آمده بودند...

مردانی که با بصیرت رفتند

و

با بصیرت برگشتند

تا

به همه بفهمانند

که

مسلمان واقعی

دست بسته

زیر خاک

می رود

اما

زیر بار ظلم و کفر

نمی رود...

 

هرگز!

 

پ.ن1: از آنجایی که تا حدی با عملیات کربلای 4 بواسطه ی روایتگری استاد مجاهدم آشنا بودم و دلخون از پرپر شدن گل های امامم، این175 عزیز دست بسته، دل مرا با خوشان بردند...

 

پ.ن2: استادم تعریف می کرد که دو سه تایی از آن ها که او خودش بوسیده بودشان و راهی اروندشان کرده بود برای بازگشت از خاک دشمن، سالها بعد برگشتند... با پلاک هایی که از شکم یک کوسه درآورده بودند...

شاید بیربط نوشت(!): این را حتما ببینید.

  • سر به هوا!
چقدر بد و غیر اخلاقیه که یک آدم در یک خانواده نظر شخصی خودش رو تحمیل کنه. حالا در هر جایگاهی هم که باشه، در غیر اخلاقی بودن این کار تأثیر نداره. چه در جایگاه پدری یا مادری و چه در جایگاه همسری و یا احیانا در جایگاه فرزندی. البته این حرف من ربطی به مدیریت خانواده به سمت هدف مطلوب نداره و منظورم به وقت هاییه که شخص از سر اینکه از یک چیز بدش میاد یا خوشش میاد بقیه رو هم مجبور می کنه به گوش دادن حرفش... هرچند که ممکنه این خودخواهی در پوشش مدیریتی صورت بگیره!

مثل وقتی که پدر خانواده کنترل رو دست می گیره و اون کانالی رو میزنه که خودش دوست داره. و کاری هم نداره که سه نفر دیگه توی خونه هستن که می خوان فلان فیلم رو ببینن.
یا مسائلی از این دست...

 

شما هم اگر موردی دارید بیان کنید. بیان این ها می تونه تلنگری باشه برای کسی که می خونه و مبتلا به هست.

 

بعداً نوشت: شخصی در جای دیگری برایم در این مورد حدیثی نوشت به این شرح:

امام صادق (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند که مومن به دلخواه خانواده ی خود می خورد، و منافق (اینگونه است که) خانواده اش با دلخواه او می خورند.

  • سر به هوا!

در حال حاضر، فنچول و فینگیل(دو تا بچه های من که البته فنچ اند) در حال جوجه کشی برای سری سوم بچه هاشون هستن.

سری اول که چهارتا بچه بودن، شامل یه دختر خیلی خوشگل به اسم فرشته کوچولو (ولی شَل) و سه تا پسر بامزه که به لطف خواهر و برادرم یکیشون مُرد.

سری دوم که پنج تا بودن، شامل سه تا دختر (که یکیشون تماما سفیده و اسمش سفید برفیه) و دو تا پسر.

و سری سوم که نمی دونم چندتان و چی اند.

 

چند وقت پیش بخاطر اینکه سر و صدا و کثیف کاری شون اذیتم می کرد، بچه های سری اول رو (این اصطلاح بچه های سری اول و دوم و... از هاله است!) فرستادم خونه ی مادرم و بچه های سری دوم رو نگه داشتم. اما مادرمینا نمی تونن بیشتر از این اونا رو نگه دارن چون خواهر و برادرم خیلی اذیت می کنن و فنچ ها هم کثیف کاری و سر وصدا دارن. توی این مدت هم خودم به بچه های سری دوم رسیدگی کردم و علی رغم تمایلم، شرایط لونه درست کردن مجدد رو برای فنچول و فینگیل فراهم کردم چون دیدم دارم ظلم می کنم که در مقابل غریزه ی قوی این ها برای تولید مثل می ایستم.

 هنوزم گاهی می شینم نگاهشون می کنم و از کارهای بامزه شون لذت می برم و مثل بچه ی آدم تر و خشکشون می کنم. از دیدن خنگ بازی ها و باهوش بازی هاشون ذوق می کنم و از دیدن ضعیف بودن اما در عین حال کامل بودنشون قند تو دلم آب میشه و قربون صدقه شون می رم. وقتی ناراحت میشم دعواشون می کنم و وقتی وارد خونه میشم بشون سلام میدم و باشون حرف می زنم. از دیدن مراحل رشدشون هم که تکراریه، اما جالب، هیجان زده می شم و تلفن رو بر می دارم و برای مادرم تعریف می کنم! شب ها سعی می کنم روشنایی توی سالن رو کم کنم که راحت بخوابن و هر روز صبح هم آب و دونشون رو براشون مرتب و تمیز می کنم.

 

اما فنچول و فینگیل متوجه نیستن که من توانایی بیشتر از این تعداد رو ندارم و همین الآن هم کلی دارم زحمت می کشم براشون. با اینکه دوستشون دارم به این نتیجه رسیدم که باید هرچه زودتر تا زمانی که بچه های سری سوم بزرگ نشدن این ها رو بفروشم. دیشب زنداداشم گفت من برات توی سایت دیوار آگهی می ذارم. دیده  ام که برای پرنده هم می ذارن آگهی. منم با نا امیدی گفتم باشه دستت درد نکنه.

 

تا اینکه امشب موبایلم زنگ خورد و یه آقایی گفت که چهارتاش رو می خواد...

و من الآن دارم به سفید برفی فکر می کنم که مثل یه کبوتر سفید کوچیک می مونه با نوک نارنجی...

سفید برفی 

به فرشته کوچولو که فوق العاده خوشگله و به اینکه وقتی دستت می گیریش دستت رو گاز می گیره اما تو بجز اینکه به این گازی که داره با تمام توانش می گیره، اما بیشتر شبیه قلقلکه، بخندی و قربون صدقه بری نمی تونی کاری بکنی...

فرشته کوچولو

 

به داداش هاشون که دارن تمرین آواز می کنن و صدای کشیدن چوب پنبه روی شیشه می دن! و به کارهای خنده دارشون...به اینکه میرن از لونه ی پدر و مادرشون مصالح می دزدن و میارن باشون بازی می کنن و توی خونه پخش می کنن... و به اینکه مادر و پدرشون میفتن دنبالشون باشون دعوا می کنن... به اینکه یهو قاطی می کنن و شروع می کنن با سرعت خیلی زیاد خودشون رو مثل گوله پرتاب می کنن... به اینکه حتی به سیم آویزون شده از سقف که فقط کمی با سقف فاصله داره هم رحم نمی کنن و می رن روش می شینن... به اینکه به هوای گرفتن روبان آویزون شده از کولر بارها و بارها پرواز میکنن سمت کولر ولی وقتی باد کولر بشون می خوره بر می گردن... به اینکه گاهی لای چین های والان پرده چهار پنج تایی می شینن... و به اینکه گاهی موقع خواب تعادلشون رو از دست می دن و از بالای میله پرده سقوط آزاد می کنن... و...

و من الآن، هنوز این ها رو از دست نداده، از دوریشون بغض کردم و دلم براشون تنگ شده...

 

بچه های کوچولو وخوشگل من... قول بدید که توی بهشت جزء لذت های بهشتی من باشید و بیاید دورم پرواز کنید بدون اینکه ازم بترسید و فرار کنید...

ببخشید که برای اینکه بگیرمتون تا فردا تحویل این آقاهه بدم اذیتتون کردم...گریه

 

بعداً نوشت: آقاهه ی مسخره گفت عجله داشتم خودم رفتم تهیه کردم. منم این بدبختا رو آزاد کردم که یکم بچرن توی خونه تا وقتی پیشم هستن خوشحال باشن. الآن خیلی خوشحالن! خیلی...

  • سر به هوا!

عبارت قصاری خواندم از اینجا که بسی از عمق کلام لذت بردم، گفتم بنویسم بلکه مفید آید:

 

 دشمن برای اسلام آمریکایی

همه کار کرده است.

 

ما برای آمریکای اسلامی

چه کار کرده ایم؟!

  • سر به هوا!

مدتیه توجهم به مسأله ی آزار دهنده ای جلب شده و اون هم قانون شکنی های دیپلمات های خارجی در ایرانه.

آیا اگر دیپلمات های ایرانی در کشورهای دیگه نقض قانون کنن باشون با خوشحالی برخورد میشه؟ یا بهانه ای میشه برای بیشتر عقب انداختن منافع ایران؟ مطمئنا طرف مقابل با بی خیالی برخورد نمی کنه. نشون هم به این نشون که اصلا دیپلمات های ایرانی تصور نقض قانون در کشور های دیگه به ذهنشون هم خطور نمی کنه!

در همه جای دنیا، دیپلمات ها نهایتا تا دیوارهای سفارت خودشون اجازه دارن مطابق قوانین و آداب خودشون رفتار کنن. اما به محض رد شدن از دیوار و وارد شدن به شهر، موظف به اجرای قوانین کشور مقابلند.

اما چرا تازگی ها وقتی دیپلمات های خارجی وارد ایران می شن، برخی قوانین ایران رو رعایت نمی کنن؟ چه کسی بشون چنین اجازه ای داده؟ وچرا مقامات ایرانی در مقابلشون محکم نمی ایستن؟

 

به نظرم این مسأله خیلی مهمه. این که طرف مقابل به خودش این اجازه رو بده که در خاک تو، قوانین تو رو رعایت نکنه در حالی که نمادیه از اجرای قانون! و در حالی که در هیچ جای دنیا چنین جرأتی نداره و اگر کسی هم وارد کشورش بشه چنین اجازه ای بهش داده نمی شه. کوتاه آمدن مسؤولین در این دوره ی ریاست جمهوری واقعا مشهوده! چرا؟ به چه حقی باید اون ها بی اهمیت باشند و این ها کوتاه بیان؟ کجای دنیا چنینه؟ مگر جایی که اون ها بخوان ظلم کنن و زور بگن و دهان کجی کنن و این ها بخوان همه اش رو یکجا بپذیرن!

 

احتمالا تا حالا باید متوجه شده باشید منظورم چیه: نقض قانون حجاب توسط دیپلمات های خارجیِ الکی مثلا خوشگلِ خانم!

 

ماریا اسخاکه در دیدار با رئیس مجلس

این در حالیه که این ها حتی در کشورهای غربی بهتر لباس می پوشند!

 

باور کنید این ها فقط یکی از بی قانونی های این چند وقت اخیره. بارها توی این یکی دو ساله من چنین چیزهایی دیدم و حرص خوردم.

بماند که در این دیدار، معروفاتِ دیپلماتیکیِ دیگه هم رعایت نشده. حتی عکسی دیدم که یک دیپلمات مرد، در حالی که کوله پشتی اش رو کج انداخته بود داشت با آقای لاریجانی که خیلی شیک ایستاده بود دست می داد! کجای دنیا چنین رفتارهایی این ها دارند؟

 

اما بحث من فعلا در مورد رعایت قوانینه که جزء مسلماته! فعلا به آداب دیپلماتیک کاری ندارم. آدابی که می شه تنها توجیه برای فرستادن نامه ی عاشقانه ی جانگذاز برای مرگ پادشاه ظالم و فاسق سعودی ها. آدابی که ما رعایت می کنیم اما سایری در مقابلِ ما نه!

 

مطمئنا مخالفین و موافقین قانون حجاب، باید در مقابل نقض قانون توسط بیگانه متحد باشند و اعتراض کنند تا اون ها بفهمند اگر ما با هم اختلافی داریم، به شما اجازه نمی دیم به هر بهانه ای وارد شکاف این اختلاف بشید.

 

مسؤولین رسیدگی کنن لطفا!

 

  • سر به هوا!

حیوان ها را دیده اید؟ دقت کرده اید به زندگی شان؟ تمام هم و غم شان خواب و خوراک است و زاد و ولد... هی بخورند و احیانا به کمی بازی مشغول شوند و بچه دار شوند و بخوابند و... همین! پیشرفته ترین هایشان که مورچه ها و زنبور ها باشند، جامعه دارند و برای جامعه فداکاری می کنند و تن به خواست ملکه می دهند.

آدم ها چطور؟ به آدم دقت کرده اید؟ موجوداتی هستند شبیه به همین مورچه ها و زنبور ها با کمی تطور، که عقل ابزار ساز باشد به علاوه ی چاشنی هایی مثل عشق(هرچند در خیلی گونه های حیوانی هم بدیل هایی برای عشق هست!) و اخلاق و قانون(که این ها هم در حیوانات مطلقا بی بدیل نیستند)... دیگر چه دارند؟

این آدم هایی که توصیف کردم جامعه می سازند، قانون وضع می کنند، گاهی(!) عقلشان را به کار می اندازند و گاهی هم عاشق می شوند(این گاهی بخاطر این بود که هر تمایلی بین زن و مرد از نوع عشق نیست)... که چه بشود؟ که عمری زندگی کنند و بعد بچه هایشان جایشان را بگیرند و بعد بچه های بچه هایشان و...

می بینید؟ در این حالت جامعه ی انسانی هم شبیهی است برای جوامع حیوانی... و حتی گاهی پست تر! چون حیوانات حداقل اگر عقل نداشته باشند، غریزه ی راست و درستی دارند که بر آن پایدار می ماند، اما انسان اگر از عقلش استفاده نکند، غریزه ی قوی ای هم که ندارد، با مدد اختیار هم به جنگ فطرتش برود از حیوان هم ضایع تر می شود!

اما آن چه این دو نوع جامعه را می تواند از هم جدا کند چیست؟ آن چیزی که جنسش با غریزه و عقل ابزار ساز فرق داشته باشد و بتواند انسان را از حیوان بودن بالاتر ببرد، چیست؟ چیزی که هم بتواند انسان ها را انسان کند هم جامعه را جامعه ی انسانی کند...

  • سر به هوا!

خمینی، این نفخه ی روح خدا در جسم بی جان جامعه، با جاری ساختن امامت، امتی ساخت عاشق اسلام ولایی که تن دشمن را بلرزاند، و بینی شیطان را، کوچک و بزرگ، به خاک بمالد...

خمینی، برگزیده ی خدا شد، تا به کمک امامش بشتابد و در اوج ظلمت، راهی باز کند برای رسیدن به نور...

خمینی چون عاشق بود، به جان کوه ها افتاد تا راه وصال امامش را هموار کند...

ما هم اگر ادعا داریم که عاشق خمینی هستیم، باید تا آخرین نفس تلاش کنیم که سنگ ها را از راه اماممان برداریم...

 

پ.ن1: خودمانیم، انصاف است این عکس ها را ببینیم و دلمان هوری نریزد و قربان صدقه نرویم؟!

 

امام خامنه ای        امام خمینی   

 

پ.ن2: مصر،مرکز مهم علمی و فرهنگی اسلام، اگر خمینی داشت، یا لا اقل اگر به دهان مبارک جانشین خمینی وارِ خمینی چشم می دوخت، اینطور شقه شقه و شکست خورده نمی شد...

  • سر به هوا!

باز هم بوی فصل امتحانات و مقاله ها به مشامم رسید و من شدم یک آدم فعال اجتماعی، سیاسی، مجازی، احساسی و...

در حالی که فردا ساعت 2 باید مقاله تحویل و ارائه بدم و هنوز بیشتر کارش باقی مونده، دائم سرک می کشم توی میکروبلاگی که عضوم(میقات مهر) و هی به اینجا سر میزنم و چند لحظه بعد آرزوی از نو فعال فرهنگی شدن پُرم می کنه و باز چند دقیقه بعد می رم فایل وُرد رمز داری که توش حرف های دلم رو می نویسم باز می کنم و شروع می کنم نوشتن (یعنی حتی تا روزی 3 بار هم این حرکت ازم سر زده!)...

همین چند شب پیش هم بود که اینجا رو راه انداختم و دیوانه وار به تنظیم قالبش مشغول شدم، اونطور که انگار نه انگار مقاله ای در کاره اصلا!

این ها همه با خوشحال بودن من (بخوانید خل وضع بودن من) جمع میشه و باعث میشه مجبور شم به استاد کلاس صبح فردام ایمیل بزنم که گرامی استادا! عذر بپذیرید که نمی توانم در محضرتان شرفیاب شوم، هرآینه که بنده از خسارت دیدگانم!

به عقیده ی بخش عمده ای از دوستان، حال بنده خوب بشو نیست که نیست!

شما دعا بفرمایید، بلکه خداوند پس کله مان بزناد و آدممان کناد!

  • سر به هوا!

مامانم خیلی ناراحته...از درد داره به خودش می پیچه! امشب همه اش گریه کرده! و من از دیدن ناراحتیش، ناراحتم...دست آخر، بابام مامانم رو برد و دندون عقلش رو کشید!

می دونید این جملات چی بود؟ خاطره ی من کم حافظه از 6 سالگیم. یعنی از بیست و هشت سالگی مادرم. مادرم اون موقع دو تا بچه داشت، یکی 10 ساله و یکی 6 ساله.

و می دونید چرا این ها رو نوشتم؟!

چون بیست و هشت روز دیگه بیست و هشت سال من کامل میشه اما من حتی یک بچه ی 6 ماهه هم ندارم!

خنده دار نیست؟!

 

  • سر به هوا!