رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • سر به هوا!

یک سال گذشت... بدون آن که بفهمم چه شد...

شاید بدترین سال عمرم بود...

حالا درست در آستانه ی ورود به سال جدید حالم ناخوش است و دلم تکه تکه...

 

خدایا!

سال جدیدم را بهترین سال نسبت به سال هایی که از عمرم گذشت، قرار بده که من ناتوانم...


 
+ دیگر نه احباب حاضرند و نه به اعداء حاجت است...
++ برای بزرگ شدن دلم دعا کنید، قبل از اینکه فشار مصائب، متلاشی اش کند...

 

  • سر به هوا!

این پست اینستای دوستم از فرنی زعفرانیِ گردو و خرماست، که دیشب افطار من و دوستم بود.

تعداد لایک ها در حدود 12 ساعت، و البته کامنت های بعضا جالب ملت، ما را به بسی خنده وا داشت! :))

 

+ همہ شب در نظرم موے پریشان تو بود / یکمے شانه بزن، سکتہ زدم نصف شبے...

  • سر به هوا!

سلام به دایی رضای دوست داشتنیم، که از بچگی برای من یه قهرمان بود، تا همین الان که فقط کمی کمتر از دو برابرش سن دارم:

  

+++ وقتی آدم به چیزی که میخواد نمیرسه، راحت تر اینه که فرض کنه تقدیر و مصلحت نبوده، اسمشم بذاره توکل، تا اینکه فرض کنه مصلحت هست اما موانعی داره که با دعا و تلاش برطرف میشه. البته احتمالا دسته ی اول فکر می کنن ته توکلند و دسته ی دوم رو سرزنش می کنند که چرا دست از دعا و تلاش بر نمیداری. ممکنه کمی هم تصور حماقت درموردشون داشته باشن....

  • سر به هوا!

آقایون محترم!

وقتی مادرتون/خواهرتون/خانمتون/دخترتون از دردی که در بدن داره، شکایت میکنه، ارجاعش ندید به قرص خوردن و دکتر رفتن...

خودش به مخش قد میده قرص بخوره یا دکتر بره!

مطمئن باشید هدف دیگه ای داره از این گفتن و ناله و شکایت کردن...

+ حالا آقایونی که به قرص و دکتر ارجاع میدن خوبن، اونایی که تازه شاکی میشن که چرا هی میگی خیلییییی باحالن!

++ بعضا وقتی میگی من الکی قرص نمیخورم، میگن پس نگو درد دارم! اینجاست که منطقا مجبوری ساکت شی! :/

+++ ای داد... به داد دل ما کس نرسید / از بس که بلند بود داد دل ما...

  • سر به هوا!

دست گرمی

۱۰
خرداد

مادرم داره تند تند نماز نافله میخونه. بعد نماز:

- مادر جان خودت به بچه ها میگی، بعد خودت ذکرهاتو تو راه میگی!

- نماز دست گرمی بود!

هر هر می خندم از دست این کلمه ش... :)))

عاشقتم مامان... :*

 

+ آمارگیر وبلاگ خراب شده از صبح زود تاحالا ثبت نکرده آمار، و من دارم خل میشم! :(

  • سر به هوا!

سال گذشته، مطلبی گذاشتم با عنوان بیست و هشت روز به بیست و هشت سالگی، و در آن همی نالیدندی که مادر من همسن من بود، من که بچه ی دومش بودم شش ساله بودم! اما من...

هیچی دیگه، الان اومدم بگم مادر من همسن من بود، من هفت ساله بودم! 

اینجاست که میگن یاد بگیر، نصف تو ئه! (ربطی نداشت البته!)

 

فنچ نوشت: برای فینگیل همسر موقت اختیار کردیدم، امید به زندگی پیدا کردیده! ؛))) (میگم موقت چون نره رو قرض گرفتم تا آقاشون متولد بشه!)

  • سر به هوا!

دیشب بعد نماز مغرب و عشا دوستم با ماشین پدرش اومد دنبالم که با هم بریم جشن هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق علیه السلام...

توی راه که کلی ناخواسته دور دور کردیم، بخاطر اینکه یه خروجی رو دوستم اشتباه رفت و دیگه تا بتونیم دانشگاه رو پیدا کنیم کلی توی سعادت آباد طواف کردیم... وقتی که رسیدیم توی پارکینگ، آقاهه ای که جای پارک تعیین می کرد، یه جای پارک رویایی به ما نشون داد که ما کلی ذوق کردیم... زیر یه بید مجنون خوشگل که وقتی پارک کردیم، شاخه های بید از شیشه ها معلوم بود... وقتی پیاده شدیم با کلی ذوق چند تا عکس انداختیم از این پارک رویایی...

بعدش به صورت خوشحال طوری وارد مسجد شدیم. وقتی رسیدیم سخنرانی تموم شده بود و مولودی خوانی بود. نشستیم و از اونجایی که هیچ عجله ای هم نداشتیم تا آخرش موندیم. بعد که اومدیم بلند شیم دیدیم که به به... مسجد خالیه تقریبا و خب طبیعتا از اونجایی که خیلی کم پیش میاد این مسجد رو خالی بشه دید، واجبه که با کلی خل بازی هی عکس بندازیم از در و دیوار و سقف و کف و بیرون و پایین و... خلاصه کلییییی عکس سلفی و غیر سلفی انداختیم(بیشتر معدود عکس های سلفی من با همین دوستمه که عین خودم شاده!)

سقف مسجد:

اینم یه عکس یواشکی(!) :

وقتی رفتیم بیرون که از قسمت پذیرایی فقط صندوق نذورات مونده بود و جعبه ی یونولیتی خالی از بستنی... این صحنه رو که دیدیم کلی ناله شدیم که ما بستنی می خوایممممم... دیگه نا امید رفتیم زیارت شهدای گمنام و بعد رفتیم سمت درب خروجی، که دیدیم یه میز پذیرایی هست. با کلی ذوق تند تند رفتیم فکر کردیم بستنی میدن! اما رسیدیم دیدیم شربت و شیرینیه... ما هم البته رد نکردیم ولی خب هر کیو می دیدیم بستنی داره هی آروم آروم غر می زدیم که ما بستنی می خوایم بابا یکی به ما بستنی بده... :(

هیچی دیگه، دیدیم کسی به ما بستنی نمیده، با حسرت اومدیم سوار ماشین بشیم، که دوستم یهو گفت مرضیه اونجا یه بستنیه! نگاه کردم دیدم بعلهههههه... یکی بستنیشو نمی خواسته گذاشته دقیقا روی نرده روبروی ماشین ما! با ذوق برش داشتم کنکاش کردیم دیدیم دست نخورده است! :)))

یعنی انقدر ذوق کردیم که حد نداشت. باز کردیم و از اونجایی که آب شده بود، سر کشیدیم! تا حالا هیچ بستنی آب شده ای یعنی انقدر بهم نچسبیده بود!

به دوستم گفتم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم! :/

 

فنچ نوشت: چند روز پیش کوروش، شوهر فینگیل، با نخی که بسته بودم به در قفس، یحتمل موقع تلاش برای اینکه اون نخ رو بکنه و ببره برای لونه زندگی شون، حلق آویز شد و دار فانی رو وداع گفت... و الان فینگیل تنها و افسرده و بی حال، فقط گاهی دیده میشه، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشه برای نشستن روی تخم هایی که گذاشته بود و حتی انگیزه ای برای پرواز... دلم براش می سوزه... از دست دادن یه همسر خوب، واقعا سخته... :'((

 

+ فتح خرمشهرتون مبارک! :)))

 

  • سر به هوا!

عید زیبای نیمه ی شعبان بر همه ی عاشقان مبارک...

 

+ واااااااااای که چقدر ماجرای همسری نرجس خاتون و حضرت امام حسن عسکری علیه السلام عشقولانه است...آدم دلش ضعف میره وقتی میخونه یا می شنوه داستانش رو...

++ چی میشه سال دیگه شب نیمه شعبان دلمون خوش باشه که نیمه شعبان از غربت دراومد...

+++ در احیای این شب زیبا، بنده رو هم خیلی دعا کنید...

  • سر به هوا!