رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

  • سر به هوا!

سلام به همه

خیلی خیلی الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین و الأئمة علیهم السلام...

بعله... پس چی؟! :))

اول یک عیدی خوب، بعد هم یک شعر زیبا از سید برقعی بزرگوار:

عیدی: طرح ختم نهج البلاغه مزین به نام شهید عزیز «سید محمدحسین علم الهدی» که بسیار خوب طراحی شده و از سبک ترها و جذاب تر ها آغاز میشه... روزی هم فقط چند دقیقه وقت می گیره... جزئیات طرح رو در کانال تلگرام موسسه مون گذاشتم، سر بزنید و بردارید، هم برای خودتون هم برای عزیزانتون: https://t.me/kosarenoor/183

شعر:

قصه را زودتر ای کاش بیان می‌کردم

قصه زیباتر از آن شد که گمان می‌کردم

برکه‌ای رود شد و موج شد و دریا شد

با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می‌رفت

دست در دست خودش یک تنه بالا می‌رفت

تا که بعثت به تکامل برسد آهسته

پیش چشم همه از دامنه بالا می‌رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی‌الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می‌رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می‌رفت

گفت: این‌بار به پایان سفر می‌گویم

"بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

کهکشان‌ها نخی از وصلهء نعلین علی است

گفت ساقی من این مرد و سبویم دستش

بگذارید که یک شمه بگویم دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده

شب معراج به من سیب تعارف کرده

واژه در واژه شنیدند صدا را اما...

گفتنی‌ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می‌رود قصهء ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام

التماس دعا

یا علی

  • سر به هوا!

بفهم، نفهم!

۲۱
مرداد

در اتوبوس دو زن داشتند با هم درمورد مدافعین حرم اظهار نظر می کردند که این ها را می فرستند برای دفاع از اسد و بعد هم بچه هاشون سهمیه میگیرند... یکی میگفت خیلی هاشون معتادند، میرن اونجا بعدشم خانواده شون دیه میگیرن و... بعد در ادامه ی مزخرفاتش هم درمورد شهید حججی گفت که اصلا معلومه این یه آدم بی جونه (و احتمالا معتاد)، دماغش رو بگیری جونش درمیاد... 

تا حالا اینقدر از نزدیک دوتا احمق رو ندیده بودم... 

اون لحظه داشتم فکر میکردم در دو دقیقه مگه میتونم نظام فکری طرف رو تغییر بدم،  هر چی بگم،  یه گند دیگه از اون نظام مزخرف فکریش میزنه بیرون و حالا بیا و درستش کن... 

نمیدونم چرا اون لحظه به فکرم نرسید عکسهای دیگه ی شهید حججی رو نشونش بدم که لااقل اتهام اعتیاد رو نزنن، باقیش پیشکش...

+، دیگه باور کردم زمان جنگ هم مردم همه متحد و یکدست نبودن...

++ سردرد گرفتم از حرف هاشون... و از اینکه لالمونی گرفتم. .. 

  • سر به هوا!

یک دنیا روضه دارد عکس تو و این حرامی و آن خنجرش، خصوص که خیمه ای باشد و آسمان نارنجی غروب داشته باشد و دود گرفته باشدش... خصوص که تو هم اینطور از دنیا بریده به دنیا نگاه کنی...
 
در قهقه ی مستانه ات، چه دیدی شهید؟!
راستش را بگو...


داغ شهید حججی هنوز خنک نشده بود،  که فاجعه ی میرزا اولنگ را شنیدم... 

چطور می توانیم زنده باشیم، نمیدانم... 

  • سر به هوا!

این واحد زیبا را از دست ندهید:

 
+ خدا همان است که به وقت طوفان دریا، امید نجات به اون می‌بندی...
++ ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن... :'(
  • سر به هوا!

سلام به همه

در اینستاگرام برخوردم به یک کلیپ از آقای مطیعی، بسیار زیبا بود، سرچ کردم، کاملش رو پیدا کردم، گفتم برای دوستانم هم بذارم لذت ببرن...

+ صد البته اینکه من تقریبا فقط به مداحی های ایشون و نهایتا یکی دو نفر دیگه از مادحین هیات میثاق و گمنام گوش میدم، هییییچ ربطی به جو های بعد از عید فطر نداره! قبلا هم بارها صداشونو گذاشته بودم و گفته بودم جزء محدود، و بسیار محدود مادحینی هست که من پاش حرص نمی خورم و خیالم از اونچه می شنوم نه تنها راحته، بلکه حس می کنم باعث رشدم میشه برخی اشعار انتخابیش...

++ هعیییییی... من همچنان التماس دعا دارم...

  • سر به هوا!

لطفا!

۱۰
تیر

حالم اصلا خوش نیست...

بطور جدی دعا لازم دارم...

دریغ نکنید این لطف رو ازم...

.

.

.

+ کاش دنیا دکمه ای داشت برای اتمام، بدون شقی شدن...

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۴
  • ۳۴ نمایش
  • سر به هوا!

راحت بخواب مادربزرگ مهربانم...
راحت راحت...

دیگر لازم نیست نگران باشی که خانه ی خودت نیستی...

دیگر لازم نیست نگران باشی که این غریبه ها کیستند اطرافت...

دیگر دست های پیر و مهربانت نگران جمع کردن چیزهایی که روی فرش میدیدی، نمی شوند...

دیگر سراغ دختر مهربانت فاطمه را از ما نمیگیری، می توانی کنارش و در آغوشش به اندازه ی تمام این سالهای دوری و بیشتر، خوش بیاسایی، و شاید او در آغوش تو...

راحت بخواب مادر بزرگ مهربانم...

پدربزرگ هم بی گمان منتظر تو بوده این سالهایی که در نبودش، همه چیز را کم کم به فراموشی سپردی...
 
+برایتان مقدور بود امشب نماز لیلة الدفن بخوانید، به نام «راویه سادات بنت سیدبرهان».
++دلخوشم که این چند سال زجر کشیدن هایش، آخرتش را تضمین کرده باشد، اگرچه که بسیار مومن و مهربان بود... حتی در حالت آلزایمر که اصولا بدلیل نبودن عقل، ملکات اخلاقی بروز می کند، هیچوقت فحاشی و بدخلقی از او ندیدیم...
+++اللهم انا لا نعلم منها الا خیرا...

++++ عید شما مبارک و طاعات قبول...

  • سر به هوا!

دیشب به حدیث عجیبی برخوردم...

یعنی برای من که از کودکی نظر پدر و مادر آنقدر برایم جایگاه داشته که حتی در سنین پایین تصور می کردم مادر اگر بگوید راضی نیستم نماز بخوانی، نباید خواند!

خب من بزرگ شدم و تصوراتم نسبت به این مساله کمی تعدیل شد اما کمرنگ، هرگز!

برای همین میگویم برای «من» عجیب بود، کما اینکه وقتی فهمیدم نماز ربطی به رضایت مادر و پدر ندارد هم شاید کمی عجیب بود...

اما حدیث این بود:

سئل عن الصادق علیه السلام:
إنّی أرید أن اتزوج امراة و إن ابوی أراد غیرها،
قال:
تزوج التی هویت و دع التی هوی أبواک.

از امام صادق علیه السلام سوال شد:

من می‌خواهم با خانمی ازدواج کنم و پدر و مادرم کسی غیر از او را می‌خواهند.
فرمود:

با کسی که دوست داری ازدواج کن و آنکه پدر و مادرت دوست دارند کنار بگذار.

(تهذیب الاحکام، جلد 7، ص 392)

می دانید، داشتم فکر می کردم که چه ازدواج ها که می توانند خوب باشند، اما به دلیل این قید کاذب که پدر و مادر پسر باید راضی باشند به هم می خورد... قیدی که خداوند نگذاشته اما احتیاط های اخلاقی بیش از حد، آن را می گذارد و چه بسا فتنه ها و فسادها که ایجاد می کند... (کمااینکه در روایت داریم دختر اگر خواستگار را بدون دلیل دینی و اخلاقی رد کند، فساد ایجاد کرده است.)

البته که من نمیگویم اینگونه ازدواج ها هیچ آسیبی ندارند، اما پاک کردن صورت مساله بخاطر این آسیب ها بنظرم درست نخواهد بود.

  • سر به هوا!

خار در گلو

۰۴
خرداد

بدون سلام و صلوات میگم که تا بحال از دیدن هیچ مسوول مملکتی عصبانی نمی شدم که این روزها از بی ادبی های روحانی عصبانی میشم...

برادرم اومده تیکه ی نشست خبری رو که درمورد دیدار رئیسی با تتلو داره رسما تمسخر می کنه و هر هر می خنده، گذاشته، جوش آوردم...

من اصلا نه هیچوقت از تتلو خوشم میومده نه گوش می دادم معمولا، نه فالوش می کردم نه از دیدارش با رئیسی خوشحال شدم...

اما شک ندارم اگر اون دیدار رو رئیسی رد می کرد همین روحانی و طرفداراش جو می دادن که اینا با هنر مشکل دارن، و اگر هم همین تتلو می رفت دیدن روحانی، همینا جو می دادن که روحانی طرفدار همه نوع هنری هست! :/

واقعا در نون به نرخ روز خوردن های ایشون و عده ای از طرفدارانش ذره ای شک ندارم و بارها بهم اثبات شده...

از اونطرف برای خاتمی سینه چاک می کنن، خاتمی ای که بخاطر ماجرای فتنه خون به دل رهبر کرد، و از طرف دیگه وقتی عکس انگشتر آقا که کمی در عکس شبیه به بنفش افتاده، در حالی که اصل نگین رو می بینی شبیه به آبی و نهایتا کمی یاسی هست، پیامش رو دست به دست می چرخونن که رهبر عزیزم مرسی!

 

+فعلا هم مایی که خون به دل شدیم بخاطر تخلفات، اما ساکتیم بخاطر تبعیت از قانون و نگرانی امنیت مردم، شدیم ظرفدار تنش و خشونت! خیالتون هم راحت باشه ماها اهل آشوب و فتنه نیستیم... خیلی تلاش نکنید برای جوشاندن ما!

++سایه ی جنگ هم که دستش درد نکنه روحانی برداشت از سرمون، تهدیدهای مکرر عربستان پیزوری هم بخاطر سیاست های دولت قبله!!!

+++البته خب جنگی هم بشه امثال ماها که خشونت طلبیم میریم جلوی دشمن می ایستیم، که طرفداران صلح و آشتی، یه وقت خون نبینن چندششون بشه!

++++ برای یمن، بحرین و سوریه دعا کنیم...

  • سر به هوا!

بارش صلوات

۲۳
ارديبهشت

وای که چقدر حرص دارم می خورم!

راستش لجم گرفته که روحانی داره برای جمع کردن یه سری رای مرده، به هر چیزی داره متوسل میشه!

توی این چهار سال کمی خودشو کنترل می کرد... اما الان رسما داره هر چی می تونه میگه...

چند روزی مطالبی توی سرم چرخ می خورد که بیام و بنویسم، بخصوص درمورد این شعاری که مطرح کرده « به عقب باز نمی گردیم!» که یه عده خوش باور هم جدی گرفتنش! یعنی خیلی هم قشنگ دارن با همین جمله رو مخ ها کار می کنن...

مساله ی خیابون کشیدن(!) وسط پیاده رو هم که بماند... که فکر می کردم این حرفش انقدر واضحه چرته که رای هاش رو بیاره پایین اما بعضی ها انگار باور کردن...

مساله ی شرم آور 2030 هم که متاسفانه اصلا در مناظره ها نشد مطرح بشه...

خیلی چیزها خلاصه در ذهنم بود که بیام بنویسم...

اما بادم خوابیده راستش! وقتی می شنوم بعضی ها باور کردن خوب بودن روحانی رو و راضی شدن بهش، کلا نظری نمی مونه برام! :/

شاید اگر پسر بودم الان کف خیابون بودم برای اینکه کمک کنم به رای نیاوردنش!

متوسل شدم به بارش صلوات رو برای ختم به خیر شدن انتخابات...

اگر می تونید شما هم هرچقدر می تونید صلوات بفرستید برای هدایت قلوب مردم به سمت بهترین گزینه...

صلوات در ماه شعبان جایگاه خاصی داره...

تا می تونید هم دیگران رو توصیه کنید به فرستادن صلوات به این نیت...

  • سر به هوا!

ماجرای امروز!

۰۵
ارديبهشت

سلام به همه ی دوستان...

عیدتون با تأخیر مبارک! :)

بعد از مدتی ننوشتن، راستش جمله ها برای شروع توی سرم چرخ می خورن و نمی دونم درست چجوری باید شروع کنم...

این مدت از نظر روحی، ناملایمات زیادی داشتم... اما واقعیت رو باید پذیرفت و باهاش کنار آمد... واقعیتی که فقط حس حضور خدا می تونه قابل تحملش کنه... به هرحال این نیز بگذرد و من همچنان امید دارم به رحمت و لطف و جبران خدا...

 

اما ماجرای امروز:

با خانواده رفتیم ماجرای نیمروز!

بماند که من در فیلم کلی بخاطر هیجان بالاش استرس گرفتم و اگر معذوریت نداشتم جیغ هم می کشیدم، و حتی وقتی بیرون هم آمده بودیم، من ضربان قلبم بالا بود همچنان، اما فیلم فوق العاده دوست داشتنی بود برام... واقعا از عواملش ممنونم...

یکی از اصلی ترین جذابیت هاش بنظرم نوع فیلمبرداری و کار روی فیلم بود که فضا رو کاملا تبدیل به فضای دهه شصت کرده بود...

و البته بازی گرفتن ها از بازیگر ها، که بجز یکی دو نفر، باقی خیلی خوب تو نقششون فرو رفته بودن...

فکر می کنم یکی از موفقیت های فیلم این بود که برادر چموش من رو به این نتیجه رسوند که خیلی کار خوبی هم کردن منافق ها رو اعدام کردن! (چون بعد از اون فایل صوتیه سوزنش گیر کرده بود که چرا منافق ها رو دیمی اعدام می کردن و...)

اما اونچه در فیلم فکرم رو مشغول کرد، این بود که چقدر تجربه ها طی شده تا ما به اینجا برسیم!

مطمئناً مقابله با یک تیم آموزش دیده ی پشتوانه دار، با دست های خالی و بدون تجربه، بسیار سخته... اونچه الان اطلاعات ایران رو قوی کرده طی کردن یک سری تجاربی هست که الان به نظر من هم که تاحالا توی این فضاها نبودم، بدیهی میاد! مثل بازرسی همه، حتی معتمدین، یا چیزهای دیگه ای که توی فیلم وقتی می دیدم می گفتم اشتباه کرد... اما خب اونموقع اونقدر این تجارب کم بوده که مبارزه با این تیم سال ها طول میکشه...

این تجربه ها آدم ها رو پخته و هوشمند و حساس می کنه...

و البته این حساسیت و پختگی در هر دو جناحه، تا زمان ظهور که هم جبهه ی حق و هم جبهه ی باطل هر دو به اوج ظهور و بروز خودشون می رسن...

 

و اما وقایع انتخابیه:

امثال من منتظرند ببینند بین آقایان قالیباف و رئیسی کدام می مونه تا بهش رأی بدن، چون گزینه ی دیگه ای نیست که مثل سالهای پیش سردرگم بشیم... بنده از جهاتی آقای قالیباف رو می پسندم و از جهاتی آقای رئیسی رو، اما واقعا نمی دونم اگر جفتشون باشن به کدوم رأی بدم، گرچه شاید اطلاعاتم تکمیل بشه بتونم تصمیم بگیرم...

 

و اماتر برادر احمدی نژاد! :/

داداچ! حالت خوبه؟

البته که الحمدلله احمدی نژاد گفت از کسی حمایت نمی کنم، چون رای های طرف رو می آورد پایین، و البته تر که این حرف اصلااااا به معنای تحریم انتخابات نیست، اما من ماندم در کار کسانی که ادعای ولایی بودن دارن، این هوا، بعد احمدی نژادی بودنشون متقاعدشون می کنه نباید رای بدن!

و اصلا که در مقابل انقلابی بودن، احمدی نژادی بودن یا نبودن چه معنا و اهمیتی داره، خدا می دونه!

 

- همچنان اگر حال داشتید برای حال، حال و آینده ام دعا کنید...

  • سر به هوا!

وَفَدتُ علی الکریم بغیر زاد

من الحسنات و القلب السلیم

و حملُ الزادِ  أقبحُ کلِّ شیء

إذا کان الوفود علی الکریم

+ شعر منسوب است به امیرالمومنین روحی له الفداء که بر قبر سلمان نوشته اند: بر کریم بدون توشه ای از حسنات و قلب سلیم وارد شدم، که زشت ترین کار توشه بردن است، وقتی که ورود تو بر کریم باشد...

++ دیروز سه خبر فوت شنیدم که یکی شان عمه ی مهربان پدرم بود که خیلی دوستش داشتیم... امروز بهشت زهرا بودیم... دیدن غصه و عزای دیگران یک طرف، دیدن روز ورود یک انسان به دنیای دیگر یک طرف... چه ترسی از دست های خالی خالی خالی آدم را می گیرد...

+++ این شعر را بسیار دوست دارم... بار اول به گمانم دور قبر پدربزرگم بود که دیدم و معنی اش را از عمویم پرسیدم... آن موقع عمو نگفت منسوب به امیرالمومنین است، اما شعر را عاشق شدم...

++++ امروز از دست دادن مادر، مرا خیلی ترساند...

+++++ مرحومه، چند روزی بیمارستان بستری بود و کمی لاغر شده بود... فقط چند روزی... وقتی روی تابوت دیدمش که کوچک تر شده بود، دست خودم نبود که یاد نحیف شدن جسم حضرت مادر نیفتم...

++++++ زن ها زبان گرفته بودند به ترکی روضه ی حضرت مادر می خواندند...

  • سر به هوا!

احتمالا بارها این جمله را از من شنیده باشید، اما باز هم می گویم:

هنوز هم مدینه که می روی، گریه ها را نمی فهمند...

چنان نگاهت می کنند که انگار عقل بر سر نداشته باشی!

+ یعنی سالهاست که این جمله را تکرار می کنم...

++ آه، مادر...

+++ سلام، ای چاه!

++++ عرض تسلیت...

  • سر به هوا!

بدان و آگاه باش ای فرزند! که عطسه را لاجرم آدابی باشد که هرکس به جا نیاورد خسارت بیند و هرکه اهتمام ورزد نعمت عطسه بر او تمام گردد و از سعادتمندان روزگار شود...

.

.

.

به نظر شما چرا من وقتی بچه بودم، مامانم بهم می گفت «اگه ادای کسیو دربیاری، بعد یه وقت همون لحظه عطسه ت بگیره، همون شکلی می مونی تا آخر عمر»؟

بعد هم جالبه من باورم می شد!

یا من زیادی ادای دیگرانو درمی آوردم، که یکم بعید میدونم، یا مامانم فک می کرده باید هرجوری شده بچه رو بازداشت از چنین خطایی!

خو مادر من چرا اطلاعات غلط میدی به بچه؟ :/


+ بچه که بودم، گاهی افکار فلسفی م رو، از وجود خدا تا مراحل شکل گیری جنین تا سایر امور، به مادرم به عنوان علامه ی دهر عرضه می کردم و با ایشون به عنوان یک کشف جدید چک میکردم که مبادا غلط باشه! یادمه یه بار داشتم می گفتم مامان! این خدا رو قبلا یه خدای دیگه به دنیا آورده، اونم یه خدای دیگه، اونم یه خدای دیگه، همینجوری هی... به همین برکت(موبایل!) قسم، مامانم تایید کرد، گفت آره!!! :||

++ مادرم در راستای پاسخ به چگونگی به وجود آمدن جنین، به ما گفته بود مادر و پدر دعا میکنن، خدا بشون بچه میده... خب منطقی بود و ما هم تا دوم راهنمایی مشکلی نداشتیم... اما خب من در پنج شش سالگی کشف کرده بودم که مورچه هایی در شکم مامان ها وجود دارد که وقتی دعا می کنند، خدا اون مورچه ها رو تبدیل به نی نی میکنه! تازه به مادرمم گفته بودم و تأیید این کشف رو گرفته بودم! :))))

  • سر به هوا!

+ عرفتُ اللهَ بفَسخِ العزائِم...

++ خدایا شکر و حمد از آن توست...

+++ ربِّ إنّی لما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ...

++++ بعد از یک سال، تازه حس می کنم حالم خوب است...

+++++ خدایا! تو هم خیر مطلقی، هم مهربانی و خیرخواه، هم عالم به راه های رسیدن به خیری، و هم قادر به رساندن مخلوقاتت به خیر... پس من دانی جاهل و ضعیف، چرا اعتماد نکنم به چون تویی؟!

++++++ نگاهت را حس می کنم، خدا! ممنونم که نمی گذاری پلید تر و خوار تر شوم...

+++++++ وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ * وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلًا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا ۖ وَکَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ * اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ ۖ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ * وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ * فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَىٰ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ [سوره الروم 46 - 50]

++++++++ الان جناب دچار میان میگن که اگه چندتا دیگه ادامه پیدا میکرد، کل خط می شد +! :))

  • سر به هوا!

همیشه وقت مسافرت، وقتی از شیشه کوه ها را نگاه میکنم، احساساتی می شوم!

برای هرکدام یک جور... آنها که لایه لایه اند یک جور دلبری می کنند، آن ها که صخره ای هستند یک جور، خاکی ها هم جور دیگر...

تقریبا هم امکان ندارد حسرت بالا رفتن از آن ها را نخورم و نخورم...

دلم می گیرد که چرا یکی نیست من را به این بیایان ها بیاورد، تا با هم از آن ها بالا برویم...

مگر تا کی جوانم و می توانم از کوه ها عین یک بز خوشحال (شنگول!) بالا بروم؟!!!

بعد که چشمم میخورد به یک شاهکار خلقت خداوند، ذوقمرگ بشوم و همانجا جیغ جیغ کنان قربان صدقه بروم آیه ها را...

بعد هم شروع کنم به تعریف کردن از کوه هایی که رفته ام و او نبوده...

از چهار بار سبلانی که هر کدام شیرینی خودش را به جا داشت... از جان بر لب آمدن ها و سجده های شکرم موقع دیدن دریاچه ی زیبایش... و از آب گرم لذت بخش بعد از ساعت ها کوهنوردی و کوفتگی تن...

از راه فرعی پرشیب سخت و خوفناک همین درکه ی خودمان، که بعید نمیدانم قبل از من و دوستانم، کمتر از انگشتان دست، کوهنوردی پا به آن مسیر کوفته باشد... و از جیغ هایی که وقت بالا رسیدن زدم و دوستم اشاره کرد که کسی اینجاست! از نگاه خجالت زده ای که به پیرمرد کردم و فهمیدم از آن یکی مسیر آدمیزادی کناری اش تا آنجا آمده...

از نمازی که با دوستانم بالای ایستگاه پنج کلکچال می خواندیم و من هم امام جماعتشان بودم، اما بعدش فهمیدند به دلیلی نمی توانستند به من اقتدا کنند و از فحش هایی که تا پایین رسیدن نثارم می کردند... 

از بیستون تمام سنگی، همان یادگار فرهاد(!)، که یک ساعت و اندی غنیمت را از به هم ریختگی برنامه ی اردوی غرب به پایش ریختم و حسرت بیشتر بالا رفتن را بر دلم گذاشتم چون نزدیک شب بود... و از آن پرنده ی شکاری که بالای کوه داشت دور افتخار برایم می زد!

از تمسخرهایی که می شدیم توسط کوهنوردها و خوش گذران های دیگر، که نمی توانستند ببینند چند خانم با چادر و به ستون یک و منظم، آمده اند کوهنوردی، وقتی برای آمادگی سبلان می رفتیم دربند و درکه... از تکه های که در چشممان نگاه می کردند و می انداختند...

و از درسی که استادم آن اوایل به ما می داد در مورد اینکه پایت را بگذار جای پای نفر جلویی ات، او امام توست و تو باید شیعگی کنی...

از حسرت هایی که همیشه می خوردم برای اینکه بیاید و من را به این کوه های وحشی بیابانی بیاورد...

و از چیز های دیگر...

+ از سری نوشتجات داخل اتوبوس!

++ عکس را از داخل اتوبوس گرفته ام...

+++ دیشب تا امروز را در منزل یکی از دوستان قدیمی ام در اصفهان گذراندم... آن موقع ها وقتی جواب آزمایش بارداری اش مثبت شده بود، پیام به من داده بود که خاله شدنت مبارک، و حالا بچه ی دومش هم، دختر پنج ماهه ای است زهرا نام، با لپ های کاملا آویزان که برای هر کسی که به او ذره ای توجه می کند، از شدت ذوق ریسه می رود... :)

++++ نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل / چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من!

  • سر به هوا!

مقاله م جزء سه مقاله ی برگزیده شد :|

جایزه: لوح گواهی مقاله ی علمی پژوهشی :[]

  • سر به هوا!

مادی گرایی

۲۶
بهمن

بحث سر زلزله و آتش سوزی و ویرانی که میشه، یه واکنش خیلی معمول اینه که من حاضرم بمیرم، اما نسوزم، یا قطع نخاع نشم یا از این قبیل صدمات غیر قابل جبران... به عبارتی اکثریت معتقدن آدم بمیره که راحت میشه، اما سوختگی یا عزیز از دست دادن خیلی سخت و غیرقابل تحمله...

یه بار چنین چیزی رو به دوستی گفتم، واکنشش برام جالب بود...

گفت از کجا معلوم اونی که توی تصادف می میره، نسبت به خانواده ش که موندن و مصدوم شدن، راحت شده؟ شاید تازه اول سختیش باشه؟ از کجا معلوم؟

اسمش اینه که به دنیای پس از مرگ معتقدیم، اما نگاهمون اینه که کسی که بمیره از رنج دنیا راحت میشه...

بله اگر خیلی مومن باشه، همینطوره، گویی از قفس آزاد شده... اما این تصورِ «راحت شد» عموما برای همه به کار میره که ناشی از نگاه مادی گرایانه است، گویی عالم محدود به همین دنیا و سخت ترین رنج ها، رنج های دنیویه...

 

مساله ی دیگه ای که خیلی رایجه، و ناشی از همین نگاهه، علاقه به دیدن مکافات شدن ظالم در دنیاست! هرکی ظلم میکنه، مظلوم برمیگرده میگه ایشالا که عاقبتشو همین دنیا ببینه!

من دو تا سوال دارم: یکی اینکه آیا وقتی مکافاتش رو ببینه متوجه میشه عاقبت ظلمیه که به شما کرده؟ که این باعث شه در نهایت تو پیروز بشی و خوشحال شی... مگه اتفاقای بدی که برای خودت میفته متوجه می شی نتیجه ی کدوم ظلمته که اون طرف متوجه بشه؟ دوم هم اینکه آیا مکافات این دنیا سخت تره از اون دنیا یا مثلا اگر این دنیا باشه شما می بینی خنک میشه دلت ولی اون دنیا باشه نمی بینی؟ که انقدر علاقه داری این دنیا باشه مکافاتش؟

به نظرم این نگاه هم ناشی از مادی گراییه، بخصوص که شخص فک میکنه راه خنک شدن دلش و پیروز شدنش اینه که ظالمش این دنیا ببینه مکافات... یعنی راضی نمبشه به اون دنیا، انگار اون دنیا ضعیف تر و محدود تره!

 

مادی گرایی تفاق شومیه که هرچه میگذره بیشتر هم میشه...

اینطوری، به همین سادگی سکولار شدن رخ می ده!

 

+ از سری نوشتجات داخل اتوبوس!


رسیدم نوشت(!)1: از تهران تا اصفهان 20 تومن دادم، از اصفهان تا دانشگاه صنعتی، 35!!! منو باش میخواستم ببینم پول اضافه آوردم برم خوزستان بعدش پیش تبارک منصوری!

رسیدم نوشت 2: عجب دانشگاه گنده ایه! کلی راننده دور دور کرد تو دانشگاه تا پیدا کردیم مهمانسراش رو...  من گفتم ما رو میفرستن خوابگاه دروداغون... اما بجز دستشویی اتاقش که یه نمه کثیفه، کم از هتل نداره! بزرگ و تمیز و فول امکانات! :/ تا حالا فک میکردم «دانشگاه رفته» ام! الان تازه می تونم ادعا کنم «دانشگاه رفته» ام! :))))

  • سر به هوا!

امروز ان شاءلله راهی اصفهانم برای همایش علم و دین دانشگاه صنعتی اصفهان...

تاحالا توی یه جمع زیاد ارئه نداشتم، بخصوص از بالای سن و با حضور کلی آقا و بدتر از اون با حضور کلی استاد خفن!

برم بگم چی آخه؟!!! :(

استادم گفت پایان نامه ت رو مقاله کن بفرستیم. منم همینکارو کردم، اما الان نظری ندارم کلا، حس گند زدن شدید دارم!

و البته یه نمه خوشحالم... بیشتر میشه گفت برام جذابه!

تاحالا کسیو دیدیدن گند زدن براش جذاب باشه؟!!!!

خوب نمیشم من...

الان دارم چرت و پرت می نویسم توی این بدو بدوی قبل سفر...

دعا کنید سوتی ندم، صدام نلرزه، گلوم خشک نشه، مطالب یادم نره، وقت کم نیارم و...

فعلا...

  • سر به هوا!

پدرم بر این باور بود که

جوان عرب را باید خیلی زود زن داد

تا خدای نکرده دست و پایش و البته چشم هایش! خطا نکند.

پدرم می گفت:

-پسر تا زن نگیرد مرد نمی شود!

و من در همان سال های اولیه ی دبیرستان به ضرب و زور پدرم «مرد» شدم.*

بعد از مدتها، کتاب دست گرفته ام! :)

«گزارش به خاک هویزه» داستان چندماهی از زندگی انقلابی یونس شریفی، بومی هویزه، است.

در مقدمه اش خوانده ام که یونس عاشق سیدحسین علم الهدی بوده، مثل خیلی های دیگر از شاگردان و همرزمانش...

نثر روان و بی غل و غشی دارد و البته شیرین...

توانستید و خواستید بخوانید:

گزارش به خاک هویزه، خاطرات یونس شریفی، تدوین سیدقاسم یاحسینی، نشر سوره ی مهر.


* حالا مرد شدن به کنار، اما شنیده ام، خوانده ام، دیده ام، و فهمیده ام که ازدواج باعث کمال می شود. و البته این کمال پیدا کردن، مکانیزمی متعالی تر از بازداری از گناه دارد. در اولی راه برای کمال باز می شود و در دومی به غریزه ی جنسی به چشم حریقی نگاه می کند که باید آن را اطفاء کرد.

  • سر به هوا!

بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم
بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

با این دو زمزمی که خداوند داده است
بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

بر روی بال های سپید ملائکه
بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

کنجی نشته ایم و کنار پیمبران
بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم

بر لاله های بستر او خیره می شویم
بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت
حالا کنار باورمان گریه می کنیم

قبل از حساب، صبح قیامت که می شود
اول برای مادرمان گریه می کنیم

(علی اکبر لطیفیان)

+ این داغ از آن هایی است که جایش برای همیشه بر قلبت می ماند... داغ است دیگر، می زنند تا نشان شود گم نشوی...

++ ایام شهادت غریبانه ی بانوی دو عالم را باید به همه ی بچه شیعه ها تسلیت گفت، که بی مادری تسلّی می خواهد...

+++ این شعر را بسیار دوست دارم:

  • سر به هوا!

+ معتقدم در سخنرانی بیست و دو بهمن، رییس دولت، هر که باشد، نباید از موفقیت های دولت خود، هی هی، بگوید... نهایتا باید از پیشرفت های بعد انقلاب به طور کلی، آن هم نه فقط مادی، صحبت کند.

  • سر به هوا!

فروشنده

۲۰
بهمن

مترو سوارها، از نوع خانم شان بخصوص، با پدیده ی گدایی  تحت عنوان فروشندگی آشنا هستند...

بچه ها یا بزرگترها بعضا با شکم برآمده یا فرزندی در آغوش، با لباس های نسبتا نامرتب و کثیف می آیند، با التماس میخواهند که جنس هایشان  را بخری، که معمولا هم دستمال فالی و چسب زخم و آدامس است...

حالا بزرگترها حسابشان جدا، ولی معمولا بچه ها، یک صاحب دارند که برای او کار می کنند...

چندی پیش دختر بچه ای با همین اجناس دیدم، از روی اجناسش می شد حدس زد از همین قسم کودکان بی نوا باشد، اما لباس هایش تمیز و مرتب بود...

به بغل دستی ام گفتم به نفعشان باشد لباس کهنه تن این بدبخت ها می کنند، به نفعشان نباشد لباس نو، این بیچاره ها هم عروسک دستشان هستند...

خیلی تاسف خوردم... برایم تلخ بود لباس نو بر تنش دیدم!

چند روز پیش اما با صحنه ی عجیب تری مواجه شدم:

دخترک ده یازده ساله ای، با موهای فشن، یک طرف کوتاه یک طرف بلند، و رنگ کرده، با لباس و کوله و کفش خیلی شیک و گرانقیمت، داشت تل فنری می فروخت!!!

خیلی برایم عجیب بود...

قبل تر دیده بودم مثلا در سن راهنمایی و دبیرستان، بیایند چیزی بفروشند، اما خب لباس هایشان معمولی بود...

این یکی ولی اصلا به ظاهرش نمی خورد وضع مالی بدی داشته باشد... که مثلا بگویم فشار مالی باعث شده خانواده اش مجبورش کنند بیاید دستفروشی کند! دستمال فالی هم نمی فروخت که ذهنم برود به سمت کودکان کار بدسرپرست...

چه دلیلی می توانست داشته باشد؟ دختری با آن ظاهر بیاید فروشندگی؟

چرا خانواده اش اجازه داده اند؟ به چه حقی؟

+ آی در دلم مانده یک بار وقتی یکی از این دخترهایی که شلوارشان را پاره می کنند می پوشند در مترو باشد و یک فروشنده ی شلوار فروش هم، و من یک شلوار بخرم فی المجلس ببرم بدهم به آن دختر و بگویم بفرمایید این را برای شما خریدم، انگار شلوار سالم نداشتید بپوشید، گفتم کمکتان کنم! :/

++ این روزها که می روم موسسه، وقتی از قطار در ایستگاه دروازه شمیران پیاده می شوم، می بینم این زنان دستفروش صف بسته اند روی صندلی های سکو، دارند جنس تبلیغ می کنند... شاید پانزده بیست نفر... انگار بازار محلیست... اکثرا هم لوازم آرایش و زینت آلات و لباس زنانه... چرا اجازه شان می دهند اینطور بساط کنند خدا می داند...

+++ تا چند وقت دیگر تعداد فروشنده های مترو از مسافران بیشتر می شود... :/

  • سر به هوا!

- می خوام این اربعین رو به نیابت امام زمانم برم زیارت...

من: پس خودت چی؟ خودت کم نیاز نداری اون دنیا به ثوابش...

- اگر هم تکاملی برای آدم باشه، توی ذوب شدن در ولایت امامه...

من:  :|


+ حس می کنم خیلی نامردیم در حق امام مظلوممون...

++ بلا دور نیست... بخصوص با این همه فساد... خیلی استغفار کنیم و صدقه زیاد بگذاریم که هم بلا رو دور می کنه، هم اگر بلایی بیاد بر سرمون، دستمون خیلی خالی نیست...

+++ کربلا...

  • سر به هوا!

بعد از حدود یک سال و نیم استرس، بالاخره پایان نامه تموم شد... :)

البته نه اینکه یک سال و نیم کار کرده باشم، فقط استرسشو داشتم و دست به هیچ کار مهمی نمیزدم بخاطرش که یه وقت خدای نکرده کار پایان نامه عقب نیفته! :\

دوستام امروز سنگ تموم گذاشتن و واقعا با اومدنشون و گل نرگس هاشون و کمک تو پذیرایی و علافی بعدش خوشحالم کردن... حتی یکی از دوستام با بچه ی چند ماهه ش اومد...

جلسه از نظر خودم خوب نبود... خیلی استرس داشتم، صدام می لرزید و نمیتونستم درست توضیح بدم... در آخر هم استاد داور داخلی پس از کمی تعریف و تمجید، کلی نقد حسابی کرد که دفاعی نداشتم جز اینکه بگم وقت نداشتم اینقدر دقیق کار کنم... :/

دیگه نگفتم من تا مرز ول کردن درس هم رفتم و برگشتم... نگفتم کلی طول کشیده تا بتونم به فضای درس برگردم و همین پایان نامه ی پیزوری رو هم به سختی نوشتم... نگفتم همین الان اگر ازم بپرسید چرا انقدر ضعیف کار کردی، همینجا بغض میکنم و چه بسا بزنم زیر گریه...

بماند...

نمره ی افتضاح پایان نامه م، که بخاطر دفاعی که استادم کرده ازم افتضاح تر نشده، بخاطر سه ترم تاخیر توی کارنامه نمیره و فقط حرف P میخوره که یعنی پاس شد... قرار شد فصل 3 رو هم اصلاح و تکمیل کنم...

این هم زحمتی که پنج تا از دوستام کشیده بودن:

راستش تا حالا این همه نرگس یک جا هدیه نگرفته بودم... خوشحالم کرد، چون واقعا عاشق نرگسم...

جای همه خالی، کلی خوردیم...  :-P

  • سر به هوا!

یه لقمه آدم!

۰۴
بهمن

دیشب رفته بودیم منزل برادرم...

بماند که برادرزاده ی بزرگ، کلی شیرین بازی درمیاره و آدم دلش میخواد هر لحظه جون بده براش...

اما این کوچیکه که یک ماهه س...

مادرش لباسی که من براش خریده بودم رو تنش کرده بود که من خوشحال شم و من دقیقا کلی ذوقمرگ شدم...

وقتی شیر می خوره، احتمال بالا آوردنش یکم زیاده... بنابراین نباید افقی بخوابه و باید توی بغل کج باشه...

مادرش شیرش داد و آورد داد به من... خوابالو بود و توی بغلم خوابید... یه جوجه آدم! یه لقمه!

من باید پای لپ تاپ ارجاعات پایان نامه رو درست می کردم و باخودم بساط برده بودم... اما خیلی هم دلم می خواست بغلش کنم... واقعا آرومم می کرد... حس مادری همیشه توی من قوی بوده... خیلی قوی... از بچگی...

رفتم توی یه اتاق تاریک، بچه بغل، پای لپ تاپ، با یه دست تایپ می کردم با یه دست اون یه لقمه رو گرفته بودم...

خلاصه کلی تو بغلم خوابید و خیلی بهم کیف داد...

هزار ماشاءلله وقتی به آدم نگاه میکنه انگار صد ساله آدم رو میشناسه...

خیلی هم آرومه و خداروشکر زیاد بی قراری نمی کنه... غر زدن هاش هم صدای هیولا نمی ده! صدای گربه میده... :)

تازه من یه چیزی هم کشف کردم که خوشحالم کرده!

راستش من از خیلی جوجه بودگی هام، یعنی همون زیر یک ماه که خیلی بچه زشته، عکس دارم، و تو همه ی عکس ها، چشمام تا ته بازه و دماغمم گنده افتاده... البته عکسای بهترم دارم که مال هفت هشت ماهگیمه، ولی کسی کاری به اونا نداره، فقط ملت این دماغ گنده ی منو خیلی تو ذهن دارن... :/

وقتی سید علی به دنیا اومد، قبل اینکه ببینمش ازش عکس دیدم و به داداشم گفتم دماغش به من رفته! اونم گفت آره متاسفانه! :/

اما وقتی خودشو دیدم، فهمیدم عکسش بد افتاده و اصلا هم غیرعادی نیست و خیلیییی هم ناز و ظریفه... منتها بچه بدعکسه! عکساش اصلا خوب نمیفتن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

هیچی دیگه... تونستم به ملت اثبات کنم منم مث برادرزاده م بد عکس بودم وگرنه اینقدرم اوضاع بد نبوده! :)

کما اینکه الانم خیلی بدعکسم... :\

+ به نظر من خوش عکس بودن یه فحشه: «خودت به خوبی عکسات نیستی، عکسات قشنگن!»

++ از زمانی که فنچ داشتم و جوجه می‌آوردن، جوجه هایی که خیلییییی ضعیف و کوچولو بودن و حس ترحم و محبت آدم رو همزمان به اوج میرسوندن، وقتی بچه ی نوزاد می بینم همین حس بهم دست میده: جوجه آدم... تو دل برو و بسیااااار ضعیف... برای تک تک کاراش باید تدبیر و توجه بشه و خودش ذره ای نمیتونه از خودش دفاع کنه... و چقدر این حس که تو باید همه کاراشو بکنی دوست داشتنیه...

  • سر به هوا!

+ الان کاری ندارم که می گویند تجمع مردم، مزاحم امدادرسانی شده، فقط می خواهم بگویم به هیچ وجه نمی توانم بفهمم چطور یک آدم  می تواند بایستد و فیلم و عکس بدبخت شدن و کشته شدن دیگران را بگیرد... که وقتی به دیگران می رسد، چیزهای جذاب داشته باشد... :/

  • سر به هوا!

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

  • سر به هوا!

هشدار موبایلم را گذاشتم روی 5.15 صبح، که بلند شوم و تا 6.15 حرکت کنم سمت دانشگاه که قرار ساعت 7 ام دیر نشود...

گوشی بیچاره کلی زنگ خورد تا بالاخره حدود ساعت 6 زورش به این هیبت رسید...

بلند شدم عجله ای کارهایم را کردم، راه افتادم سمت دانشگاه...

کمی هول بودم و می ترسیدم دیر شود یا نزدش همه چیز فراموشم شود و ضایع شوم و... تصوری که از جنابشان داشتم یکی پیرمرد بااخلاق اما پرهیبت بود... 

در دانشکده هیچ بنی بشری نبود... در زدم، بفرمایی خوردم و وارد شدم... از پشت میز بلند شد و روی صندلی های کوتاه میز دورهمی اتاقش فرود آمد... برای ضبط صدا اجازه گرفتم و شروع کردم به پرسیدن سوال هایم... با اینکه از قبل استاد راهنما سفارش کرده بود جوری نقد ها را به نظریه اش بیان کن که ناراحت نشود و بی ادبی نشود و مقدمه چینی کن و...، خیلی کوتاه و معمولی فصول پایان نامه را گفتم و اینکه بعد از تبیین نظریه ها نقد ها را آوردم و چون نمی خواهم یک طرفه به قاضی بروم، جواب هایشان را هم می خواهم بگیرم و وارد متن کنم... ایشان هم پذیرفت و منتظر شنیدن نقد ها شد...

سوال ها را که می پرسیدم، خیلی زود شروع می کرد به پاسخ... اما نه پاسخ های سرسری... برای خودش کلی داستان می گفت و از خاطرات دور و درازش در کنفرانس های بزرگ دنیا شاهد می آورد... مثل این پدربزرگ ها که برای نوه شان با آب و تاب قصه می گویند و از جوانی هایشان می گویند...

خب اطرافیان من می دانند من پیرمردهای مهربان را عجیب دوست دارم و دل ضعفه می گیرم موقع دیدن کارهایشان...

سوال هایم را می پرسیدم و جنابشان، با آن لُپ هایی که اگر انگشت بگذاری دست کم دو سانتی فرو می روند و عینکی که یار دیرینش بود، با آب و تاب و ته لهجه ی زیبای اصفهانی جواب می داد و من دل ضعفه می رفتم و فقط سعی می کردم با لبخندی قضیه را جمع کنم... که البته در جایی هم دل ضعفه رفتنم به صدای مبهم خنده ای در ته حلق بدل شد که مجبور شدم با سرفه ادامه اش دهم تا مشخص نشود دارم از ذوق می ترکم...

حدود چهل و پنج دقیقه ای مصاحبه ام طول کشید و من، با دلی قند آب کرده از اتاق بیرون آمدم...

 

+خداوند حفظش کند و در راه اسلام مددش رساند...

 

بیربط نوشت: راستش را بگویم در راه برگشت از دانشگاه تا خود مترو، چشمم دنبالت می گشت...

  • سر به هوا!

نمی دانم چرا ما ها اینطوریم؟

چرا فکر میکنیم یا یکی را باید به خاک ذلت بنشانیم، یا به اوج آسمان ها ببریم؟

چرا نمی فهمیم همه از خودمانند! آدمند و احتمال خیلی زیاد خاکستری!

چرا طیف رنگ حالی مان نمی شود؟ یکی خاکستری تر است، یکی خاکستری تر تر!

مساله خیلی واضح است!

آقای هاشمی خدماتی داشتند و اشتباهاتی...

ما درمورد ظاهر کارهایشان می توانیم قضاوت کنیم و خوبی هایش را پاس بداریم و بدی هایش را برائت بگیریم، اما درمورد جایگاهشان باید همه چیز را با هم دید! کاری نیست که از دست ما بربیاید! چه خوب، چه بد!

بله، حضرت آقا جمله ی « انا لا نعلم منه الّا خیرا» را در نماز میت ایشان نگفتند... خب به وضوح ایرادهای اساسی ای که داشتند را می دانستند، اگر چه در نمازشان حاضر شدند و برایشان دعا و طلب مغفرت کردند... اگرچه پیام دادند و در پیامشان مجاهدت های ایشان را یادآور شدند، و البته اختلاف نظرها را...

اما صداوسیما جو می گیرد و چنان تکبیر می کند که انگار معصوم بوده اند و هیچ اشتباهی نکردند! جوری که آدم به چشم ها و حافظه ی خودش شک می کند! چرا؟ چون اگر کمتر تجلیل کنند، جماعت سیاه و سفید پندار ما می گویند طرف ضد انقلاب بوده لابد که زیاد تجلیل نکردند!

من نمی فهمم، خیلی سخت است فهمیدن اینکه ایشان از شخصیت های این نظام بودند و زحمت هایی کشیدند و اشتباه های فاحشی هم داشتند؟

بله، حضرت آقا آن جمله را نگفتند چون بدی هایی دیده بودند که فقط در همین فتنه ی گوگولی 88 خودمان، آتش به پا کرد... چرا باید می گفتند؟ مگر قرار است در نماز میت هندوانه زیر بغل میت بدهند؟!

اما خب از آن طرف نگفتند چون اشتباه فاحش کرده، حتی بر سرش نماز نمی خوانم و دعا هم نمی کنم! خیر... نماز خواندند، کلی هم دعایش کردند و طلب مغفرت (و چه چیزی برای میت بهتر از طلب مغفرت؟) و بعد هم نشستند برایش چیزهایی خواندند که نمی دانیم، لابد فاتحه ای یا شاید کلام آخری با رفیق 59 ساله شان... 

  • سر به هوا!

  • سر به هوا!

اولاً سالروز وفات/شهادت حضرت فاطمه ی معصومه سلام الله علیها رو تسلیت میگم...

بنظرم ایشون خیلی مظلومن... خیلی... بنظرم خیلی خیلی خیلی کمتر از شأنشون میدونیم قدرشون رو... بنظرم نمی فهمیم به بهشت رفتن زائران ایشون رو...

ثانیاً: و اما آقای هاشمی...

به صورت بدیهی خیلی از دلسوزین مملکت، بخصوص بعد از سال 88، از ایشون چرکین بودن...

اما امشب، بعد از شنیدن خبر وفاتشون، واقعا واقعا ترسیدم... از عاقبتی که نتونم پیش بینی ش کنم ترسیدم...

من مدتهاست برام اعجاب انگیزه، این که در طول تاریخ اسلام، بسیاری از یاران اسلام، در نهایت عاقبت به شر شدن و برعکس، بودن کسانی که سنگ انداختن جلوی پای اسلام اما عاقبت به خیر شدن... سر به زنگاهایی در زندگیشون بوده که از اونجا تکلیفشون معلوم میشده، میخوان خوب باشن، یا بد؟ با نگاه به قبلش نمی شه فهمید بعدش چی میشه؟

بله، شاید شما وقتی بعد از اون بزنگاه رو بدونی، بتونی بگردی شواهدی از قبلش پیدا کنی بگی بخاطر این کارهاش عاقبتش این شد، اما این با پیش بینی خیلی فرق داره... این که من بتونم پیش بینی کنم با فلان کار و فلان کار عاقبتم چی میشه، غیر ممکنه... حتی احتمال هم نمی شه داد بنظرم...

این خیلی ترسناکه... خیلی...

با شنیدن خبر وفات ایشون راستش غم به دلم نشست... هم برای خودم ترسیدم، که یک جوجه انقلابی ای بیش نیستم و هیچ هزینه ای پای انقلاب ندادم، هم برای ایشون دلم سوخت و آرزو کردم عاقبت ایشون در باطن شبیه اونچه در ظاهر دیدیم نشده باشه و شکنجه هایی که دیدن در راه خدا و زحمت هایی که کشیدن، حبط نشده باشه...

+ متن پیام تسلیت آقا برام جالب بود...

++ انگاری یه هفته وقت پایان نامه م اضافه شد خداروشکر... افتاد ششم بهمن :)

  • سر به هوا!

شاید بتوانم یک مَن آرایش صورت دختر نورآفاق را درک کنم/ تحمل کنم/ بر بتابم!

ابروهای اصلاح شده و مداد ابرو و رژ لب و مداد چشم زنان حلبی آباد نشین را کجای دلم بگذارم/ درک کنم/ تحمل کنم/ بر بتابم؟!!!

عایا؟!

  • سر به هوا!

امروز سالگرد شهادت شهید سید محمد حسین علم الهدی و یاران وفادارش است، و من طبق عادت چند سال اخیر، هوس یک زیارت از هویزه، کربلای ایران، در دلم تازه شده...

قبل از سفر کربلا، همان وقتی که برادرم اردوی راهیان رفته بود، خواب دیدم به خوزستان سفر کردیم و جایی را زیارت کردیم که خانمی بومی می گفت اینجا پیکر اباعبدلله علیه السلام دفن شده... انگار باران شدیدی هم می آمد... بعد در همان حال داشتم فکر می کردم که پس کربلا چطور؟ و خودم جواب دادم که کربلا محل شهادت اباعبدلله علیه السلام است که زیارت می کنیم، اما بدن مطهر اینجا دفن است...

مسجد هویزه و ماجرایش، برایم یادآور کربلاست...

قرار بود یاریشان کنند، اما کار شکنی کردند... آن ها هم همانجا محاصره و شهید شدند، بعد به پیکرهایشان تانک راندند، و پس از 18 ماه که دشت های هویزه و سوسنگرد آزاد شد، پیکرهای غیرقابل شناسایی را همانجا دفن کردند...

 

چیزی نمی توانم بنویسم در مورد سید حسین عزیز، فقط بخشی از مناجات مکتوبش را از کتاب فریاد و سکوت، در ادامه ی مطلب، می گذارم.

+ پیشنهاد می کنم کتاب هایی که در مورد ایشان هست را بخوانید. یکی  همین «فریاد و سکوت» است، دیگری «سفر سرخ»، دیگری «سه روایت از یک مرد»... چند تای دیگری هم انگار هست که نخوانده ام...

++ این فایل را که درسنامه ی نهج البلاغه ی شهید است، چند روز پیش یکی از همکلاسی ها برایم فرستادند، گفتم بگذارم ببینید. صوت هایش هم هست، خواستید بگویید بگذارم در وبلاگ.

  • سر به هوا!

اولین سالگرد شهادت شیخ نمر باقر النمر تسلیت باد...

+ راستی جناب دولت! مردم آخر نفهمیدند چه کسی به سفارت عربستان حمله کرد، اما خوب فهمیدند خون شهدای منا با سکوت شما بیش از پیش پایمال شد...

++ عکس از کانال تلگرامی هیأت میثاق با شهدا.

  • سر به هوا!

پدرانه...

۰۴
دی

امروز رفته بودیم دیدن نی نی جدیدمون :)

با کلی کادو مادو...

سیدمحمد، پسر دو سال و هفت ماهه ی اول برادرم، خیلی مظلوم شده بود... با اینکه داداشمینا و بقیه خیلی توجه می کردن که این پسر کمبود محبت نگیره، ولی به صورت عجیبی مظلوم شده بود و با موتوری که براش کادو برده بودم، خیلی مظلومانه بازی می‌کرد...

داداشم کلا خیلی حوصله ی بچه نداره و من فکر می کردم محبت کردن تو کتش نمیره... ولی خیلی برام جالب بود رفتارش با بچه ی جدید...سعی می کرد وقتی سید محمد میره یه جا دیگه به سیدعلی محبت کنه... انقدر مهربون نی نی رو بوس می کرد و براش ذوق می کرد که من ضعف کرده بودم از شدت محبتش به بچه ش...

به عقیده ی همسرش و خانواده اش هم الان خیلی بیشتر خوشحاله تا وقتی سیدمحمد به دنیا اومد... چرا؟ معلوم نیست...

من همیشه عاشق دیدن صحنه ی بازی یا محبت پدر با بچه بودم... از داداشم هم خیلی توقع محبت نداشتم کلی ذوق کردم...

البته انصافا خودش از عکساش خیلی نازتر و قشنگتره...

خسته س... می فهمی؟ خسته!

+ این یکی هم که به دنیا آمد من دایی نشدم... آخر این آرزو را به گور می برم...

++ تصور کن در آسانسور حرم حضرت معصومه هستی، با مادر و خواهر و چند خانم غریبه، بعد تا آسانسور راه می افتد می بینی شروع کرد یک آهنگ خیلی شاد زدن که خنده ات می گیرد از این که در آسانسور حرم این آهنگ را گذاشته اند، تازه بعد چند لحظه شروع به آواز هم میکند... بعد با لحن مسخره طوری با پوزخند و بلند میگویی «چه آهنگی هم گذاشته... شاااااااد». بعد خانم روبرویی با خنده، همینطور که مشغول گشتن در کیفش هست، یک چشم و ابرویی هم بالا می اندازد از ذوق و میگوید «آره مناسب ایامم هست»... بعد یکهو می بینی موبایلش را از کیفش درآورد و پاسخ داد و آهنگ قطع شد!!!

+++ چو مستم کرده ای مستور منشین / چو نوشم داده ای زهرم منوشان...

  • سر به هوا!

بچه مچه

۳۰
آذر

چند رو پیش این پوستر رو توی مترو دیدم، خوشم اومد عکسشو گرفتم. البته فک کنم قدیمیه ولی گفتم بذارم اگر کسی ندیده ببینه:

این هم طرح امروز گروه ریحانه که دل آدمو کباب می کنه:

پ.ن1: سید نی نی اسمش عوض شد: سید علی! امروز اولین روزیه که نور رو می بینه... دعا می کنم که قلبش هیچوقت تاریک نشه...

پ.ن2: داداشمینا دونه دونه اسم بچه های منو دارن میذارن رو بچه هاشون، خجالتم نمی کشن! ایششششششش...

پ.ن3: حوله ی آشپزخونه مون که با مامانم خریدیم و کلی خانوادگی واسش دل ضعفه رفتیم:

پ.ن4: خدایا به من یه جفت دختر بده از این لباسای خوشگل موشگل تنشون کنم!

  • سر به هوا!

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
از تحیر دهن غار حرا وا مانده


عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد


عکس: تسبیح هدیه ی آبگینه... :)

 

+ دیده ی ما چو به امید تو دریاست چرا / به تفرج گذری بر لب دریا نکنی؟!

خیلی بیربط نوشت: بعضی وقتا دوست دارم فوشت بدم! الان از اون وقتاس! بووووووووووووووووق...

  • سر به هوا!

چند وقت پیش دوستی پرسید چرا مطلب زمین خوردنت در مشهد رو گذاشتی؟ مطلبت اثر بد ممکنه داشته باشه و خواننده در فلان شرایط فلان برداشت رو بکنه...

محکم ترین جوابم این بود که عزیزم من خیلی چیز ها رو می نویسم که حناق نگیرم! همین! به همین سادگی...

بُغضی که خیلی مواقع، کاملا در گلوم حسش می کنم، و تبدیل شده به یک شیء فیزیکی، باید طوری، ولو با حرف چرت زدن، خالی بشه... بغض وقتی نتونه با گریه کامل کامل کامل تخلیه بشه، درمانی هم نداشته باشه، باید هر طوری شده از بین بره...

گاهی از دست خودم لجم می گیره که پربار نمی نویسم... میام یه شعر میگذارم میرم، یا نهایتا مناسبتی بشه مطلبی درموردش می گذارم، صوتی، خاطره ای چیزی که عریضه خالی نمونه...

اما باز هم به خودم همینو می گم: بنویس تا حناق نگیری!

می دونم تو هم میای می خونی، میری... من می مونم و حرفی که به گوشت رسوندم، ولو بی اثر...

یک هدف کاملا مقدس...

این ها رو گفتم، که بگم نمی خوام وقتتون رو الکی بگیرم... ممکنه بعضی ها توی رودربایستی بخونن یا حتی کامنت بذارن...

من با صرف نوشتن در اینجا تا حدی آروم میشم... پس خواهشا توی نوشته های من دنبال در و گوهر نباشید، که نیست...

گاهی فقط می نویسم که حناق نگیرم! همین...

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۹
  • ۹۲ نمایش
  • سر به هوا!

انگشتری که نگینش را از مرمر حرم اباعبدالله زدم و ذکرش را ذکر انگشتری ایشان...

ربط ذکرش به ظهور مولایمان هم واضح است...

ربط عنوان هم... :)

+ ولایت اماممان، بر همه پر برکت...

  • سر به هوا!

پنج سال پیش که به سامرا رفتم، هنوز نه گنبدی بود، نه ضریحی... یک زیارت کمتر از دو ساعته کردیم و برگشتیم...

این بار اما هم گنبد را درست کرده بودند، هم ضریح گذاشته بودند... تازه اربعین هم بود و بخصوص موقع ظهر خیلی شلوغ...

اما...

از غربتش چیزی کم نشده بود... هنوز هم می شد به ضریح چسبید و عقده وا کرد...!

اصلا وارد که می شدی به حرم، تمام حجم غربت دنیا، از رسول الله(ص) گرفته تا خود امام زمان(عج)، یک هو می ریخت به دلت و از چشمت بیرون می زد...

در مشهد قبل از کربلایم، موقع خواندن زیارتنامه که رسیدم به آن نیم خط دستور برای بوسیدن و بغل کردن مزار، البته که مثل همیشه از آن با حسرت گذشتم، اما یک لحظه تصور کردم که می شد این اتفاق بیفتد... ای واااای من... هرگز دلم نمی خواهد زمانی را ببینم که بتوانم هروقت اراده کردم خودم را حین خواندن زیارتنامه به قبر بچسبانم... هرگز... خدا نیاورد روزی را که بتوان قبر حبل اللهی را خلوت یافت و در دسترس...

مزار معصومین یا در غصب دشمن باید باشد، یا مملو از محبان و شیعیان...

اما سامرا، چیزی بود بینابین... غربتی عجیب داشت، نه خالی بود، نه شلوغ... نه دست دشمن بود، نه پر از شیعه و محب...

و امان از غربتشان، زمانی که می آمدند از تو می پرسیدند اینجا چه جاهایی برای زیارت دارد؟ بعد که می گفتی بجز ضریح ها، سرداب هم هست، می شنیدی ضریح چه کسی؟!!!

 

+ انگشتر عقیقم، در همان حیاط غریب گم شد، تا وقتی برگشتم، به نیابت از من زائر باشد...

++ نزدیکی های سامرا، فهمیدیم سید سامر، راننده ی مان از کوفه تا کاظمین و از کاظمین تا سامرا، از مجروحان جنگ با داعش بوده... که جراحتش بر می گشت به اوایل تشکیل داعش که نیروهای وزارت دفاعشان برای امنیت حرم امامین در بیابان های راه سامرا می جنگیدند... مرد محکمی بود که فقط چند روز از شهادت برادرزاده اش می گذشت اما انگار نه انگارش بود... خداوند همه شان را حفظ کند، و شهدایشان را با امامانشان محشور، که سبب آزادی این حرم غزیب شدند، پس از مدت ها اسارت...

++ وصیت امام علیه السلام را نوش جان کنید:

  • سر به هوا!

+

چند روز دیگه عروسی یکی از دوستامه...

دوستی که همسرش، سابقه ی حدود 12 سال زندگی مشترک داشته، و حالا یکی دو سال یعد از متارکه، داره با دوست من که مجرد بوده ازدواج می کنه...

و ان یحتمل که خانواده ی دوستم با این مساله مشکل داشتن، تا حدودی هم خبر دارم،  اما خب بالاخره ایستادگی جواب داده که دارن ازدواج می کنن...

ممکن هم هست تا آحر عمر دل خانواده ی عروس چرکین باشه از داماد( در بدترین حالت ممکن که داماد نتونه شخصیت خودشو اثبات کنه)، اما خب دوست من در یک تحلیل ساده به این می رسه که بهتره از ماندن و منتظر شخص کاملا متناسب بودن، شخصی که اگر می خواست تا حالا بیاد، تو این همه سال صد بار اومده بود!!!

مطمئنا اما اگر قضیه عکس بود، این تحلیل ساده کفاف نمی داد! چون این گزینه رو پیش رو داشتن که: «خب میریم میگردیم متناسب ترشو پیدا می‌کنیم! مگه دختر قحطه؟ والاع!!!»

++

در عراق، یکی از سوال هایی که دو سه بار در رابطه گرفتن با میزبان های مبیت ها مواجه شدم، این بود که: «مُزَوَّجة؟»، که من در جواب باید میگفتم: «لا، غیر مزوجة»

بعد با تعجب تمااااام می پرسیدن عاخه چرااااااا؟! (البته به عربی!) که من در جواب باید یک تحلیل اجتماعی ارائه می دادم که متأسفانه در ایران سن ازدواج بالاست، و حتی بعضی ها بالای سی سال ازدواج میکنن... دیگه نگفتم بعضی ها اصلا ازدواج نمیکنن!!! خیلی ضایع بود دیگه... فک کنم اینو می شنیدن از خونه شون بیرونمون می کردن... :/

  • سر به هوا!

تو نیمه ی پر لیوان نیستی،

نیمه خالی اش هم نیستی...

و نه  نیمه ی گمشده ی من!

تو اصلا نیمه نیستی...

تو

همه ای!

  • سر به هوا!

خدا را شکر اگر امروز غم هست

حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد

دل سادات در ایران بگیرد...

(سیده تکتم حسینی)

  • سر به هوا!

فرارسیدن ایام شهادت رسول اعظم و سبط اکبر (به روایتی)، و امام  عطوف، علی ابن موسی الرئوف علیهم  السلام تسلیت...

+ پیامبر صلی الله علیه و آله که می رود، بی پناهی اهل بیتش آغاز می شود،  چه سهمگین آغازی...

++ اگر به آزار اهل بیت وصیت می شد، بهتر از این نمی توانستند به وظیفه شان عمل کنند...

 

درباره ی خط نوشته: می دانم خوش خط نشده، به بزرگی تان ببخشید، ماژیکم خیلی خراب بود، و ایضا پوزیشن نوشتنم! (زمین کجه!)

  • سر به هوا!

بالاخره لازم است در زندگی مادر بزرگی داشته باشی که وقتی اسم نماز جعفر طیار را یادش نمی آید، بگوید نماز «پدرشوهر حضرت زینب»!!! :/

:)))

  • سر به هوا!

قبل از کربلا که با دوستم به زیارت حرم امام رضا علیه السلام رفته بودم، در هتلی در عمق استراتژیک خ امام رضای 16 سکونت داشتیم که جرأت نمی کردیم از ساعت 10-11 شب به بعد به حرم برویم یا برگردیم، آنقدر که عمقش استراتژیک بود و تاریک و خلوت!

دو نماز صبح اول را از ترس و شاید کمی هم تنبلی، به حرم نرفتیم اما خب نماز صبح آخر را هیچ جوره نمی شد گذشت، خصوص که بلیط برگشتمان ساعت 7.30 صبح بود و باید برمی گشتیم...

نتیجتا حوالی ساعت 4 صبح، از همان هتل استراتژیک خودمان درآمدیم و شروع کردیم ساکت و آرام به سمت سر خیابان امام رضای 16 قدم برداشتن، که از آنجا به بعد دلهره و تاریکی و خلوتی ای در کار نبود...

در آن خلوتی و سکوت، یک تاکسی که نمیدانم از کجا پیدایش شد کنار ما ترمز زد: حرم 1000 تومن! خب تا اینجا اندکی قابل فهم و تحمل بود، اما مشکل آنجایی ظاهر شد که راننده ی یک ماشین دیگر که من از گوشه ی چشمم یک پژوی مشکی می دیدمش، عینهو مکس پین، ویراژ داد جلوی تاکسی قبلی تا به خیال خودش مسافر های تاکسی را بقاپد و ناگهان فریاد برآورد که حرم هزار تومن!

چشمتان روز بد نبیند، من که از خلوتی و تاریکی آن عمق استراتژیک، کاملا مرعوب شده بودم، با این ویراژ کاملا حرفه ای یک آن تصور کردم داریم دزدیده می شویم و بنا کردم که هم خودم شروع کنم به سریع و محکم قدم برداشتن، هم بگویم: الهه بدووووو...

که حماقت کارگران ساختمان نیمه ساز کنار دستمان و یکی دو وجب بیرون گذاشتن میله های داربست از مرز ساختمان، دست به دست تصمیم من نگون بخت برای سرعت گرفتن و نگاهی که به افق بود برای فرار، داد تا مرا عینهو یک مجسمه که پایش را می گیرند و سرش را هول می دهند، زارت به زمین بزند...

زارت که میگویم یعنی نه اینکه چند تا سکندری خورده باشم بعد افتاده باشم، نه! یعنی همان زارت خودمان... با کف دست چپ و زانوی راست...

آنچنان هم سریع این اتفاق افتاد که دوستم هرچه سعی کرده از عقب مرا بگیرد نتوانسته...

البته شک هم نکنید که هیچ کدام از آن دو راننده ی دلسوز، خصوصا دومی که خیلی دلسوز بود، اصلا به روی مبارک هم نیاوردند و حتی از دور هم حال نپرسیدند که خانم خوبید؟ آنگونه به زمین رسیدید زنده ماندید اصلا؟!!! یعنی من که با صورت اشک آلود و پای لنگان و دست در بغل گرفته با کمک دوستم بلند شدم اثری از آن ها نبود که نبود، البته راننده های دیگری بودند که باز بگویند حرم، حرم، حرم!

خلاصه جانم برایتان بگوید عضلات دست من تا چند روز گرفته بود، زانویم هم تا چند روز زخمش باز بود، و البته هنوز هم بعد از حدود 3 هفته زانویم درد دارد!

مانده ام طرف نمی فهمید در تاریکی و خلوتی آن عمق استراتژیک، یک خانم از چنین ویراژ حرفه ای و ترمز ناگهانی سکته می زند، و با زانو که هیچ، اگر یک میله ی دیگر جلوتر باشد با مخ می رود در میله ی دوم و جان به جان آفرین تسلیم می کند؟

بعد می‌گویند مردها عاقل اند!

  • سر به هوا!

+ عراق از پنج سال پیش تا الان فرق اساسی کرده بود... آن موقع یادم هست هنوز آمریکایی ها بودند و عراقی ها تو سری می خوردند و صدایشان در نمی آمد، اما الان ستون به ستون عکس شهدایشان را گذاشته بودند... شهدایی که نشان از مقاومت بودند و سر پا ایستادن...  بعضا که با آن ها صحبت می کردم هم روحیات حماسی شان مشخص بود و حرف از موصل و سامرا و دفاع در برابر داعش می زند... و این یعنی یک نفس تازه برای ملت مهربانی که سال های سال سرکوب شده بودند... این مساله برای من واقعا خوشایند بود...

++ عراقی ها را به انسانیت خیلی نزدیک تر دیدم، تا ایرانی ها... نه اینکه بخواهم همه ی عراقی ها را با همه ی ایرانی ها مقایسه کرده باشم... نه! صرفا جو مذهبی آن ها و خدمت به مهمان های امام حسین علیه السلام را با جو مشابهش در ایران مقایسه کردم... از نظر من امکان ندارد عموم ایرانی ها این چنین مهمان نوازی و از خودگذشتگی کنند در مقابل کسانی که نمی‌شناسند و آمده اند مثلا برای زیارت امام رضا یا از این دست مسائل...

+++ بعضا وقتی از اطعمه شان می گرفتیم، تشکر می کردند! یاد آن روایتی افتادم که میگوید مهمان بر میزبان منت دارد چون گناه های میزبان را با خودش می برد... عراقی ها انگار واقعا این را می فهمند...

++++ از همان مرز ایران به این نتیجه رسیدم که همراه هر زن باید یک مرد محرم باشد تا در جاهایی ساپورتش کند مردی به او نخورد... البته نه در مسیر پیاده روی، بلکه جاهایی مثل مرز ایران، یا مسیر مسجد کوفه و... البته برادرم با ما بود ولی من و مادرم دوتا بودیم! با این تصور اصلا اصلا فکرش را هم نمیکردم بتوانم وارد حرم امام حسین و حتی بین الحرمین بشوم... اما به مدد نقشه و جی پی اس و کوچه های فرعی، خودم و مادرم، بدون برادر، هر دو حرم را رفتیم و حالش را بردیم! بماند که تازه آخر سر مادر عزیز من اعتراض می کند چرا مرا بین الحرمین نبردی؟!!! می گویم مادرجان تازه شاکی هم هستی که طوری آوردمت زیارت که تعداد برخوردهای آقایان در حد خیابان انقلاب بود!؟ :)))

+++++ تا قبل این فکر میکردم حضور و خدمات ایرانی ها در عراق چشمگیر است... اما الان نظرم عکس شده... تقریبا به چشم نمی آیند ایرانی ها و کارهاشان... با این حال اصلا حس غریب بودن نداشتم...

++++++ علیرغم ادعای گوش آسمان کر کنِ ایرانی ها در امر نظافت، با چهار چشم خودم(!) می دیدم چطور ایرانی ها میخوردند و می ریختند، عین چی! نشان به نشان مرز ایران و عراق که محل تردد ایرانی هاست...

+++++++ من عاقبت یک نفر بچه شتر می خرم، بزرگش می کنم، بعد با او می روم به نخلستان های عراق، سوارش می شوم، می ایستم روی کوهانش، خرما می چینم، هم خودم میخورم هم به شترم می دهم!

+++++++ موقع برگشت از این سفر، انسان با کوله بار سبک تری بر می گردد... چون کلی از وسایل آدم توی سفر گم و گور می شود!!! :)))

++++++++ سعی کردم تا می توانم به اسم دعا کنم آشنایانم را... اگر بلایی سرتان آمد این چند روزه بدانید اثر دعای من بوده در حال کاملا معنوی!

+++++++++ یک رویای زیبا بود که زود تمام شد...

  • سر به هوا!

ان شاءلله فردا عازم فردوس برین، روضه ی دارالسلام و محل نزول ملائک خواهیم بود...

تک تک دوستانی که مرا می خواندند:

عارف، حسین آرام جانم، پرستوی مهاجر، عین الف، دچار، الهام، آبگینه، پستو نشین، بی قرار، جناب زلفی، رازیانه، ح ب ی ب، گل نرگس، شغاد، آذری قیز و...

هم حلالم کنید برای ظلم هایی که دیدید و ندیدید(مثلا قضاوت بد!)... هم دعا کنید برای اینکه سفر پرباری باشه و موفق به زیارت با معرفت بشیم...

نکته ی کنکوری:

این چند روزه هی به این فکر می کردم که امانتی های ملت رو دستشون برسونم که اگر برنگشتم دستم چیزی نمونده باشه از کسی بشه وبال گردنم...

خدا رو شکر از اونجایی هم که حافظه ی خوبی ندارم، زیاد دستم امانتی بود... چیزهایی که بعضا از چند سال قبل مونده بود و من حتی به سختی باید نشونی از صاحبش پیدا میکردم تا به دستش برسونم...

گاهی تو بدو بدو های رسوندن امانتی ها به صاحب هاشون، به این فکر می کردم که چقدر سخته آدم بخواد حواسش به حق الناس باشه... تازه که اون امانتی ها بعضا اهمیت خاصی نداشتن، اما امان از نیش زبان و شکاندن دل و غیبت و تهمت و سوء ظن و... امان از حقوقی که حتی به چشممون نمیاد و حتی تر به یادمون نمیاد که بخوایم جبران کنیم...

حق الناس هم بدیش خب اینه که صاحبان حق مثل خدا کریم نیستن... وای به روز قیامت با کلی صاحب حق که تشنه و گرسنه ی حقوقشونن تا جاشون یکم از اونی که هست بهتر بشه...

حالا خلاصه گفتم که بدونید اگر منو نبخشید خیلی ضایعید! :))))

 

ان شاءلله به یادتون خواهم بود، البته با اتکاء به نوشتن اسامی، چون حافظه م خوب نیست و معمولا موقع دعا هم هنگ می کنم کلا یادم میره آدما رو!

 

التماس دعا- یاعلی

  • سر به هوا!

بهانه...

۱۴
آبان

گذر و ویزای زوار اربعین، فقط بهانه های مرزبانان است، آن ها منتظر مُهر شما هستند...

اجازه ی رفتن می دهید مولا؟


  • سر به هوا!