رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بیچاره اون که حرم رو ندیده

بیچاره تر اون که دید کربلاتو

دلم باز هم زیارت می خواهد...

 

پ.ن: این را دوستی نوشته در وبلاگش اما چون دوست ندارد لینک شود متنش را میگذارم:

روحانی مسجدمان می‌گوید تا وقتی که تل زینبیه را از نزدیک ندیده، کف العباس را از نزدیک ندیده، قتله‌گاه را از نزدیک ندیده و کربلا را از نزدیک ندیده نمی‌توانسته روضه‌ها را درک کند. در بین دعاهایش مدام می‌گوید دعا کنید یک روز هم که شده در طول زندگی‌تان کربلا را از نزدیک ببینید.

اما از من می‌شنوید اگر تا به‌حال کربلا نرفته‌اید و امکان هر سال رفتن‌َش را ندارید چنین دعایی نکنید. 

اگر نمی‌خواهید یک اربعین قبل از عاشورا و یک اربعین بعد از اربعین "زندگی"‌تان مختل شود چنین دعایی نکنید. 

از من می‌شنوید بروید "زندگی"‌تان را بکنید. 

نرفته‌ها نهایتاً همین ده روز را برای جان‌های بی‌جان ِکربلا گریه می‌کنند و تمام می‌شود اما رفته‌ها ده‌ها روز گریه می‌کنند برای جانِ جامانده در کربلا.

از من می‌شنوید بروید "زندگی"‌تان را بکنید. اگر یک روز بروید کربلا، تمام طول زندگی‌تان می‌شود همان یک روز و روزهای دیگر می‌شود در انتظار روزی دیگر.

  • سر به هوا!

احتمالا تا حالا باید سوتی داده باشید. در این مطلب بنده می خوام با ذکر چند نمونه ی عینی (در اصطلاح فلسفی همان case study!) آموزش دهم که چطور باید سوتی را جمع کرد:

 

خیلی وقت پیش استادم تعریف می کرد که در یک سخنرانی می خواسته بگوید خداوند ما را به خیر و شر امتحان می کند، بعد کلمه در دهانش درست نچرخیده و گفته خداوند ما را به خر و شر امتحان می کند. ایشان هم از آنجایی که نباید ژست سخنرانی شان را از دست می داده اند شروع کرده توضیح دادن که چگونه خداوند ما را با خر امتحان می کند!!!!!!!!! دقیق نمیدانم چطور ولی گویا موفق هم شده اند!!!

 

چند وقت پیش عطیه تعریف می کرد که به عنوان سخنران به یک مدرسه رفته بود و بعد از کلی صحبت کردن، درست در همان مواقعی که قند خون پایین می آید و آدم شروع می کند به چرت و پرت گویی، دختری از او در مورد تمرکز نداشتن سوال می کند و عطیه هم اندر دلایل نداشتن تمرکز، دلیلی می گوید شاخدار: احترام به پدر و مادر!!!! بعد که بلافاصله دخترک بیچاره شروع می کند به ابراز تعجب که چه ربطی داشت، عطیه می فهمد که چرت گفته و شروع می کند به جمع کردن قضیه که وقتی احترام نگه نمی داری چنین می شود و چنان می شود و آیه و روایت می چسباند تنگ قضیه که بالاخره طرف شیرفهم شود چرا تمرکز ندارد!!! نمی دانم دقیق چطور اما گویا دخترک هم شیرفهم می شود که دلیل تمرکز نداشتنش احترام نگذاشتن به مادر و پدرش است!

 

اما امروز بنده در ساعت دوم کلاسم:

درست در همان لحظاتی که کم آورده بودم آنقدر که انرژی گذاشته بودم برای ساکت کردن و خنثی کردن توطئه های دانش آموزی برای وقت گذرانی(که اعتراف می کنم موفق نبودم و در عملیات خنثی سازی نزدیک بود مجروح و یا شهید شوم) داشتم می گفتم که اینقدر بچه نباشید و وقتی فلان می شود بعد فلان رفتار را نکنید، وقتی من توضیح می دهم گوش کنید، وقتی... خلاصه بعد از کلی نطق قراء که همه را میخکوب روی ماه سرکارمان کرده بود، جمله ی آخر را خیلی محکم و جدی چنین گفتم: کوچولو باشید!!! بعد اینجا بود که دونه دونه بچه ها صداشون در اومد که چی؟! یعنی چی کوچولو باشیم!؟ من هم که دیگر وارد عملیات جمع کردن سوتی شده بودم، جدی تر چندبار تاکید کردم که آره دیگه،کوچولو باشید! یکی از بچه ها که گویا هنوز استدلال محکم من قانعش نکرده بود اصرار کرد که یعنی چی کوچولو باشید خب؟!!! من هم با اعتماد به سقف، خیلی جدی و با نارضایتی نگاهش کردم و گفتم: میگم حالا هی کوچولو باشید!!!!!!! اینجا بود که بغل دستی اش زد زیر خنده و به دختر سائل گفت بابا خانم داره تیکه میندازه!!! من هم در تأیید حرفش سری به نشان تأسف تکان دادم و بعد از چند لحظه مکث به نشانه ی نارضایتی، به درسم ادامه دادم!!!!! اصلا انگار نه انگار که جمله ی کوچولو باشید را خودم هم نفهمیده بودم از کجای دلم آورده بودم!!! :)))

 

پ.ن: نمی شد صبر کرد بعد از عزا این ها را نوشت. سرد می شد از دهان می افتاد! علی ای حال ببخشید که محرمی مطلب خنده ناک گذاشتم. این شب ها التماستان می کنم، التماستان می کنم، التماستان می کنم دعایم کنید... مدتهاست گرفتار بلایای سختی هستم...

  • سر به هوا!

الآن نشستم توی دفتر مدرسه در حالی که دفتر کارم رو گرفتم جلوم و دارم پست می‌گذارم. پستی که میخواستم شب مفصلا بگذارم، اما الآن مجبورم در این حالت دفتر به دست بگذارم.

چرا؟

چون نشسته بودم توی دفتر و داشتم کارهام رو میکردم که یهو یه آقایی اومد توی دفتر و سلام علیک کرد. من فکر کردم اشتباه اومده و بلافاصله همراه با سلام علیک شروع کردم به درست کردن حجابم. اما اون آقا اومد نشست روبروی من و فهمیدم از معلم هاست! چه درس و چه پایه ای نمیدونم! اینه که مجبورم دفترم رو طوری بگیرم جلوم بلکه کمی حجاب بشه.

تازه آقاهه که البته روش کلا یه ور دیگه است شروع کرده کلی از وضع فرهنگی و دینی نالیدن. منم مجبور شدم کمی جوابشو بدم.

الآنم نمیتونم از جام بلند بشم خداییش! خب حجابم متناسب با محیطی که مرد داشته باشه نیست!

مثلا من پریروز تازه به نتیجه رسیده بودم که چون مرد رفت و آمد داره توی مدرسه، حتی الامکان غیر از مسیر دفتر تا کلاس و کلاس تا دفتر رفت و آمد نکنم. اما امروز فهمیدم اینجا هم امنیت ندارم. نمیشه هم دائم چادر سر کرد. یعنی جنبه اش نیست اینجا...

در حین نوشتن آقاهه رفت یه اتاق خالی اما بلافاصله پسر مدیر که گویا محرم سببی حساب میشه اومد رفت توی سرویس بهداشتی توی دفتر معلم ها و من همچنان دفتر به دستم تا ایشونم رد شه بره...

این پست شب تکمیل میشه ان شاءالله.

بعداً نوشت: از طریق معاون آموزشی که آمده بود و متوجه معذب بودن من شده بود و به آن آقا گفته بود بفرمایید فلان اتاق خالی است، فهمیدم که اون آقا معلم خطاطی کلاس ششم هستن!!!!!!!!!!!!!! کلاس ششمی های که بلااستثناء بدون مقتعه در کلاس ها و راهرو ها می گردند... موندم واقعا که چه اتفاقی می افتاد اگر معلم خطشان زن می بود؟ اصلا می گوییم گیر نیاوردید معلم، به قول خودم به جهندم!، معلم خط نمی آوردید. چیزی می شد؟!!!!!!!!!!

در فرصتی مقتضی باقی درد دل های مدرسه ای ام را در قسمت های بعدی همین عنوان خواهم گذاشت ان شاءالله.

 

شب اول محرم رسید... امیدوارم معرفت و شور عاشورایی امسال بیشتر از سالهای پیش در وجود همه بنشیند...

 

دل من در حال حاضر مثل همین هلال ماه نازک است... منتظر تقه ای است برای شکستن و باریدن... برای خوب شدن و خوب ماندن حالش دعا کنید...

یا علی...

  • سر به هوا!

امروز حقش بود زنگ می زدم می گفتم مدرسه نمی توانم بیایم!

اما به فکرم هم خطور نکرد و رفتم...آن هم با لباس های صورتی و دستان پر از عیدی برای بچه ها...

 

پیش خودم می گویم کدام عید وقتی دل امامم خون شده؟

 

چند ماه است که یمن را می کوبند و چند هزار یمنی با دستان خالی به شهادت می رسند...

حالا هم که چند روزی می گذرد از قتل عام منا و چند هزار مسلمان شهید شده اند...

امروز هم که یکی دیگر از مصدومین در فرودگاه مهرآباد پر کشید...

 

من باور دارم که اشک رهبرم درآمده چون اشک امامش در آمده...

این اشک ها از آسمان جاری شده و جایی اثر دارد...

این خون ها جایی اثر دارد...

این داغ ها جایی اثر دارد...

 

امروز حقش بود همه کارهاشان را ول می کردند و می رفتند...

  • سر به هوا!

عید غدیر نزدیک است و من امروز رفتم 50 تا اسکناس نوی هزارتومنی گرفتم با کلی گل کاغذی و روبان که به کمکشان دسته گل هایی درست کنم که کاغذشان پول عیدی است و جمله ای زیبا با مضمون یک حدیث که با روبان به آن آویزان است. این ها را قرار است به شاگردانم بدهم و چند تن از عزیزانم...

عکسش را فردا ان شاءالله همینجا خواهم گذاشت که بتوانید به عنوان عیدی مجازی دانلود کنید! :)))

 

پ.ن:

عید غدیر نزدیک است و ما همچنان داغدار عزیزان بی گناهی که به ظلم کشته شدند... داغشان عمیق است و تا مغز استخوان را سوزانده...

این عید غدیر انگار بیشتر از همه می طلبد صبحش بلند شوی و های های به پای ندبه گریه کنی و منتقم را صدا بزنی...

  • سر به هوا!

امروز دومین روزی بود که رفتم مدرسه. نگران نباشید، قرار نیست هر روز بیام پست بذارم که امروز چطور گذشت؟! اما اولاش یه چیزایی توجه آدم رو جلب می کنه...

 

اول روز که خیلی با عجله رفتم چون دیر راه افتاده بودم و شدیدا اتوبان امام علی و اول ارتش ترافیک بود. به همین خاطر مجبور شدم کلی از مسیر رو بدوم تا ترافیک رو رد کنم و بتونم ماشین بگیرم. از اوایل بیرون زدنم هم سردرد داشتم و مطمئنا دویدن توی اون هوای آلوده و استرس دیر رسیدن بدترش می کرد. خلاصه با کلی عجله وقتی رسیدم که بچه ها آخر صفشون بود و من تا چادرم رو دربیارم و وسایلم رو آماده کنم بچه ها رفته بودن سر کلاس.

بچه های دو تا کلاسم بچه های خوب و دوست داشتنی ای هستن. اصلا هم در حدی که فکر می کردم پررو و لوس و غیرقابل نفوذ نیستن. باهاشون دوستم، در عین اینکه جدی می گیرن منو و بهم احترام میذارن. البته خب این اولشه و نمی دونم تا آخر سال همینجوری من رو جدی می گیرن یا نه؟ میترسم بعد از یه مدت بیان بزنن رو کتفم بگن «وای سید تو آدم نمیشی آخر، نه!؟»

 

البته این ها هرچقدر هم دوست داشتنی باشن کلا توی یه فاز دیگه اند... کفش های مارک و مدل موی فشن و ابرو و... امروز که یه صحنه ای دیدم که شاخامو به زور فشار دادم که از روسریم نزنه بیرون! دیدم یکی شون موهاش رو مش کرده!!!(یعنی من به عمرم مش نکردم!) اونم نه هایلایت که ملایم باشه ها! نه، مش!!! اونم رنگ روشن تابلو... اونم نه الآن ها که دوم راهنمایی سابق به حساب بیاد... از اینکه مش موهاش بلند شده بود فهمیدم حداقل یک سال پیش مش کرده!!! یعنی اول راهنمایی بوده!!!!!!!!! یکی دیگه شون که روز اول توجهم رو جلب کرد دختری بود که مدل موهاش فشن بود: یه سمت کله اش کوتاه و سمت دیگه اش بلند! مواردی مثل ابرو رو البته من ندیدم ولی گویا توی مدرسه بوده ناظم ها تذکر دادن...

 

چهارشنبه هم یکی از معلم ها تعریف می کرد که داشتم از بچه ها می شنیدم که یکی به دوستش داشت می گفت فردا میریم دوبی. دوستش پرسید یعنی شنبه نمیای مدرسه؟ اونم گفت چرا! میریم یه خرید می کنیم بر میگردیم!!!(یه چیز تو مایه های ما که میریم شاه عبدالعظیم یا میریم بازار بزرگ!)

 

واقعا نمی فهمم این ظلم ها چیه مادر و پدرها در حق بچه هاشون دارن می کنن! اونقدر این ها رو توی ناز و نعمت بزرگ می کنن که پس فردا ازدواج کردن با کوچکترین مشکلی عر عر کنان(!) راه بیفتن بیان خونه باباشون!

 

از این ها بگذریم و برسیم سر بحث شیرین فامیلی من...

یکی از بچه ها که فک کنم دفعه ی پیش غایب بود امروز پرسید فامیلی تون چیه خانوم؟! گفتم فاخری. یکی دیگه گفت « واقعا؟! من فکر کردم فارخی إ فامیلیتون»!!! این که خوبه تازه! یکی دیگه امروز پرسید «خانوم فامیلیتون چی بود؟ فراخانی؟!!!» من واقعا نمی دونم فامیلی من چشه به این باکلاسی و قشنگی که این ظلم ها در حقش میشه؟ انصافاً چنین ظلم هایی به عمرش که از زمان پدر جد یا جد ما بوده ندیده بود!

می دونید یاد چی افتادم؟ یاد صحنه ای که شاید سه چهار ساله بودم و در حالی که مادرم چهارزانو نشسته بود من روی پاش دراز کشیده بودم و داشتم می پرسیدم مامان فامیلیت چیه؟ مامانم گفت «مرادی». منم که انگار یه کلمه ی جدید شنیده باشم و سعی کرده باشم با گنجینه ی لغاتم تطبیق بدم با تعجب پرسیدم « مربا؟!!!» :)))

خلاصه امروز بچه ها بامزه بودن...

  دارم سعی می کنم بچه ها رو تربیت کنم برای معلم شدن! برای توانایی حرف زدن و توضیح دادن و ارتباط گرفتن... برای اینکه از نگاه آدم ها بفهمن چی تو ذهنشونه...حتی اگر به کلام چیز دیگه بیارن... امیدوارم موفق بشم... هم در این هم در اینکه به عنوان یه معلم مذهبی جذبشون کنم...

 

پ.ن1: قرص ماه امشب کامل بود و من دوست داشتم برم روش بشینم... کلی قربان صدقه این بدر فی لیلة تمامه و کماله رفتم...

 

پ.ن2: برای بار هزارم بم ثابت شد چشمم شوره!!!ماه رو چشم زدم و قراره فردا بگیره...!!!

 

التماس دعا - یاعلی

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۶
  • ۲۵۴ نمایش
  • سر به هوا!

من الآن شوکه ام!

مادرم گفت توی اخبار نشون داده که دوباره سیصد چهارصد مسلمان در مکه کشته شدند. چراش رو دقیق نمیدونست. میگفت نشون میداد جنازه روی جنازه افتاده. انگار از جایی افتاده باشن روی هم...

گریه ام دراومد...

به هیچ وجه باور نمیکنم که این دو اتفاق که امسال در حج افتاد ناشی از اهمال باشه. اصلا باور نمی کنم...

چرا عربستان داره اینطوری میکنه؟

میخواد چی بگه؟!

مثلا میخواد بگه جون مسلمونا تو چنگ منه، حواستون باشه!؟!!!

 

می دونید یاد چی افتادم؟ یاد اون پیام تسلیت دور از هوشمندی ای که رییس جمهورمون برای رعایت دیپلماسی بمناسبت مرگ عبدالله ملعون داد و برای دولت عربستان آرزوی موفقیت کرد...

کدام دیپلماسی آقا؟!  وقتی چاقو در شکمته، چه جای دیپلماسی؟!!!

بعدا نوشت: آمار کشته ها بسیار بسیار بیشتر از آن چیزی است که در ساعات اولیه اعلام شد. تا الآن حداقل دو برابر شده اند. گویا موجی هم راه انداخته اند که این ایرانی ها بوده اند که با شعار دادن های خود آرامش را بر هم زدند! منافع عربستان در این ماجرا کم کم مشخص می شود.

 

امام زمان(عج) در سوگ امت: تعداد کل کشته ها 1300 تن، تعداد مجروحین 2000 نفر، تعداد کشته های ایرانی 131 تن........(منبع: شبکه خبر سیما)

  • سر به هوا!

دیروز اولین روز تدریسم توی مدرسه بود. البته قبلا حل تمرین بوده ام اما تدریس یه استرس خاصی داره. معلم حل تمرین اگرچه که یه وقت هایی مجبوره دوباره درس رو تکرار کنه، اما باز هم معلم حل تمرینه و اگر سوتی بده و چیزی بلد نباشه، اونقدر مهم نیست. خیلی راحت می تونه بگه باید روش فکر کنم! اما امان از زمانی که معلم اصلی درسی مثل ریاضی، چیزی رو بلد نباشه... اونجاست که انواع تهمت ها رو باید بپذیره من جمله اینکه این چه معلم بی سوادی بود که واسه ما آوردین؟ درس به این مهمی رو آخه چنین معلمی باید؟!!! چیزهایی که خودمون درمورد معلم های ریاضی کم و بیش می گفتیم. بماند...

از شب پیشش نشستم درس های ششم رو مرور کردم که هم بدونم چه چیز هایی خوندن قبل از این، هم اینکه یه یادآوری بکنم براشون. یکمی هم طرح درس نوشتم که ناگفته نماند در عمل دیدم نمی شه اصلا اونقدر سریع پیش رفت که توی کاغذ طراحی کرده بودم. خلاصه شب حدود ساعت 1.30 خوابیدم و صبح هم حدود 5.30 پاشدم که برم مدرسه. با کلی استرس ترافیک و نرسیدن و ضایع شدن روز اول مهری رسیدم مدرسه. از اونجایی هم که خب هم خودم روی لباس حساسم و تناسب رنگ ها برام مهمه و تا بتونم، از جورابی که اصلا زیر کفشمه گرفته تا گیره ی روسریم، ست می کنم، و از طرف دیگه برام خیلی مهمه که لباسم حتی جلوی دانش آموزهام پوشیده باشه، و باز هم از طرف دیگه این مدرسه بخاطر اینکه (بقول دوستم) زیر پونز شمالی نقشه قرار داره، بسیار توجه کرده بودم که چی می پوشم که هم این دخترا حرفایی درموردم نزنن از قبیل گدا گشنه، در و داغون، شلخته و... و هم بالاخره شاد و ست بودن لباس هام توجه بچه ها رو به خودش جلب کنه و بتونن با من به عنوان یه معلم ریاضی مذهبی ارتباط بگیرن. (اگرچه من هر خودکشی ای بکنم، کل هیکلم روی هم ارزونتر از یه لنگه کفش بعضی هاشونه!)

 

ساعت اول تبدیل شده بود به دوتا تک زنگ، اولی که به خیر گذشت، اما دومی...

 

موقع خوندن فامیلی ها، به یه فامیلی برخوردم اینچنین: « امیرقاسمی»!!! خب دوستان من می دونن که چرا یه همچین فامیلی ای من رو متوجه خودش می کنه!!! راستش هم خنده ام گرفت هم اینکه می دونم دفعه ی بعد ببینمش فامیلیش رو یادم میاد! بعد از چند دقیقه دوباره یادم افتاد و خنده ام گرفته بود! یعنی به زور اون خنده مرموز خودم رو جمع کردم! هی یادم میفتاد و هی خنده ام می گرفت! زنگ تفریح به مادرم زنگ زدم و گفتم که چنین کسی داریم. مامانم بلند بلند می خندید و یه چی تو این مایه ها می گفت که برو یه چک محکم بخوابون در گوشش بگو من ازت متنفرم!!! بعدم به بعضی دوستام پیام دادم که آدم اول مهر بره مدرسه و به همچین فامیلی ای بربخوره! آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه اول صبحی و اول سالی!!! :))

 

مساله ی دیگه ای که پیش اومد سوتی ای بود که درمورد فامیلی خودم دادم. یکی از بچه ها پرسید خانوم چرا شما به فامیلی صدامون می کنید نه اسم کوچیک؟ خب اولین جوابی که دادم این بود که دوران خود ما اینجوری مرسوم تر بود و ما اینطوری بیشتر عادت داریم. جواب دومی که دادم این بود که شاید چون خودم فامیلی ام رو بیشتر از اسمم دوست دارم. این رو که گفتم همون دختر پرسید فامیلی تون چی بود شما؟ گفتم فاخری. گفت سخته! من هم در اوج غرور گفتم عوضش با کلاسه!!! دختره با یه قیافه که یعنی از غرورت حالم به هم خورد نگاهم کرد، منم دوزاریم افتاد که چه حرف غیراخلاقی ای زدم. گفتم کمه، فامیلی کمیه! که یعنی منظورم این بود که کمه! بعدشم برای تکمیل کلکسیون سوتی های روزم، بلافاصله گفتم که «البته فامیلی من رو معمولا آدم ها چیزهای دیگه صدا میکنن، فخاری و فاخر و...، منم که رو فامیلیم حساااااس!». اینجا بود که محکم زدم تو دهان ذهن سوتی سازم که جون ننه ات باقیش رو نگو: فخر الزمان، فخری، فخر الملوک، فخر الفلاسفه، فخرالدین... بعدشم فهمیدم چه سوتی بدی دادم و پیش خودم گفتم باید منتظر این باشم که پشت سرم یا حتی جلوی روم مسخره ام کنن و هی اسامی مختلف روم بذارن...

 

خلاصه اینکه مدرسه رو تا ساعت 12 به نحوی سپری کردم و بعد رفتم دانشگاه در محضر دکتر تقوی درمورد پایان نامه صحبت کردیم و بعد هم آمدم در صحن مسجد برای دعای عرفه. بماند که بخاطر کار واجبی ساعت 4 باید بلند می شدم و می رفتم، اما  همان هایی هم که خواندم در حال دست و پنجه نرم کردن با خواب بودم و چیز خاصی نفهمیدم...

 در نهایت به این می رسیم که:

شکلکـــْـ هایِ هلــن عیدتون مبارک، دمبتون هم سه چارک!شکلکـــْـ هایِ هلــن

  • سر به هوا!

به سبب چتی که چند روز پیش با یکی از دوستانم داشتم درمورد بحث شیرین ازدواج، به سرم زد که عصاره ی بخشی از جلسه ی اول همسرداری استادمان را اینجا بیاورم.

 

موضوع این بخش انواع علاقه ی بین دو جنس است که شامل سه قسم است: شوق، محبت، مودت.

 

شوق به آن حالتی می گویند که قبل از ازدواج بین دو نفر هست. تمایلی را که بدون هیچ رابطه ی جسمانی به وجود آمده و سبب می شود دو نفر تلاش کنند تا به هم برسند، اسمش را می گذاریم شوق. به عبارتی میل به وصال است.

شوق می تواند سه منبع داشته باشد که هر کدام مجزا یا به همراه منابع دیگر عامل ایجاد این شوق است: شهوت، عقل، عشق.

           شهوت: گاهی میل به وصال بخاطر برانگیخته شدن شهوت در فرد است.

         عقل: گاهی فرد به دلیل اینکه فرد دیگری را متناسب با معیارهای خودش برای همسر مطلوب می بیند، میل به وصال او پیدا می کند.

           عشق: گاهی هم فرد دچار بلایی می شود به اسم عشق(اسم بلا از خودم است!)... این عشق جنبه ی جسمانی ندارد و امری است روحانی و فارغ از نیازها...(در خودتون دنبالش نگردید، احتمال مبتلا بودن بسیار پایینه!) :))

 

محبت به علاقه ی بین زن و مرد پس از وصال می گویند. این علاقه می تواند با سرمایه ی شوق پیش از ازدواج موجود باشد. گاهی آن شوق، پس از ازدواج شدیدتر می شود، گاهی هم افت پیدا می کند. نباید تصور کرد که اگر دو نفر قبل از وصال تمایل بالایی داشتند یعنی بعدش هم همینطور خواهد ماند. خیر، ممکن است حتی از بین برود. اما آن شوق سرمایه ی خوبی است برای این محبت، اگر مراقبت شود.

 

مودت آن نوعی از علاقه ی بین زن و مرد است که بجز محبت، هزینه هم در بردارد؛ یعنی محبت بعلاوه ی عمل. مثل اینکه مرد حاضر باشد برای همسرش سختی بکشد یا اینکه زن بخاطر شوهرش در شهر دیگری دور از خانواده ی خود زندگی کند. خداوند بین زن و مرد چنین علاقه ای را اراده کرده است که می فرماید جعل بینکم مودة و رحمة...

قابل توجه این که در مورد اهل بیت هم از ما مودت خواسته اند، نه محبت: قل لا أسئلکم علیه أجراً إلا المودة فی القربی. این یعنی فقط قلبی نباشد، عملا ثابت کنید دوستشان دارید.

  

پ.ن 1: فردا عرفه برای من خیلییییییییییییییی دعا کنید...

پ.ن2: فردا اولین روز تدریس ریاضی ام در مدرسه است. کمی استرس دارم. برایم دعا کنید معلم خوب و مفیدی باشم و از عهده ی یک عده دختربچه ی نازنازی بالاشهری بربیایم.

 

التماس دعا - یاعلی

  • سر به هوا!