رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

همه عمر بر ندارم، سر از این خمار مستی ..... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

درباره ی وبلاگ
رَبِّ إنّی لِما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ

ترس دارم که به وقت عافیت، فقرم را نبینم...
خدایا!
هرچه گرفتی، بگیر، اما ایمانم را نه...

۵۴ مطلب با موضوع «خود خودم!» ثبت شده است

سلام

و اما بعد از سلام،

مدت های زیادیست حال و هوای نوشتنم نیست، احتمالا کیسه ی هوایش را در شرکت جا می گذارم! مثل کفش هایم که جا میگذارم و مجبور می شوم گاه در سرما و گاه در گرما با صندل تا خانه بیایم.

الان هم که آمده ام خزعبل می گویم!

این مدت اتفاق های زیادی داشته ام، یکی سفر اربعین بود که سعی کردم دعاگوی دوستان باشم، آن دیگری اندکی دلخوشی به زندگی، و دیگر بخواهم بگویم کار، کار، کار...

منتظر و راغب شرایطی هستم که بدون دغدغه ی مالی، تصمیم بگیرم درمورد کار کردن...

کار برای مرد، قوام جان است و برای زن، اندکش مفرح و بسیارش ملال!

و البته که اندک و بسیارش را شرایط و روحیات او مشخص می کند...

 

خودم را سرگرم کرده ام و دلخوش به کار و زندگی، بلکه بتوانم ادامه دهم مسیر حیات را، اما باز هم درد می گیرد آنچه نیست!

 

و البته که الحمدلله، رب العالمین...

 

راستی!

داعشتان خیلی مبارک‌ ؛) 

  • سر به هوا!

+ عرفتُ اللهَ بفَسخِ العزائِم...

++ خدایا شکر و حمد از آن توست...

+++ ربِّ إنّی لما أنزلتَ إلَیَّ من خیرٍ فقیرٌ...

++++ بعد از یک سال، تازه حس می کنم حالم خوب است...

+++++ خدایا! تو هم خیر مطلقی، هم مهربانی و خیرخواه، هم عالم به راه های رسیدن به خیری، و هم قادر به رساندن مخلوقاتت به خیر... پس من دانی جاهل و ضعیف، چرا اعتماد نکنم به چون تویی؟!

++++++ نگاهت را حس می کنم، خدا! ممنونم که نمی گذاری پلید تر و خوار تر شوم...

+++++++ وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ * وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلًا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا ۖ وَکَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ * اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ ۖ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ * وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ * فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِکَ لَمُحْیِی الْمَوْتَىٰ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ [سوره الروم 46 - 50]

++++++++ الان جناب دچار میان میگن که اگه چندتا دیگه ادامه پیدا میکرد، کل خط می شد +! :))

  • سر به هوا!

همیشه وقت مسافرت، وقتی از شیشه کوه ها را نگاه میکنم، احساساتی می شوم!

برای هرکدام یک جور... آنها که لایه لایه اند یک جور دلبری می کنند، آن ها که صخره ای هستند یک جور، خاکی ها هم جور دیگر...

تقریبا هم امکان ندارد حسرت بالا رفتن از آن ها را نخورم و نخورم...

دلم می گیرد که چرا یکی نیست من را به این بیایان ها بیاورد، تا با هم از آن ها بالا برویم...

مگر تا کی جوانم و می توانم از کوه ها عین یک بز خوشحال (شنگول!) بالا بروم؟!!!

بعد که چشمم میخورد به یک شاهکار خلقت خداوند، ذوقمرگ بشوم و همانجا جیغ جیغ کنان قربان صدقه بروم آیه ها را...

بعد هم شروع کنم به تعریف کردن از کوه هایی که رفته ام و او نبوده...

از چهار بار سبلانی که هر کدام شیرینی خودش را به جا داشت... از جان بر لب آمدن ها و سجده های شکرم موقع دیدن دریاچه ی زیبایش... و از آب گرم لذت بخش بعد از ساعت ها کوهنوردی و کوفتگی تن...

از راه فرعی پرشیب سخت و خوفناک همین درکه ی خودمان، که بعید نمیدانم قبل از من و دوستانم، کمتر از انگشتان دست، کوهنوردی پا به آن مسیر کوفته باشد... و از جیغ هایی که وقت بالا رسیدن زدم و دوستم اشاره کرد که کسی اینجاست! از نگاه خجالت زده ای که به پیرمرد کردم و فهمیدم از آن یکی مسیر آدمیزادی کناری اش تا آنجا آمده...

از نمازی که با دوستانم بالای ایستگاه پنج کلکچال می خواندیم و من هم امام جماعتشان بودم، اما بعدش فهمیدند به دلیلی نمی توانستند به من اقتدا کنند و از فحش هایی که تا پایین رسیدن نثارم می کردند... 

از بیستون تمام سنگی، همان یادگار فرهاد(!)، که یک ساعت و اندی غنیمت را از به هم ریختگی برنامه ی اردوی غرب به پایش ریختم و حسرت بیشتر بالا رفتن را بر دلم گذاشتم چون نزدیک شب بود... و از آن پرنده ی شکاری که بالای کوه داشت دور افتخار برایم می زد!

از تمسخرهایی که می شدیم توسط کوهنوردها و خوش گذران های دیگر، که نمی توانستند ببینند چند خانم با چادر و به ستون یک و منظم، آمده اند کوهنوردی، وقتی برای آمادگی سبلان می رفتیم دربند و درکه... از تکه های که در چشممان نگاه می کردند و می انداختند...

و از درسی که استادم آن اوایل به ما می داد در مورد اینکه پایت را بگذار جای پای نفر جلویی ات، او امام توست و تو باید شیعگی کنی...

از حسرت هایی که همیشه می خوردم برای اینکه بیاید و من را به این کوه های وحشی بیابانی بیاورد...

و از چیز های دیگر...

+ از سری نوشتجات داخل اتوبوس!

++ عکس را از داخل اتوبوس گرفته ام...

+++ دیشب تا امروز را در منزل یکی از دوستان قدیمی ام در اصفهان گذراندم... آن موقع ها وقتی جواب آزمایش بارداری اش مثبت شده بود، پیام به من داده بود که خاله شدنت مبارک، و حالا بچه ی دومش هم، دختر پنج ماهه ای است زهرا نام، با لپ های کاملا آویزان که برای هر کسی که به او ذره ای توجه می کند، از شدت ذوق ریسه می رود... :)

++++ نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل / چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من!

  • سر به هوا!

بعد از حدود یک سال و نیم استرس، بالاخره پایان نامه تموم شد... :)

البته نه اینکه یک سال و نیم کار کرده باشم، فقط استرسشو داشتم و دست به هیچ کار مهمی نمیزدم بخاطرش که یه وقت خدای نکرده کار پایان نامه عقب نیفته! :\

دوستام امروز سنگ تموم گذاشتن و واقعا با اومدنشون و گل نرگس هاشون و کمک تو پذیرایی و علافی بعدش خوشحالم کردن... حتی یکی از دوستام با بچه ی چند ماهه ش اومد...

جلسه از نظر خودم خوب نبود... خیلی استرس داشتم، صدام می لرزید و نمیتونستم درست توضیح بدم... در آخر هم استاد داور داخلی پس از کمی تعریف و تمجید، کلی نقد حسابی کرد که دفاعی نداشتم جز اینکه بگم وقت نداشتم اینقدر دقیق کار کنم... :/

دیگه نگفتم من تا مرز ول کردن درس هم رفتم و برگشتم... نگفتم کلی طول کشیده تا بتونم به فضای درس برگردم و همین پایان نامه ی پیزوری رو هم به سختی نوشتم... نگفتم همین الان اگر ازم بپرسید چرا انقدر ضعیف کار کردی، همینجا بغض میکنم و چه بسا بزنم زیر گریه...

بماند...

نمره ی افتضاح پایان نامه م، که بخاطر دفاعی که استادم کرده ازم افتضاح تر نشده، بخاطر سه ترم تاخیر توی کارنامه نمیره و فقط حرف P میخوره که یعنی پاس شد... قرار شد فصل 3 رو هم اصلاح و تکمیل کنم...

این هم زحمتی که پنج تا از دوستام کشیده بودن:

راستش تا حالا این همه نرگس یک جا هدیه نگرفته بودم... خوشحالم کرد، چون واقعا عاشق نرگسم...

جای همه خالی، کلی خوردیم...  :-P

  • سر به هوا!

یه لقمه آدم!

۰۴
بهمن

دیشب رفته بودیم منزل برادرم...

بماند که برادرزاده ی بزرگ، کلی شیرین بازی درمیاره و آدم دلش میخواد هر لحظه جون بده براش...

اما این کوچیکه که یک ماهه س...

مادرش لباسی که من براش خریده بودم رو تنش کرده بود که من خوشحال شم و من دقیقا کلی ذوقمرگ شدم...

وقتی شیر می خوره، احتمال بالا آوردنش یکم زیاده... بنابراین نباید افقی بخوابه و باید توی بغل کج باشه...

مادرش شیرش داد و آورد داد به من... خوابالو بود و توی بغلم خوابید... یه جوجه آدم! یه لقمه!

من باید پای لپ تاپ ارجاعات پایان نامه رو درست می کردم و باخودم بساط برده بودم... اما خیلی هم دلم می خواست بغلش کنم... واقعا آرومم می کرد... حس مادری همیشه توی من قوی بوده... خیلی قوی... از بچگی...

رفتم توی یه اتاق تاریک، بچه بغل، پای لپ تاپ، با یه دست تایپ می کردم با یه دست اون یه لقمه رو گرفته بودم...

خلاصه کلی تو بغلم خوابید و خیلی بهم کیف داد...

هزار ماشاءلله وقتی به آدم نگاه میکنه انگار صد ساله آدم رو میشناسه...

خیلی هم آرومه و خداروشکر زیاد بی قراری نمی کنه... غر زدن هاش هم صدای هیولا نمی ده! صدای گربه میده... :)

تازه من یه چیزی هم کشف کردم که خوشحالم کرده!

راستش من از خیلی جوجه بودگی هام، یعنی همون زیر یک ماه که خیلی بچه زشته، عکس دارم، و تو همه ی عکس ها، چشمام تا ته بازه و دماغمم گنده افتاده... البته عکسای بهترم دارم که مال هفت هشت ماهگیمه، ولی کسی کاری به اونا نداره، فقط ملت این دماغ گنده ی منو خیلی تو ذهن دارن... :/

وقتی سید علی به دنیا اومد، قبل اینکه ببینمش ازش عکس دیدم و به داداشم گفتم دماغش به من رفته! اونم گفت آره متاسفانه! :/

اما وقتی خودشو دیدم، فهمیدم عکسش بد افتاده و اصلا هم غیرعادی نیست و خیلیییی هم ناز و ظریفه... منتها بچه بدعکسه! عکساش اصلا خوب نمیفتن، مگر اینکه خلافش ثابت بشه...

هیچی دیگه... تونستم به ملت اثبات کنم منم مث برادرزاده م بد عکس بودم وگرنه اینقدرم اوضاع بد نبوده! :)

کما اینکه الانم خیلی بدعکسم... :\

+ به نظر من خوش عکس بودن یه فحشه: «خودت به خوبی عکسات نیستی، عکسات قشنگن!»

++ از زمانی که فنچ داشتم و جوجه می‌آوردن، جوجه هایی که خیلییییی ضعیف و کوچولو بودن و حس ترحم و محبت آدم رو همزمان به اوج میرسوندن، وقتی بچه ی نوزاد می بینم همین حس بهم دست میده: جوجه آدم... تو دل برو و بسیااااار ضعیف... برای تک تک کاراش باید تدبیر و توجه بشه و خودش ذره ای نمیتونه از خودش دفاع کنه... و چقدر این حس که تو باید همه کاراشو بکنی دوست داشتنیه...

  • سر به هوا!

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

سزای تکیه گهت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم

بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم

نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم

به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

  • سر به هوا!

پدرانه...

۰۴
دی

امروز رفته بودیم دیدن نی نی جدیدمون :)

با کلی کادو مادو...

سیدمحمد، پسر دو سال و هفت ماهه ی اول برادرم، خیلی مظلوم شده بود... با اینکه داداشمینا و بقیه خیلی توجه می کردن که این پسر کمبود محبت نگیره، ولی به صورت عجیبی مظلوم شده بود و با موتوری که براش کادو برده بودم، خیلی مظلومانه بازی می‌کرد...

داداشم کلا خیلی حوصله ی بچه نداره و من فکر می کردم محبت کردن تو کتش نمیره... ولی خیلی برام جالب بود رفتارش با بچه ی جدید...سعی می کرد وقتی سید محمد میره یه جا دیگه به سیدعلی محبت کنه... انقدر مهربون نی نی رو بوس می کرد و براش ذوق می کرد که من ضعف کرده بودم از شدت محبتش به بچه ش...

به عقیده ی همسرش و خانواده اش هم الان خیلی بیشتر خوشحاله تا وقتی سیدمحمد به دنیا اومد... چرا؟ معلوم نیست...

من همیشه عاشق دیدن صحنه ی بازی یا محبت پدر با بچه بودم... از داداشم هم خیلی توقع محبت نداشتم کلی ذوق کردم...

البته انصافا خودش از عکساش خیلی نازتر و قشنگتره...

خسته س... می فهمی؟ خسته!

+ این یکی هم که به دنیا آمد من دایی نشدم... آخر این آرزو را به گور می برم...

++ تصور کن در آسانسور حرم حضرت معصومه هستی، با مادر و خواهر و چند خانم غریبه، بعد تا آسانسور راه می افتد می بینی شروع کرد یک آهنگ خیلی شاد زدن که خنده ات می گیرد از این که در آسانسور حرم این آهنگ را گذاشته اند، تازه بعد چند لحظه شروع به آواز هم میکند... بعد با لحن مسخره طوری با پوزخند و بلند میگویی «چه آهنگی هم گذاشته... شاااااااد». بعد خانم روبرویی با خنده، همینطور که مشغول گشتن در کیفش هست، یک چشم و ابرویی هم بالا می اندازد از ذوق و میگوید «آره مناسب ایامم هست»... بعد یکهو می بینی موبایلش را از کیفش درآورد و پاسخ داد و آهنگ قطع شد!!!

+++ چو مستم کرده ای مستور منشین / چو نوشم داده ای زهرم منوشان...

  • سر به هوا!

بچه مچه

۳۰
آذر

چند رو پیش این پوستر رو توی مترو دیدم، خوشم اومد عکسشو گرفتم. البته فک کنم قدیمیه ولی گفتم بذارم اگر کسی ندیده ببینه:

این هم طرح امروز گروه ریحانه که دل آدمو کباب می کنه:

پ.ن1: سید نی نی اسمش عوض شد: سید علی! امروز اولین روزیه که نور رو می بینه... دعا می کنم که قلبش هیچوقت تاریک نشه...

پ.ن2: داداشمینا دونه دونه اسم بچه های منو دارن میذارن رو بچه هاشون، خجالتم نمی کشن! ایششششششش...

پ.ن3: حوله ی آشپزخونه مون که با مامانم خریدیم و کلی خانوادگی واسش دل ضعفه رفتیم:

پ.ن4: خدایا به من یه جفت دختر بده از این لباسای خوشگل موشگل تنشون کنم!

  • سر به هوا!

چند وقت پیش دوستی پرسید چرا مطلب زمین خوردنت در مشهد رو گذاشتی؟ مطلبت اثر بد ممکنه داشته باشه و خواننده در فلان شرایط فلان برداشت رو بکنه...

محکم ترین جوابم این بود که عزیزم من خیلی چیز ها رو می نویسم که حناق نگیرم! همین! به همین سادگی...

بُغضی که خیلی مواقع، کاملا در گلوم حسش می کنم، و تبدیل شده به یک شیء فیزیکی، باید طوری، ولو با حرف چرت زدن، خالی بشه... بغض وقتی نتونه با گریه کامل کامل کامل تخلیه بشه، درمانی هم نداشته باشه، باید هر طوری شده از بین بره...

گاهی از دست خودم لجم می گیره که پربار نمی نویسم... میام یه شعر میگذارم میرم، یا نهایتا مناسبتی بشه مطلبی درموردش می گذارم، صوتی، خاطره ای چیزی که عریضه خالی نمونه...

اما باز هم به خودم همینو می گم: بنویس تا حناق نگیری!

می دونم تو هم میای می خونی، میری... من می مونم و حرفی که به گوشت رسوندم، ولو بی اثر...

یک هدف کاملا مقدس...

این ها رو گفتم، که بگم نمی خوام وقتتون رو الکی بگیرم... ممکنه بعضی ها توی رودربایستی بخونن یا حتی کامنت بذارن...

من با صرف نوشتن در اینجا تا حدی آروم میشم... پس خواهشا توی نوشته های من دنبال در و گوهر نباشید، که نیست...

گاهی فقط می نویسم که حناق نگیرم! همین...

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۹
  • ۱۱۴ نمایش
  • سر به هوا!

تو نیمه ی پر لیوان نیستی،

نیمه خالی اش هم نیستی...

و نه  نیمه ی گمشده ی من!

تو اصلا نیمه نیستی...

تو

همه ای!

  • سر به هوا!

ان شاءلله فردا عازم فردوس برین، روضه ی دارالسلام و محل نزول ملائک خواهیم بود...

تک تک دوستانی که مرا می خواندند:

عارف، حسین آرام جانم، پرستوی مهاجر، عین الف، دچار، الهام، آبگینه، پستو نشین، بی قرار، جناب زلفی، رازیانه، ح ب ی ب، گل نرگس، شغاد، آذری قیز و...

هم حلالم کنید برای ظلم هایی که دیدید و ندیدید(مثلا قضاوت بد!)... هم دعا کنید برای اینکه سفر پرباری باشه و موفق به زیارت با معرفت بشیم...

نکته ی کنکوری:

این چند روزه هی به این فکر می کردم که امانتی های ملت رو دستشون برسونم که اگر برنگشتم دستم چیزی نمونده باشه از کسی بشه وبال گردنم...

خدا رو شکر از اونجایی هم که حافظه ی خوبی ندارم، زیاد دستم امانتی بود... چیزهایی که بعضا از چند سال قبل مونده بود و من حتی به سختی باید نشونی از صاحبش پیدا میکردم تا به دستش برسونم...

گاهی تو بدو بدو های رسوندن امانتی ها به صاحب هاشون، به این فکر می کردم که چقدر سخته آدم بخواد حواسش به حق الناس باشه... تازه که اون امانتی ها بعضا اهمیت خاصی نداشتن، اما امان از نیش زبان و شکاندن دل و غیبت و تهمت و سوء ظن و... امان از حقوقی که حتی به چشممون نمیاد و حتی تر به یادمون نمیاد که بخوایم جبران کنیم...

حق الناس هم بدیش خب اینه که صاحبان حق مثل خدا کریم نیستن... وای به روز قیامت با کلی صاحب حق که تشنه و گرسنه ی حقوقشونن تا جاشون یکم از اونی که هست بهتر بشه...

حالا خلاصه گفتم که بدونید اگر منو نبخشید خیلی ضایعید! :))))

 

ان شاءلله به یادتون خواهم بود، البته با اتکاء به نوشتن اسامی، چون حافظه م خوب نیست و معمولا موقع دعا هم هنگ می کنم کلا یادم میره آدما رو!

 

التماس دعا- یاعلی

  • سر به هوا!

بهانه...

۱۴
آبان

گذر و ویزای زوار اربعین، فقط بهانه های مرزبانان است، آن ها منتظر مُهر شما هستند...

اجازه ی رفتن می دهید مولا؟


  • سر به هوا!

+ دوستی در مرحله ی تحقیق درمورد خواستگارش که چند جلسه هم صحبت کردن، فهمیده آقا یک بچه دارن نگفتن! یعنی اعتماد به سقفش منو کشته! با یه بچه پاشی بری خواستگاری دختر مجرد، بعد حتی به روی مبارک هم نیاری که قبلا زن داشتم ازش بچه دارم... بذاری طرف موقع تحقیق بفهمه!

+ امروز توی دانشگاه کسی رو دیدم که کلاغ پر زدن موقع نماز رو با اون تعریف می کردن... اصلا چشمام چهار تا شده بود از سرعت عملش... باور بفرمایید حتی دو ثانیه توی رکوع نمی موند... بعد رکوع و سجده هاشم نیم خیز می شد فقط در حد صدم ثانیه! بعد خیلی بامزه بعد از نماز چادرشو پرتاب کرد رو جا لباسی رفت! من همینجوری هاج و واج مونده بودم... کل نماز ظهر و عصرش شاید سه دیقه شد...

+ خواهر کلاس ششمی م یه درس داره به اسم تفکر و سبک زندگی... تصور کنید که معلم این درس به بچه ها میگه میتونید سرکلاس دراز بکشید... اینم از سبک زندگی این فسقلیا... بعدا چی میشن خدا میدونه...

+ مدرسه ی برادرم میخواد اردوی راهیان ببره، بعد میخواد گیتار الکتریکشو ببره با خودش که تو قطار حوصله ش سر نره!!!!!!!!!!!!

+ در حال حاضر مامانم اعصاب نداره، خواهرم داره ازم سوال ریاضی میپرسه و من نمی شنوم چی می پرسه چون دارم تایپ میکنم، داداشمم رفت از اتاق بیرون، منم دلم خوشه به هندزفری جدیدم که گرون خریدمش که باش مداحی گوش بدم تو راه کربلا...!!!!!!!!!!!!!!! به معنی واقعی کلمه انما الدنیا لعب و لهو...

+ برم جواب خواهرمو بدم، قاط زد انقد هی تکرار کرد هی نشنیدم!

  • سر به هوا!

دیروز که من نبودم حال پدرم بد شده بود برده بودنش بیمارستان...

هنوز هم بیمارستانه...

از چیزهایی که مادرم می گفت من تا مرز فکر به، دور از جونش، سکته و سرطان و...، هم رفتم...

البته شکر خدا انگار یه مقداری دارو زدن بهش بهتره، اگرچه هنوز معلوم نیست مشکل در اصل برای چیه و درمانش دقیقا بجز آرامبخش چیه... ولی خب خدا رو شکر مشکل جدی ای که بخواد پدرم از پا بیفته نیست...

دیشب داشتم فکر میکردم که چقدر حضور پدرم توی خونه مهمه...

راستش من از بچگی خیلی با پدرم رفیق نبودم... هروقت از دستش ناراحت می شدم مامانم برای اصلاح رابطه ی ما به من میگفت ببین بابا برامون پول میاره! که گویا من هم یک بار خیلی فکر کرده بودم و در جواب گفته بودم خب اصلا بابا میخوایم چیکار؟ وقتی میریم مغازه چیزی میخریم که آقاهه بقیه ی پولمونو بهمون میده!!!!!!

مثل خیلی از خانواده های دیگه که نقش پررنگ پدر برای بچه ها اینه که پول بیاره، پدر من هم همیشه همه ی تلاش خودشو می کرد برای آسایش ما... یعنی انصافا تلاش زیادی کرده و از جونش مایه گذاشته تا ما راحت باشیم...

همیشه هم کارهای فنی خونه به عهده ش بوده و کمتر از بیرون کمک لازم داشتیم برای کارهای این مدلی...

تا دو سال پیش که من به یک مشکل زیادی جدی برنخورده بودم در زندگیم، نقش پدرم همین ها بود برام...

اما دو سال پیش برام اتفاقی افتاد که اگر پدرم مثل ده تا مرد پشتم نمی ایستاد، شاید جوری زمین می‌خوردم که نتونم از جام بلند شم تا سال ها...

بعد از اون، نقش پشتیبان بودن پدرم برام پررنگ شد... چیزی که شاید خواهر برادرهای دیگه م مثل من درک نکنن... چیزی که باعث شد دیروز به این فکر کنم که ممکنه در سن بیست و نه سالگی هم، با اینکه حتی انسان کاملی شدی، مثل یک بچه ی سه چهار ساله یتیم بشی... حتی اگر مال و اموالی هم علی الظاهر داشته باشی و خانواده ت خوب باشن و خونه داشته باشید و حقوق بازنشستگی و اندک سرمایه ای که کفاف خرج زندگی رو بده... اما هیچکدوم بی پناهی ت رو پر نمیکنه...

چند وقت پیش در گروهی بحث شده بود و آقایی ادعا می کرد زن ها ذاتا کامل آفریده شدن و می تونن گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن و نیازی به مرد ندارن، اگرم ازدواج میکنن بخاطر میل به بچه س...

اندر چرتی این حرف که شکی ندارم...

اما واقعا یک مرد، به معنی واقعی کلمه مرد، در زندگی یک زن، به معنی واقعی کلمه زن، تمام پناه اون زن میشه که نبودش رو هیچ چیزی پر نمیکنه...

خدا رو شاکرم برای اینکه سایه ی پدرم بر سرم هست تا پناهم باشه...

 

+ و چقدر برای کسی مثل من که چنین پدرِ ده مردی دارم، سخته که بتونم به کسی اعتماد کنم به عنوان پناهم... و وای به روزی که به کسی اعتماد کنم و پشتم رو خالی کنه...........

++ کسی که پدرش اینقدر مرده و براش پناهه، و البته به وضوح عاطفه هم نثار فرزندش میکنه (جوری که فرزند هیچوقت به این فکر نکنه که اگر نقش مالی پدر نباشه جایگزین هست براش)، برش نعمت پدری تمام است و تمام است و تمام است...

  • سر به هوا!

رؤیای حرم...

۲۷
مرداد

دلم تنگ شده...

برای هوای صبح گاهش...

برای آبی زیبای آسمان به وقت طلوع، پشت طلایی هایش...

برای شعفی که هرباره موقع صدای معروف دم طلوع در دلم ایجاد می شود...

برای برق زیبای ایوانش به وقت شب...

برای رفتن و پایین پایش افتادن و مثل مادر مرده ها زاری کردن...

برای نگاه کردن به گنبد و درد دل کردن و اشک ریختن...

برای لوس کردن های برادرزاده و عمویی...

برای معجزه خواستن ها...

برای یک زیارت جامعه خواندن در رواق...

دلم تنگ شده و پر از بغض، عمو جان!

برای شما و مهربانی تان...

برای وقتی که با دست های گرم تان اشک از گونه ام پاک می کنید، و من باز هم اشک می ریزم و شما باز هم غصه می خورید و اشک هایم را پاک می کنید...

به خودم باشد حالا حالا ها نمی توانم بیایم... به دنبالم بفرستید برای آمدن...

شعر نوشت: 

خدا را شکر اگر امروز غم هست

حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد

دل سادات در ایران بگیرد

(سیده تکتم حسینی)

شاید بیربط نوشت: اصلا می خوابم تا خوابی که دوست دارم ببینم... و عجیب اینجور وقت ها تنوع خواب هایم درمورد یک موضوع بالا می رود...

بعداً نوشت: چند دقیقه ای بعد از انتشار این مطلب، دو دختر همسایه ی پایینی، چند بسته نبات سوغات مشهد به دست، در زدند... ممنونم عمو جان... ممنونم...

  • سر به هوا!

حس بدی دارم :(

۲۵
مرداد

چه حس بدیه که دوست صمیمیت عقد کنه، و تو اونقدر شوکه بشی که حتی نتونی خوشحال بشی...

کسی که ازدواجش جزء اولویت های دعای تو برای دیگران بوده...

شوکه بشی چون بفهمی هفت هشت ماه داشته با خواستگارش(همسر فعلیش) حرف می زده، و تو در جریان نبودی، در حالی که اون تو ریز اکثر مسائل زندگی تو بوده و جزء اولویت های درد دل کردن و بگو بخند و کمک گرفتن هات بوده...

بعد بره مشهد، بدون اینکه حتی یه پیام بده که دارم می رم مشهد، عقد بکنه و حتی این خبر رو خودش بهت نگه، یکی دیگه از دوستان صمیمیش بیاد توی گروه سلفی این دوتا رو تو حرم بذاره و معرفیشون کنه!!!!!

و تو اونقدر شوکه بشی که حتی نتونی خوشحال بشی و یه تبریک بگی و فقط پیام بدی که کفری ام ازت و...

اونقدر که به فکر سرد شدن با این دوستت و باقی شون بیفتی...

 

فنچ نوشت1:  به صورت شگفت انگیزی فهمیدم که دختر «نر قرضی» و «فینگیل»، به همراه مادر و پدرش، به 3 جوجه ی تازه متولد شده غذا میده! امری بس عجیب که در هیچ یک از بچه های قبلی فینگیل ندیده بودم... واقعا بعضی وقت ها از مقایسه ی رفتار فنچ های مختلف با هم به این نتیجه می رسم که انگار همه چیزشون بر اساس غریزه نیست، چون رفتارهاشون متفاوته. بعضی هاشون تندخو تر، و بعضی ها مهربون ترند... بعضی ها شیطون تر و بعضی ها آروم ترند...

فنچ نوشت2: دختر بچه ی دو سه ساله خوشگلی که با موهای خرگوشی شده به همراه مادر و خاله ش اومده بود برای دیدن منزل، به من توصیه می کرد که مواظب فنچ ها باشم! و من از سر زبون دار بودنش داشتم جلوی مادر و خاله ش ضعف می رفتم...

  • سر به هوا!

آفرین!

۱۸
مرداد

مادره زنگ زده به مادرم و مشخصات گفته و در نهایت شماره ی منو گرفته که با خودم صحبت کنه.

ابتدائا که کلی پدر گرام رو معرفی کردن، آقای دکتر فلانی، نمی دونم چیکاره و فلان و بیصار... انقدر با آب و تاب تعریف داشت می کرد که فکر کردم پسرش رو میگه!

بعد شروع کرد پسره رو معرفی کردن که فلان جا کار می کرده تا عیدیه که ما منزلمون دعای سمات داشتیم، فلان وزیر آمده بود گفت «...جان» بیا پیش خودم... که دیگه ایشونم رفت توی اون وزارتخونه...

(و من هر دفعه که اسم پدر رو با لفظ دکتر می آورد لجم می گرفت... و اینکه تماما تلاش داشت بیان کنه که ما سرشناسیم...)

بعد از کلی مدت از اون اصرار و از من انکار در مورد اینکه عکس بفرستم آقا پسر اینترنتی ببینن که اگر خوششون اومد دیدار حضوری باشه، آخر می گه من پسرم جمعه ها نمی تونه وقت استراحتشه، اگر

  • سر به هوا!

از بچگی پر خواب بودم...

نه تنها پر خواب بودم، اصلا با خواب یک انس عجیبی داشتم و دوستش داشتم...

بچه بودم کم و بیش خواب می دیدم و یادم می ماند...

مدت زیادی در بزرگی خواب هایم زیاد به یادم نمی ماند...

اما باز مدتی است در خواب هایم دقت می کنم... گاهی در خواب دنبال شخص یا نکته و نشانه ی خاصی هستم و تلاش می کنم که خواب هایم را به یاد بیاورم... هنوز هم کامل یادم نمی آیند خواب هایم، اما همان سکانس هایی که در خاطرم می مانند، بعضا می شوند دلخوشی ام و مونس تنهایی هایم...

الان می دانم ایراد جدی ام پر خوابی ام است اما تلاش جدی ای برای کم کردنش ندارم... شاید چون دوستش دارم...

وقت هایی هم که به دلیلی کل دنیا روی سرم خراب می شود، خواب به نحوی می شود پناهگاهم... مثل یک جور قرص ضد افسردگی یا قرص اعصاب...

جالب این است که آدم ها این قرص ها را به رسمیت می شناسند، با اینکه ضرر هم دارند، اما خواب را به رسمیت نمی شناسند...

مثلا اگر کسی در دوره ای غصه ها به جانش هجوم بیاورند و خوابش زیاد شود، سر او غر می زنند که چقدر می خوابی؟!

اما اگر کسی در دوره ای غصه ها به جانش هجوم بیاورند و برود دکتر و قرص بگیرد، حتی سایرین هوایش را خواهند داشت که اعصابش بیشتر به هم نریزد...

 

+ به قول دوستی: می خوابیم تا خط امام بماند!!! :/

++ سحر کرشمه ی چشمت به خواب می دیدم / زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست...

+++ بازوی تو و حلق ضعیفان نامردی است / دست از سر خواب های من بردار ای مرد!

  • سر به هوا!

منت

۱۴
مرداد

گاهی حتی پدر و مادر هم منت می گذارند...

وقتی توقعی که دارند را، به دلیلی که بدانند یا ندانند، بجا نمی آوری...

برای کسی با شرایط من، این منت ها سنگین تر از وزن عادی شان هستند... حتی اگر بدانی از روی عصبانیت بوده...

کاش هیچوقت مجبور به کمک گرفتنی نمی شدم که منت از پسش داشته باشد.................

تازه کمکی که بارها گفته ام جبرانش می کنم...

 

هنوز مهاجرت نکرده مشکلات شروع شد...

خدایا به دادم برس...

  • سر به هوا!

بعضی حس ها هستند که من خیلی خیلی دوست دارم بتوانم برای لحظاتی تجربه شان کنم...

من این ها را می گویم، شما هم دوست داشتید کامنت بگذارید بگویید چه حس هایی را دوست دارید تجربه کنید:

1- حس مادر بودگی

2- حس دایی بودگی!*

3- حس شتر بودگی!**

4- حس پرنده بودگی، در حالتی که در ارتفاع خیلی زیاد، مثلا بالای کوه بیستون، بالهایش باز است و دارد توی هوا سُر میخورد...

 


* بین عمو و عمه و خاله و دایی، حس می کنم دایی بودگی از همه لذت بیشتری دارد... واقعا واقعا از عمق وجودم به مردهایی که دایی می شوند غبطه می خورم! در حدی که شدیدا دوست دارم خودم هم دایی بشوم!

(خواهرم چند وقت پیش داشت می گفت من می خوام خاله بشم! گفتم خب چکار کنم؟ گفت خب شوهر کن بچه بیار من خاله بشم... گفتم زهرا خب من هم دوست دارم دایی بشم، دقیقا به کی باید بگم چکار کنه که من دایی بشم؟!!!خواهر کوچولوی حاضر جواب فیلسوف مزاج من فقط خندید، بدون جواب...)

** من آنقدر شتر را دوست دارم که اگر تناسخ وجود داشت و می توانستم یک بار دیگر در وجود حیوانی زندگی کنم، دلم می خواست یک شتر مهربان باشم!

  • سر به هوا!

کوچک شمردن و بزرگ شدن گناه، هر دو می تواند از وساوس شیطان باشد.

کوچک شمردن گناه از آن جهت که هم کوچک شمردن مقام شارع است، و هم باعث اصرار بر گناه است، وسوسه ای شیطانی محسوب می شود.

از طرف دیگر بزرگ شمردن گناه از آن جهت که ممکن است ما را از درک نعمات بزرگی غافل کند می تواند وسوسه ای شیطانی باشد؛ از نعمتی مانند تشیع که خداوند به ما عنایت کرده، نباید بخاطر گناه غافل شد... ما نه چهره ی زیبای امیرالمؤمنین و سایر معصومین را دیده ایم، و نه صوت دلنشین آن ها را شنیده ایم؛ عشقشان در دلمان هست بدون اینکه گرفتار حجاب چهره و صوتشان باشیم، و این نعمت بسیار بزرگی است...

 

وقتی این ها را از استادم می شنیدم، داشتم به این فکر می کردم که چه بارهای زیادی که خود را محب نامیدم و نه شیعه... در حالی که هیچوقت بی توجه به سیره ی ائمه نبوده ام، اگرچه کامل هم نتوانستم در زندگی پیاده اش کنم.

حالا اما دوست دارم سینه سپر کنم و با افتخار بگویم:

من شیعه ی دوازده امامی هستم...

 

پ.ن1: البته که تشیع امری ذو مراتب است؛ و ما آن پایین ها در خدمت اسلام و مسلمین هستیم!

پ.ن2: شهادت رئیس مکتب، امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد.

برقعی نوشت(!) :

خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم
 
گریه در گریه با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم ! تمام هستی ما
در همین خاک پشت پنجره هاست

پ.ن3: نقل قول از استادم به مضمون است و با اندکی تصرف! که اون هم حق شاگردی بنده است که محفوظه!!! :)))

 

از مدینه می رسد آوای رسای تو هنوز

دل شیعه می تپد آری به هوای تو هنوز

...

فدای نام تو، این جان عاشق

عزیز مصطفی، امام صادق


  • سر به هوا!

از وقتی ندا بر اومده که باید از خونه ای که در حال حاضر ساکنم، برخیزم و برم جای دیگه، اصلا حوصله ام به کار خونه نمی کشه! حتی غذا هم خیلی سخت درست می کنم، چه برسه به نظافت منزل!

با اینکه حس مالکیت خب دارم، چون خونه اجاره ای نیست... اما چون می دونم دیگه چند وقتی بیشتر نیستم، اصلا دل و دماغ کار ندارم...

داشتم فکر می کردم که دو تا برداشت میشه کرد:

 

یکی اینکه آدم اگر بدونه مرگ حقه، چارچنگولی نمی چسبه به دنیا و زرق و برقش... بیشتر فکر رفتنه...

یکی هم اینکه جمع کن بابا خودتو فاز معنوی نگیردت! امیرالمومنینش با اون امیرالمومنینیش(!) میگه جوری برای دنیا کار کن که انگار همیشه هستی، یا روایت داریم از پیامبر ص، اگر اشتباه نکنم، قریب به این مضمون که کسی برای دنیاش تنبلی کنه برای آخرتشم تنبلی تر می کنه!

 

گویا بنده از اینام که جنبه ی فکر کردن به حقانیت مرگ رو ندارم! چون تنبل میشم و دست از تلاش می کشم... و مطابق روایت اگر در امر دنیام تنبل باشم در امر آخرت هم تنبلم: خسر الدنیا و الآخرة...مردد

اوصیکم و نفسی ب جنبه داشتن بابا!

  • سر به هوا!

بعد از 1400 سال، یادم نرفته، داغ یتیمی ام را، با رفتن تو... بابای مهربانم...

+ در نجف خیلی ها حس خانه ی پدری دارند... خانه ای که در آن غمی راه ندارد و خیال آدم تخت تخت است...

++ وای از وقتی که میخواهی خانه ی پدری را ترک کنی... و وای از وقتی که حسرت دیدن دوباره ی این خانه ی پدری، سالها به دلت باشد...

  • سر به هوا!

وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود
 
کعبه می رفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود
 
کوفه لبریز از مصیبت بود
باد در کوچه نوحه خوان شده بود

 
شور افتاد در دل زینب (س)
پی بابا دلش روان شده بود
 
در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار مهربان شده بود
 
شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود
 
خار در چشم و تیغ بین گلو
زخم ،مهمان استخوان شده بود
 

سایه ای شوم پشت هر دیوار
در کمین علی نهان شده بود
 
ناگهان آسمان ترک برداشت
فرق خورشید خون فشان شده بود

(سید حمیدرضا برقعی)

چند سالی است هوای یک دهه مجاورت با حرم امیرالمؤمنین علیه السلام، مصادف با شب های قدر، شده یک رویا که گاه به گلویم بغض می شود و گاه به دلم آه...

 
+ در شب های قدر این مسکین را هم دعا کنید...(مسکین در عربی یعنی بیچاره... بخواهند بگویند «بیچاره محمد»، میگویند «مسکین محمد»)
++ واقعا بی چاره ام...

  • سر به هوا!

  • سر به هوا!

یک سال گذشت... بدون آن که بفهمم چه شد...

شاید بدترین سال عمرم بود...

حالا درست در آستانه ی ورود به سال جدید حالم ناخوش است و دلم تکه تکه...

 

خدایا!

سال جدیدم را بهترین سال نسبت به سال هایی که از عمرم گذشت، قرار بده که من ناتوانم...


 
+ دیگر نه احباب حاضرند و نه به اعداء حاجت است...
++ برای بزرگ شدن دلم دعا کنید، قبل از اینکه فشار مصائب، متلاشی اش کند...

 

  • سر به هوا!

این پست اینستای دوستم از فرنی زعفرانیِ گردو و خرماست، که دیشب افطار من و دوستم بود.

تعداد لایک ها در حدود 12 ساعت، و البته کامنت های بعضا جالب ملت، ما را به بسی خنده وا داشت! :))

 

+ همہ شب در نظرم موے پریشان تو بود / یکمے شانه بزن، سکتہ زدم نصف شبے...

  • سر به هوا!

سال گذشته، مطلبی گذاشتم با عنوان بیست و هشت روز به بیست و هشت سالگی، و در آن همی نالیدندی که مادر من همسن من بود، من که بچه ی دومش بودم شش ساله بودم! اما من...

هیچی دیگه، الان اومدم بگم مادر من همسن من بود، من هفت ساله بودم! 

اینجاست که میگن یاد بگیر، نصف تو ئه! (ربطی نداشت البته!)

 

فنچ نوشت: برای فینگیل همسر موقت اختیار کردیدم، امید به زندگی پیدا کردیده! ؛))) (میگم موقت چون نره رو قرض گرفتم تا آقاشون متولد بشه!)

  • سر به هوا!

دیشب بعد نماز مغرب و عشا دوستم با ماشین پدرش اومد دنبالم که با هم بریم جشن هیأت میثاق با شهدای دانشگاه امام صادق علیه السلام...

توی راه که کلی ناخواسته دور دور کردیم، بخاطر اینکه یه خروجی رو دوستم اشتباه رفت و دیگه تا بتونیم دانشگاه رو پیدا کنیم کلی توی سعادت آباد طواف کردیم... وقتی که رسیدیم توی پارکینگ، آقاهه ای که جای پارک تعیین می کرد، یه جای پارک رویایی به ما نشون داد که ما کلی ذوق کردیم... زیر یه بید مجنون خوشگل که وقتی پارک کردیم، شاخه های بید از شیشه ها معلوم بود... وقتی پیاده شدیم با کلی ذوق چند تا عکس انداختیم از این پارک رویایی...

بعدش به صورت خوشحال طوری وارد مسجد شدیم. وقتی رسیدیم سخنرانی تموم شده بود و مولودی خوانی بود. نشستیم و از اونجایی که هیچ عجله ای هم نداشتیم تا آخرش موندیم. بعد که اومدیم بلند شیم دیدیم که به به... مسجد خالیه تقریبا و خب طبیعتا از اونجایی که خیلی کم پیش میاد این مسجد رو خالی بشه دید، واجبه که با کلی خل بازی هی عکس بندازیم از در و دیوار و سقف و کف و بیرون و پایین و... خلاصه کلییییی عکس سلفی و غیر سلفی انداختیم(بیشتر معدود عکس های سلفی من با همین دوستمه که عین خودم شاده!)

سقف مسجد:

اینم یه عکس یواشکی(!) :

وقتی رفتیم بیرون که از قسمت پذیرایی فقط صندوق نذورات مونده بود و جعبه ی یونولیتی خالی از بستنی... این صحنه رو که دیدیم کلی ناله شدیم که ما بستنی می خوایممممم... دیگه نا امید رفتیم زیارت شهدای گمنام و بعد رفتیم سمت درب خروجی، که دیدیم یه میز پذیرایی هست. با کلی ذوق تند تند رفتیم فکر کردیم بستنی میدن! اما رسیدیم دیدیم شربت و شیرینیه... ما هم البته رد نکردیم ولی خب هر کیو می دیدیم بستنی داره هی آروم آروم غر می زدیم که ما بستنی می خوایم بابا یکی به ما بستنی بده... :(

هیچی دیگه، دیدیم کسی به ما بستنی نمیده، با حسرت اومدیم سوار ماشین بشیم، که دوستم یهو گفت مرضیه اونجا یه بستنیه! نگاه کردم دیدم بعلهههههه... یکی بستنیشو نمی خواسته گذاشته دقیقا روی نرده روبروی ماشین ما! با ذوق برش داشتم کنکاش کردیم دیدیم دست نخورده است! :)))

یعنی انقدر ذوق کردیم که حد نداشت. باز کردیم و از اونجایی که آب شده بود، سر کشیدیم! تا حالا هیچ بستنی آب شده ای یعنی انقدر بهم نچسبیده بود!

به دوستم گفتم کاش یه چیز دیگه خواسته بودم! :/

 

فنچ نوشت: چند روز پیش کوروش، شوهر فینگیل، با نخی که بسته بودم به در قفس، یحتمل موقع تلاش برای اینکه اون نخ رو بکنه و ببره برای لونه زندگی شون، حلق آویز شد و دار فانی رو وداع گفت... و الان فینگیل تنها و افسرده و بی حال، فقط گاهی دیده میشه، بدون اینکه انگیزه ای داشته باشه برای نشستن روی تخم هایی که گذاشته بود و حتی انگیزه ای برای پرواز... دلم براش می سوزه... از دست دادن یه همسر خوب، واقعا سخته... :'((

 

+ فتح خرمشهرتون مبارک! :)))

 

  • سر به هوا!

معتقدم زن اگر قرار است کاری در زندگی بکند باید با عشق باشد، با عشق خانه را تمیز کند، با عشق لباس بشوید، و از همه مهمتر با عشق غذا بپزد. اگر زنی عاشقانه کار نکند، حالا یا به دلیل نقص فنی ذهن و دل خودش یا به دلیل رابطه ی سردش با همسرش یا به دلایل دیگر، دچار مشکلات فراوان می شود. مثلا ممکن است پس از مدتی شدیدا خسته شود، یا کم بگذارد، یا افسرده شود و انگیزه ی کار نداشته باشد، یا منت بگذارد یا... اینجاست که پای دل خانواده لرزان می شود و خانواده باید با تک پای عقل، شَل شَل زنان ادامه ی راه بدهد.
در حال حاضر ذهنم درگیر آشپزی است. استعداد ها و علائق زنان در این زمینه بسیار متفاوت است. زنانی هستند که هرکاری می کنند غذاهایشان خوشمزه نمی شود و معمولا این بخش مهمی از لذت را از زندگی کم می کند. برخی هم به دلایلی مثل اینکه خودشان عاشق غذا و مزه ها هستند، حتی اگر وقت زیادی برای غذا نگذارند، غذاهایشان خوشمزه و بامزه می شود. زنانی هستند که بیشتر از هر چیز به ظاهر غذا اهمیت می دهند و بسیار اهل تزیینات غذا هستند و بعضی به ظاهر آن بی اهمیتند. زنانی هستند که اهل یادگیری غذاهای جدید و فرنگی هستند و برخی هم به آنچه مادرشان می پخته اکتفا می کنند. زنانی دقیقا مطابق قوانین شنیده شده یا خوانده شده غذا می پزند و عده ای اهل خلاقیت هستند و نمی توانند دست و پای خود را بسته ببینند. زنانی در کنار غذا تفریحاتی مثل کیک و ژله های مختلف و بستنی و سالادهای متنوع و... را هم تدارک می بینند و عده ای ترجیح می دهند وقت خود را برای چنین چیزهایی نگذارند.
اما بنده...
از آن دسته ام که باید عاشقانه کار کنم، وگرنه اصلا حوصله ام به کار نمی رود، چه رسد که کار خوبی از آب دربیاید. در حوزه ی غذا هم از آن دسته ام که، به اعتراف عده ای، غذاهایم خوشمزه می شود و به قول یکی از دوستانم چون خودم شکمو(!) هستم، مزه ها را خوب می شناسم و معمولا خوب تشخیص می دهم چه طعم هایی با هم سازگارند. نسبت به ظاهر غذا خیلی بی اهمیت نیستم اما خیلی هم برای آن خودکشی نمی کنم. بیشتر از ظاهر، طعم غذا برایم مهم است و متنفرم از زمان هایی که مجبور باشم غذای مجلسی خوشگل ولی بی مزه درست کنم. خیلی اهل یادگیری غذاهای جدید نیستم، بخصوص از نوع فرنگی اش، اما اگر جایی غذایی بخورم علی الخصوص از نوع سنتی که لذت ببرم، معمولا پیگیر نحوه ی پخت آن می شوم. معمولا اهل بستن دست خود به قوانین نیستم و اعتقادی به غذاهای با قانون های سف و سخت ندارم. مثلا دوستانم می دانند غذایی دارم به نام «میرزا فاخری» که تقریبا تنها تشایهش به غذای معروف، بادنجان و پیازش هست و کلمه ی میرزایش. اهل درست کردن تنوعاتی مثل کیک و سالاد و... گاهی هستم، اما نه زیاد... بیشتر در مناسبت ها و وقت هایی که ذوق مرگ باشم!
در حالت کلی به نظر می رسد این حالتم، حال بدی نباشد... خودم هم به خودم امید دارم که خانواده ام را راضی خواهم کرد...
اما...
امان از وقتی در تلویزیون این برنامه های متنوع غذا را نشان بدهند و این تزیینات گوناگون و غذاهای متنوع فرنگی و... را به نمایش بگذارند، یا در برخی دوستان حتی کوچکتر از خودم، شامل متاهل و مجرد، خودکشی های غذایی و کیکی و... ببینم... وقتی این اتفاق ها بیفتد کاملا دلسرد می شوم و احساس بیخود بودن و بی هنر بودن می کنم. با وجود اینکه می دانم اهل این حد تنوع نیستم اما گاهی می ترسم که نکند این مساله در آینده برایم مشکل ساز شود و کسانی که باید از غذاهایم خوشحال شوند و بخش مهمی از لذت زندگیشان خوردن غذاهای من باشد، با اکراه غذاهایم را بخورند، و حتی مثل برخی دوستانم که از غذاهای مادرشان جلوی من بد می گویند و از غذای من تعریف می کنند، آن ها هم چنین کاری بکنند...

  • سر به هوا!